«هیس، حرف زدن در کتابخانه شهر مونترال ممنوع است.» این را مارگریت بلانگر، کتابدار ارشد، با لبخندی جدی گفت و عینک قابدارش را روی پل بینیاش تنظیم کرد و لبهایش را برای تأثیرگذاری بیشتر غنچه کرد. این کتابدار پنجاه و چند ساله، با قدی حدود ۱۸۰ سانتیمتر، اندامی خمیده، موهای قهوهای و پوستی مرمرین، که بیست و پنج سال گذشته را در سیستم کتابخانه مونترال کار کرده بود، ظاهراً عادت داشت که از او اطاعت شود. و خدا به داد کسی برسد که آنقدر احمق باشد که در کتابخانه مونترال سر و صدا کند، آن هم در زمانی که او در کتابخانه مونترال حضور داشت…
«کاملاً متوجه شدم، خانم.» متیو گیوم لبخندزنان آلت تناسلی بلند و سفتش را به لبهای مارگریت مالید. مارگریت به او چشمک زد و در مقابل پسر جوان قدبلند و خوشهیکل هائیتیایی که روی صندلی راحتی در اتاق پشتی زیرزمین کتابخانه نشسته بود، زانو زد. متیو با خوشحالی آهی کشید وقتی مارگریت با لذت شروع به مکیدن آلت تناسلی او کرد. لعنت به تو، اگر متیو میدانست که رئیس کتابداران اینقدر خوشفکر است، مدتها پیش سرش فریاد میزد…
هفتهها بود که متیو گیوم داوطلبانه در سیستم کتابخانه مونترال کار میکرد. ترزا، هماهنگکننده داوطلبان مسن اسپانیاییتبار، او را به این شعبه دورافتاده در یک منطقه نسبتاً کسلکننده شهر فرستاد و او از این واقعیت که از مرکز شهر، جایی که به خاطر همه مراکز تفریحیاش بسیار به آن علاقه داشت، دور بود، ابراز تاسف میکرد. سینماها، مراکز خرید، بارها. مرکز شهر مونترال پر از این مراکز بود. متیو در انتهای شرقی مونترال مشغول به کار بود، جایی که هرگز هیچ اتفاقی نمیافتاد.
متیو در حالی که وارد کتابخانه میشد با خودش گفت: «چه پست خستهکنندهای!» و جوان هائیتیایی به یاد آورد که وقتی با کتابدار ارشد ملاقات کرد، احساس ناراحتی کرد. مارگریت بلانگر، کسی که متیو در ابتدا او را به عنوان یکی دیگر از آن خانمهای سفیدپوست مسن که با برادرانش مشکل دارند، نادیده گرفت. از این جور برادرها زیادند. در واقع، مارگریت زبان شیطنتآمیزی داشت، و ریاستطلب بود و طوری رفتار میکرد که انگار صاحب کتابخانه است…
یک شب، وقتی متیو بعد از کار در یک کافه به طور اتفاقی همدیگر را دیدند، به مارگریت گفت: «تو آن کسی نیستی که انتظار داشتم.» متیو که قبلاً به دفتر مارگریت رفته بود، با دیدن عکسهای او در کنار یک مرد سیاهپوست میانسال و دو زن جوان دورگه که حدوداً بیست و چند ساله بودند، شگفتزده شد. مارگریت در حالی که لبخند میزد، از سر تا پا به او نگاه کرد و شانههایش را بالا انداخت.
مارگریت با افتخار گفت: «این شوهر مرحومم جورج است، او اهل هائیتی است و اینها دختران ما، امیلی و نیکول، هستند.» و متیو سر تکان داد و لبخند زد، در این لحظه واقعاً شوکه شده بود. مارگریت برای اینکه واقعاً او را تحت تأثیر قرار دهد، اصرار داشت که از آن روز به بعد با زبان کریول هائیتی با متیو صحبت کند. متیو از اینکه مارگریت چقدر در مورد تاریخ جزیره هائیتی و علاقه آشکارش به فرهنگ و مردمش میدانست، شگفتزده شده بود. او کاملاً در مورد او اشتباه کرده بود…
مارگریت مکثی کرد و گفت: «پسر خوبیه.» صدای تیزش متیو را از سفرش به گذشته بیرون کشید. سپس مارگریت به آرامی سر کیر بلند و تیره متیو را لیس زد و در همان حال بیضههایش را میکشید. مارگریت لحظهای مکیدن کیر متیو را متوقف کرد و بیضههایش را بو کشید و عطر تیره و عمیق مردانهشان را استنشاق کرد. مارگریت با شیطنت فکر کرد که هیچ شباهتی به یک مرد هائیتیایی ندارد، در حالی که با لذت دوباره کیر متیو را میمکید…
سیستم کتابخانه شهر مونترال سهم قابل توجهی از داوطلبان را جذب کرد، و هیچکدام از آنها مارگریت را مانند متیو، دانشجوی قدبلند و تنومند هائیتیایی با لبخندی مغرور و رفتاری نترس، جذب نکردند. متیو، فارغالتحصیل اخیر رشته بازرگانی از دانشگاه مونترال، به شدت به دنبال کار بود و فکر میکرد که برخی از ساعات داوطلبانه ممکن است در رزومهاش بهتر به نظر برسند. خب، اگر متیو میخواست مارگریت ساعات داوطلبانهاش را امضا کند، این دانشجوی هائیتیایی باید برای ادامه تحصیلش تلاش میکرد…
متیو زمزمه کرد: «هوم، آرومتر، خانم.» و مارگریت ابرویی بالا انداخت و چشمانش را چرخاند. مثل خیلی از پسرهای جوانتر (و اغلب از اقلیتها) که متیو از معاشرت با آنها لذت میبرد، متیو نمیتوانست کاملاً با رفتارهای تند و زننده و شهوانی مارگریت کنار بیاید. پسرهای جوانتر دوست دارند با زنان مسنتر سکس داشته باشند، چون فکر میکنند میتوانند از پس شدت و حدت آنها بربیایند. مارگریت خیلی خوشحال بود که به خیلی از آنها ثابت کرده چقدر اشتباه میکنند…
مارگریت مکثی کرد و گفت: «پت، خفه شو.» و سپس زیر آلت تناسلی او را لیسید و با دقت به او نگاه کرد. نفسهای متیو بریده بریده بیرون میآمد و چشمانش گشاد شده بود. مارگریت لبخند میزد و انگشتانش را روی بیضههای او میکشید و در همان حال فضای پشت سر آلت تناسلی او را لیس میزد. آن غشای باریک که خیلی حساس بود. به نظر میرسید متیو آمادهی غش کردن است…
متیو فریاد زد: «لعنتی!» و وقتی مارگریت با ولع او را میمکید، نالهی عمیقی سر داد و کتابدار شیطون مقدار زیادی منی از او بیرون ریخت. متیو همینطور که نزدیک میشد فریاد میزد و مقداری از منیاش روی صورت و موهای مارگریت ریخت. متیو با صدای بلند عذرخواهی کرد و مارگریت لبخند زد و شانههایش را بالا انداخت، سپس دهانش را با پشت دستش پاک کرد. واقعاً، او اصلاً ناراحت نشد. مارگریت همیشه از طعم منی لذت میبرد…
مارگریت با لبخندی بیخیال بر چهره دوستداشتنیاش گفت: «هوم، خیلی خوشمزهست، متیو.» متیو به او نگاه کرد و سپس بیاختیار او را بوسید. مارگریت که کمی از این موضوع متعجب شده بود، او را بوسید. هیچ چیز او را به اندازه یک قرار عاشقانه با مرد جوانتری که او را وسوسه، اغوا، شهوترانی و در نهایت طرد میکرد، دوست نداشت. حالا که فکرش را میکنم، مثل یک کتاب خوب است…
متیو در حالی که لبهای پر و شهوانیاش را لیس میزد، گفت: «میخواهم شما را بچشم، مادام.» مارگریت لرز خوشایندی را فرو خورد، وقتی متیو زبانش را برایش بیرون آورد. این حرکت با بخش خاصی از آناتومی زنانهاش همخوانی داشت. در واقع، آن جوان هائیتیاییِ از خود راضی، کوسش را تکان داد، و او حتی تلاشی هم نمیکرد. مارگریت نفس عمیقی کشید و از سر تا پا به متیو نگاه کرد…
مارگریت با لحنی چالشبرانگیز گفت: «ببینم میتوانی کار را انجام بدهی یا نه.» مارگریت از جایش بلند شد، لباسهایش را درآورد و نگاهش را از متیو برنداشت. جوان هائیتیایی لبخندی زد و با چشمانی خیره به اندام خوشفرم او خیره شد. مارگریت با سینههای سفت و اندامی که گذر زمان و مادر بودن را پشت سر گذاشته بود، اما همچنان دوستداشتنی بود، واقعاً یک چیز خاص بود. متیو با دیدن اینکه مارگریت صورتش را اصلاح نمیکند لبخندی زد، که این موضوع برایش بسیار جذاب بود…
متیو با اطمینان گفت: «من دعوت را میپذیرم، خانم، من این چالش را میپذیرم.» و به مارگریت اشاره کرد که پیش او بیاید. مارگریت ابرویی بالا انداخت، با خجالت لبخندی زد و سپس به سمت او رفت… و با خوشرویی خاصی این کار را انجام داد. مارگریت در حالی که دستانش را به کمر زده بود و چند سانتیمتر با متیو فاصله داشت، به مرد جوان خندان و به ظاهر بیاحساسی که آنجا نشسته بود نگاه کرد، آنقدر آرام که او دوست نداشت…
مارگریت با لحنی جسورانه و همیشگی پرسید: «خب، متیو، منتظر چی هستی؟» متیو پوزخندی زد و سپس با یک حرکت روان او را به خود نزدیک کرد و در حالی که مارگریت از تعجب نفس نفس میزد، سیلی محکمی به باسن نسبتاً ضخیمش زد. مارگریت پلک زد و متیو او را چرخاند و روی مبل هل داد. قبل از اینکه بتواند کلمه دیگری بگوید، جلویش زانو زد و رانهایش را کاملاً باز کرد…
متیو گفت: «فقط دارم کارم رو میکنم، خانم، وظیفه منه که اون کس رو راضی کنم.» و سپس صورت خوشقیافهاش را بین پاهای مارگریت پنهان کرد. همین که احساس کرد زبان متیو وارد کسش شد و کلیتوریسش را نوازش کرد، مارگریت زبانش بند آمد. آن جوان هائیتیایی قطعاً مهارت داشت و همین که زبانش را روی کلیتوریس او کشید، مارگریت لرزید، چون میدانست این کار او را تا مرز … و فراتر از آن خواهد برد. مارگریت با لبخند از خودش پرسید: «من خودم را به چه دردسری انداختم؟»
مارگریت با نالهای عمیق فریاد زد: «تو از من متنفری» در حالی که متیو با زبانش کس خیس، پرمو و شهوتی او را آزار میداد. مرد هائیتیایی به او نگاه کرد و پوزخندی زد، سپس خوردن کسش را از سر گرفت. کمی بعد، متیو مارگریت را چهار دست و پا روی زمین گذاشت، گونههای کونش را کاملاً باز کرد و سپس زبانش را در کونش فرو برد. آن موقع بود که مارگریت که معمولاً سختگیر و بیاحساس بود، از لذت شروع به زوزه کشیدن کرد، زیرا متیو واقعاً نقطهی اوج خود را پیدا کرده بود…
متیو گفت: «جادوگر تو گروس دریره» و یک سیلی محکم به باسن کلفت مارگریت زد و آن زن کتابخانهای با تکان دادن باسنش، حسابی غافلگیرش کرد. متیو خندید و دید که از دیدن کتابدار پرحرف حسابی ذوقزده شده است. احساس کرد که دارد سفت میشود و مارگریت خندان برگشت و باسن بزرگش را به کشاله ران او فشار داد. کاملاً مشخص بود که آن خانم در این لحظه چه میخواست…
مارگریت گفت: «خب، عزیزم، فقط به باسن گندهام خیره نشو، بکنش.» و خم شد و باسن کلفتش را نشان داد. متیو لبخند زد و کاندومی از کیف پولش بیرون آورد، سپس آن را روی آلت سفتش غلتاند. مثل یک جنتلمن بازیگوش، متیو به باسن مارگریت زد… این بار با آلتش. مارگریت با صدای بلند خندید و متیو پوزخندی زد، سپس آلتش را به داخل او فرو کرد. مارگریت با خوشحالی آهی کشید و از او در درون خود استقبال کرد. به همین سادگی، آنها با جدیت شروع به سکس کردند…
متیو با غرغرهای شهوانی در گوش مارگریت گفت: «اون باسن خوشگل کبکی رو به من بده.» در حالی که به باسن مارگریت سیلی میزد و موهایش را میکشید، آلتش را به داخل کسش میکوبید. مرد جوان هائیتیایی با شور و حرارت مارگریت را گایید و ضربات محکمش باعث شد آلتش به خوبی او را پر کند. مدتها بود که مارگریت نتوانسته بود خوب گاییده شود. آخرین رابطه جنسی او چهار ماه پیش بود، به لطف مارتینز، یک مکزیکی جوان از یک آژانس موقت. او میخواست گذشته را جبران کند و متیو دقیقاً همان چیزی بود که دکتر دستور داده بود…
مارگریت بلانگر بعد از اینکه از کیر متیو خلاص شد، گفت: «خب، خیلی خوش گذشت، متیو، اما حالا باید به من کمک کنی تا آنجا را تمیز کنم.» محقق جوان هائیتیایی با تعجب نگاه میکرد که چطور سرپرست کتابداران لباسهایش را دوباره میپوشد و سپس عینک قاب شاخیاش را تنظیم میکند. مارگریت بار دیگر تصویر یک کتابدار شهری متین و درستکار بود، کارآمد، جدی و فروتن…
متیو در حالی که بلند میشد و لباسهایش را مرتب میکرد، گفت: «مارگریت، تو پر از شگفتی هستی، فکر میکنم داری به کتابدار مورد علاقهام تبدیل میشوی.» مارگریت به او لبخند زد و سپس با وظیفهشناسی اتاق پشتی را تمیز کردند. مارگریت حتی آنجا را اسپری زد تا هرگونه بوی جنسی که در اتاق مانده بود را بشوید، بویی که خدمه نظافت شبانه حتماً آن را کشف میکردند.
مارگریت بلانگر گفت: «ممنون متیو، حالا بریم.» و متیو به او نگاه کرد و لبخند زد، اما چیزی نگفت. با ادب سر تکان داد و به دنبالش به سمت آسانسور رفت. آنها با آسانسور به طبقه اصلی کتابخانه شهر مونترال رفتند و سپس از کتابخانه متروکه خارج شدند، البته پس از قفل کردن در و فعال کردن دزدگیر. مارگریت سوار ماشینش شد و با گفتن یک کلمه دیگر دور شد. متیو در حالی که به سمت نزدیکترین ایستگاه اتوبوس میرفت، سرش را تکان داد و لبخند زد. چه شبی…