زن قحبه کبکی برای مرد هائیتیایی

کیتلین ساو با لبخندی کمرنگ گفت: «من شما را در بسیاری از شعب والمارت دیده‌ام، آیا شرکت شما شما را فقط به آنجا می‌فرستد تا کار کنید؟» او به مرد جوان سیاه‌پوست ریش‌دار، درشت‌هیکل، خوش‌قیافه و زمختی که روبرویش ایستاده بود نگاه می‌کرد. او سه اینچ از او بلندتر بود، سبزه، بسیار مردانه و باشکوه. هفته‌ها بود که او را در حالی که یونیفرم امنیتی آبی تیره به تن داشت، با چهره‌ای جدی و ظاهری خوب، در دروازه‌های والمارت ایستاده بود، می‌دید. کیتلین پس از چند بار تعامل با او، تصمیم گرفت که این لقمه خوشمزه را برای خودش بخواهد…

مامور امنیتی که روی برچسب اسمش «ژان پل» نوشته شده بود، پاسخ داد: «خانم، من هر جایی که شرکت امنیتی من را بفرستد، می‌روم و طبق معمول، آنها من را خیلی دور از خانه می‌فرستند.» کیتلین از روی لهجه‌اش حدس زد که او اصالتاً اهل هائیتی است. در شهر اتاوا، انتاریو، افراد فرانسوی‌زبان آفریقایی‌تبار زیادی زندگی می‌کردند، اما کیتلین آن لهجه‌ی هائیتیایی خاص را در هر جایی تشخیص می‌داد…

کیتلین ساو، متولد شهر مونترال، کبک، در یک خانواده فرانسوی-کانادایی، با فرهنگ هائیتی بسیار آشنا بود، زیرا مردم آن بخش قابل توجهی از جمعیت استان لا بل را تشکیل می‌دادند. نقل مکان به شهر اتاوا برای کار در مرکز تماس MBNA پس از طلاق از همسر سابقش کلود ترمبلی، یک مرد تنومند و گردن‌کلفت اهل شربروک، کبک، حرکت درستی به نظر می‌رسید. ازدواج با کلود یکی از بدترین اشتباهاتی بود که کیتلین مرتکب شد. ازدواج آنها هرگز نتیجه‌ای نداشت. حالا، در چهل سالگی، کیتلین تصمیم گرفت طبق قوانین خودش زندگی کند، مهم نیست دیگران چه فکری می‌کنند…

کیتلین در حالی که لب‌هایش را جمع می‌کرد گفت: «این دختره، مرد جوان، به خاطر خستگی هوا.» و ژان پاول آهی کشید، شانه‌های پهنش را بالا انداخت و با تکان دادن سر موافقت کرد. ژان پاول عذرخواهی کوتاهی کرد و رسیدهای زوجی را که با یک تلویزیون بزرگ روی چرخ دستی از فروشگاه خارج می‌شدند، بررسی کرد. مردِ آن زوج، یک مرد سفیدپوست تنومندِ شصت و چند ساله، با درخواست ژان پاول برای گرفتن رسیدش مخالفت کرد و با عصبانیت به نگهبان نگاه کرد…

آقای پیرمرد سفیدپوست با لحنی موجز گفت: «من دزد نیستم رفیق، من همیشه از اینجا خرید می‌کنم، این خیلی آزاردهنده است.» و ژان پل نگاهی به سر تا پایش انداخت، با بی‌تفاوتی نگاهی به رسیدش انداخت و سپس آن را به او پس داد. همسر پیرمرد، یک خانم مسن چینی، چشمانش را چرخاند و در حالی که از مغازه خارج می‌شدند، دست در دست مردش گذاشت. ژان پل، مات و مبهوت، رفتن آنها را تماشا کرد…

کیتلین معصومانه گفت: «خیلی متاسفم که آن مرد با تو اینقدر بی‌ادب بود، مثلاً، شبیه کسی است که ممکن است زنگ بزند و از تو شکایت کند، اگر به شاهد نیاز داشتی، این اطلاعات من است.» و سپس نام و شماره‌اش را روی یک تکه کاغذ نوشت و آن را به ژان پلِ مبهوت داد. در حالی که به برادر خوش‌قیافه چشمک می‌زد، به بازویش زد و سپس با خریدش از فروشگاه خارج شد. کیتلین با کنایه و خنده‌ای، با خود فکر کرد: «ببینیم که آیا او طعمه را می‌گیرد یا نه.»

«ممنون از پیشنهادتان، خانم، من ژان پل هستم، از آشنایی با شما خوشبختم.» این جمله را از جین پل خواند و کیتلین با خودش لبخندی زد و شماره او را در تلفن همراهش ذخیره کرد. کیتلین در حالی که از پارکینگ والمارت خارج می‌شد و به سمت منطقه کوئین مری در وانیر، انتاریو، جایی که زندگی می‌کرد، می‌رفت، لبخند بر لب داشت. خیلی‌ها در مورد وانیر بد می‌گفتند، و آن را محله‌ی فقیرنشین می‌دانستند. کیتلین آن را عجیب و غریب می‌دانست. زندگی در یک آپارتمان مبله دو خوابه که هزینه‌اش کمتر از هشتصد دلار در ماه بود، با احتساب تمام قبوض، چه اشکالی می‌توانست داشته باشد؟

کیتلین بعد از گذاشتن مواد غذایی‌اش در یخچال، روی مبل نشست و تلویزیون را روشن کرد. در کانال Much، فیلم Focus پخش می‌شد. قلب کیتلین با تماشای عشق‌بازی ویل اسمیت، بازیگر سیاه‌پوست خوش‌تیپ آمریکایی، با مارگو رابی، دختر جذاب بور استرالیایی، به تپش افتاد. پس از طلاق، کیتلین شروع به کاوش در تمایلات جنسی خود کرد و چیزی را کشف کرد که او را شگفت‌زده کرد. علاقه‌ی روزافزون به مردان آفریقایی‌تبار…

«تو خیلی زیبایی، درست همین‌طور که هستی.» این جمله را معشوق سابق کیتلین، اسماعیل، یک مرد سومالیایی که کیتلین کمی پس از قطعی شدن طلاقش از کلود ترمبلی با او قرار می‌گذاشت، گفت. این مرد سیاه‌پوست مسلمان قدبلند و خوش‌قیافه، صاحب یک مغازه اغذیه‌فروشی در نزدیکی خانه قدیمی کیتلین در مونترال بود و آنها سال‌ها با هم دوست بودند. بعد از طلاق کیتلین، رابطه آنها خیلی بهتر شد…

کیتلین از اسماعیل پرسید: «واقعاً فکر می‌کنی من زیبا هستم؟» و این پسر خوش‌قیافه سومالیایی سرش را تکان داد و سپس او را بوسید. آن دو در صف سینما، بی‌توجه به سفیدپوستان عصبانی که آنها را تماشا می‌کردند، در ملاء عام همدیگر را بوسیدند، و برخی از آنها این کار را در حالی انجام می‌دادند که دست در دست دوست دختران اقلیت خود داشتند. از نظر کیتلین، ریاکارانی از بدترین نوع…

کیتلین ساو در تمام زندگی‌اش احساس معذب بودن می‌کرد. کیتلین به عنوان یک زن سفیدپوست با قدی حدود ۱۸۰ سانتی‌متر، تپل، سینه‌های بزرگ، باسنی پهن و باسنی بزرگ، با موهای قهوه‌ای تیره و چشمانی سبز لیمویی، در فرهنگی که زنان لاغر بور را می‌پرستید، هرگز احساس نمی‌کرد که به اندازه کافی خوب باشد. استانداردهای زیبایی دنیای غرب نه تنها برای سلامت روان و جسم زنان اقلیت مضر بود، بلکه برای زنان سفیدپوستی که نمی‌توانستند کاملاً با چنین آرمان‌های والایی مطابقت داشته باشند نیز مضر بود. کیتلین تا زمانی که با مردان سیاه‌پوست قرار می‌گذاشت، احساس عجیبی داشت و آنها به او یاد دادند که عاشق بدن خوش‌فرم خود باشد…

«بعد از ظهر بخیر، کیتلین.» پیامکی از ژان پل خوانده شد و کیتلین لبخندی زد و گوشی را برداشت، سپس با او تماس گرفت. کیتلین برای این همه شلوغی پیامک دادن زیادی بزرگ شده بود و از شنیدن صدای بم و مردانه‌ی ژان پل از پشت تلفن هیجان‌زده شد. ژان پل موقع ناهار به او زنگ زد و حدود یک ساعت بعد، با هم صحبت کردند. کیتلین توانست او را کمی بهتر بشناسد…

کیتلین در حالی که با ژان پاول که به آرامی پشت تلفن می‌خندید، لاس می‌زد، گفت: «پس شما در دانشگاه اتاوا حقوق می‌خوانید و تمام وقت کار می‌کنید؟ شما فقط بامزه نیستید، آقا، شما مرد شجاع و جاه‌طلبی هستید.» در پایان مکالمه، کیتلین اطلاعات بیشتری در مورد ژان پاول خوش‌قیافه به دست آورد. اول از همه، نام خانوادگی او بودرو بود و از سال ۲۰۱۳ در کانادا زندگی می‌کرد. اوه، و او سی و دو سال داشت که کاملاً مناسب کیتلین بود…

چند روز بعد، ژان پل، کیتلین را برای صرف غذا به رستوران Soleil Des Iles، یک رستوران خوب هائیتیایی که کیتلین از قبل با آن آشنا بود، برد. غذا فوق‌العاده بود و صاحب رستوران، یک خانم هائیتیایی مهربان با لبخندی دوستانه، همیشه وقتی کیتلین به آنجا می‌آمد، با مهربانی با او برخورد می‌کرد. ژان پل و کیتلین اوقات خوبی را سپری کردند و بعد از صرف غذا، دست در دست هم، دور وانیر قدم زدند. ژان پل ملاقات بعدازظهر خود را با بوسیدن گونه کیتلین، به سبک هائیتیایی‌ها، به پایان رساند. کیتلین احساس می‌کرد که در آسمان‌ها سیر می‌کند…

ژان پل به کیتلین گفت: «مشتاق آشنایی با شما هستم، خانم دوست‌داشتنی.» او را در آغوش گرفت و سپس او را سوار تاکسی کرد. آن آقا اهل هائیتی یک اسکناس بیست سنتی به راننده تاکسی داد و او را روانه‌ی راهش کرد. کیتلین با رضایت لبخند زد و از اینکه قرار ملاقات چطور پیش رفت، خوشحال بود. دفعه‌ی بعد که همدیگر را دیدند، او را به سینما برد و یک فیلم دو قسمتی تماشا کردند. فیلم «شکاف» با بازی آن مرد از مردان ایکس، و «برو بیرون»، کمدی ترسناک بین نژادی که همه در موردش صحبت می‌کردند. کیتلین اوقات خوشی را سپری کرد و این بار، ژان پل او را از لب بوسید. در سومین قرارشان، آنها در خانه ماندند…

کیتلین در حالی که ژان پاول او را کاملاً برهنه روی کاناپه‌اش می‌خواباند و به بدنش خیره می‌شد، زمزمه کرد: «تو فوق‌العاده‌ای.» کیتلین در ابتدا کمی خجالتی بود و فکر می‌کرد که آیا ژان پاول از تپل بودن او منزجر می‌شود یا نه. در عوض، او لبخند زد و به او گفت که چقدر زیباست و سپس شروع به بوسیدن او کرد، سپس سینه‌هایش را نوازش کرد. ژان پاول ران‌های ضخیم و سفید و خامه‌ای او را کاملاً باز کرد، عطر زنانه‌اش را استنشاق کرد و سپس شروع به کار روی او کرد…

ژان پاول با لبخندی گرگی گفت: «ممنون، مادمازل، اما تو هنوز چیزی حس نکردی.» و سپس صورت زیبایش را بین پاهای کیتلین پنهان کرد. کیتلین نفس نفس زد وقتی ژان پاول زبانش را وارد واژن او کرد و سپس شروع به انگشت کردن او کرد. کیتلین با لذت بردن ژان پاول از او آهی کشید. ماه‌ها بود که با او رابطه جنسی برقرار نشده بود و به طرز غیرقابل توصیفی تشنه لمس یک مرد بود. لمس ژان پاول به طرز شگفت‌انگیزی بدنش را به آتش کشید…

کیتلین زمزمه کرد: «هوم، همین‌طوری، عزیزم.» و زبانش را به هم زد، در حالی که ژان پاول مثل یک مرد گرسنه به بلعیدن کسش ادامه می‌داد. کمی بعد، او را روی چهار دست و پا نشاند و گونه‌های کلفت و سفید کونش را کاملاً باز کرد. کیتلین از تعجب نفسش بند آمد وقتی ژان پاول از پشت دو انگشتش را داخل کسش فرو کرد… و سپس زبانش را در کونش حس کرد. کیتلین لرزید، از کاری که ژان پاول با او می‌کرد لذت می‌برد. او عاشق این بود که کونش خورده شود، اما شوهر سابقش کلود هرگز این کار را با او نمی‌کرد. او فکر می‌کرد این کار زشتی است…

«جادوگر تو گروس دریِر، اون کون گنده و سفید رو برام تکون بده.» ژان پاول مکثی کرد تا بگوید، و کیتلینِ خنده‌رو با خوشحالی درخواست او را اجابت کرد و کون گنده‌اش را برایش تکان داد. ژان پاول خندید، به کون گنده‌اش زد و سپس دوباره به خوردنش ادامه داد. بعداً، دو انگشتش را در کون او فرو کرد و کیتلین ناله کرد، از کاری که ژان پاول با او می‌کرد لذت می‌برد. او عاشق این بود که با کونش بازی شود، و مدت‌ها بود که کسی آن را بررسی و لذت نبرده بود…

کیتلین گفت: «هوم، می‌خوام رو صورتت سوار بشم، خوش‌تیپ.» و ژان پاول پوزخندی زد و روی زمین دراز کشید و کیر بلند و کلفت هائیتیایی‌اش را نوازش کرد. کیتلین در حالی که پوزخندی می‌زد، روی او نشست و روی صورتش نشست و با کون سفید و کلفتش او را خفه کرد. ژان پاول کونش را خورد و او از لذت جیغ کشید وقتی زبانش در کونش فرو رفت. خیلی زود او ناله‌های عمیقی کرد و اسمش را فریاد زد. لعنت بهت، برادر هائیتیایی چیز دیگری بود…

کمی بعد، ژان پاول در حالی که به آلت تناسلی راست‌شده‌اش اشاره می‌کرد، گفت: «فراموش نکن که به جیمی عشق بورزی، عزیزم.» کیتلین با لبخند از روی او بلند شد و سپس آلت تناسلی‌اش را گرفت. به آرامی پوست ختنه‌گاهش را عقب کشید. بدون معطلی بیشتر، او را در دهانش گذاشت. ژان پاول با خوشحالی آهی کشید وقتی کیتلین شروع به مکیدن آلت تناسلی‌اش کرد و وقتی جین پاول شروع به انگشت کردن باسن او کرد، کمی تعجب کرد. کیتلین انگشت وسط و اشاره‌اش را در باسن ژان پاول فرو کرد و از سفت شدن آلت تناسلی‌اش در دهانش شگفت‌زده شد. بله، برادر هم از بازی کردن باسنش خوشش می‌آمد، کیتلین متوجه شد…

کیتلین بعد از اینکه کیر ژان پاول را با دهانش مالید، گفت: «بیا منو بکن عزیزم.» برادر خوش‌قیافه هائیتیایی کاندومی را روی کیرش پیچید و سپس وارد او شد. کیتلین با خوشحالی آهی کشید و پاهایش را دور او حلقه کرد و شروع به سکس با او کرد. ژان پاول به چشمان او نگاه کرد و لبخند زد، از شهوت بی‌حد و حصری که در آن می‌دید شگفت‌زده شد. کیتلین زنی زیبا و پرشور بود و او به اندازه کافی خوش‌شانس بود که او را داشت. با خوشرویی تمام، کیرش را به او کوبید و از ناله‌هایش لذت برد…

کمی بعد، کیتلین گفت: «بعدش می‌خوام تو کونم باشی.» ژان پاول با پوزخندی سر تکان داد، سپس او را روی چهار دست و پا قرار داد. گونه‌های کون او را کاملاً باز کرد، سوراخ او را چرب کرد و سپس کیر بلند و ضخیم خود را به باسن او فشار داد. با یک فشار سریع، وارد او شد. کیتلین با صدای بلند فریاد زد، عاشق حس کیر بلند و تیره ژان پاول در کونش بود. او مدت‌ها بود که مردی کونش را گاییده بود و می‌خواست جبران زمان از دست رفته را بکند. ژان پاول باسن پهن او را محکم گرفت و کیرش را به کون او فرو کرد. آلت تناسلی هائیتی دقیقاً همان چیزی بود که کیتلین به آن نیاز داشت…

ژان پل چند ساعت بعد، در حالی که دراز کشیده بود و در کنار کیتلین خسته اما درخشان دراز کشیده بود، گفت: «هوم، فوق‌العاده بود، محشر بود.» فشار کون گرم و سفت او روی کیرش، او را به طرز لذت‌بخشی دردناک کرده بود. این آمازونی فرانسوی-کانادایی به معشوق پرشور و پرشور هائیتیایی خود نگاه کرد و لبخند زد، سپس او را از لب بوسید. با نگاهی متفکرانه به او نگاه کرد. کیتلین هر چقدر هم که عاشق برادرها بود، چیزهایی در مورد او وجود داشت که اکثر آنها نمی‌فهمیدند. مانند علاقه‌اش به BDSM، به ویژه سلطه زنان بر مردان مطیع…

کیتلین گفت: «ژان پاول، عزیزم، من واقعاً از تو خوشم می‌آید، اما من عجیب و غریب هستم و امیدوارم بتوانی از پسش بربیایی.» و وقتی ژان پاول ابرویی کنجکاو و پرسشگر بالا انداخت، کیتلین لبخندی زد و سپس درباره BDSM برایش گفت. در کمال تعجب، ژان پاول از قبل با چنین اعمالی کاملاً آشنا بود. کیتلین که بیش از حد هیجان‌زده شده بود، بلند شد و به اتاق خواب رفت و در حالی که دور می‌شد، نگاه ژان پاول را روی باسن کلفت و برهنه‌اش حس کرد. لحظاتی بعد، کیتلین با جعبه ابزارش برگشت…

«وای، چقدر چیزای عجیب غریب!» ژان پل در حالی که کیتلین خندان محتویات جعبه‌اش را به او نشان می‌داد، گفت. پسر هائیتیایی با نگرانی لبخند زد و کیتلین او را بوسید و سپس یکی دو چیز به او نشان داد. اول، با چیزی سبک و ساده شروع کردند. کیتلین روی مبل نشست و از ژان پل خواست که روی پایش دراز بکشد. پسر بزرگ و قدبلند هائیتیایی مردد بود، اما کیتلین به او اطمینان داد که به اندازه کافی قوی است که از پسش بربیاید…

کیتلین در حالی که باسن ژان پلِ زیبای من را نوازش می‌کرد، زمزمه کرد: «من عاشق باسنِ نازِ یک مرد سیاه‌پوست هستم، و باسنِ تو باید تنبیه شود.» سپس، شروع به تنبیه او کرد. ژان پل در ابتدا عصبی به نظر می‌رسید، اما سپس آرام شد و لذت برد. کیتلین پوزخندی زد و با انرژی او را تنبیه کرد، از اینکه باسن ژان پل هنگام تنبیه به این طرف و آن طرف بالا و پایین می‌رفت، لذت می‌برد. ژان پل بسیار روشنفکر بود، مرد مورد علاقه‌ی او. آه، کارهایی که قرار بود با هم انجام دهند…

ژان پاول فریاد زد: «آره، کونمو تسخیر کن.» و کیتلین با پوزخند همین کار را کرد. کیتلین بعد از اینکه حسابی به باسن ناز هائیتیایی‌اش سیلی زد، تصمیم گرفت چیز دیگری را امتحان کند. ژان پاول وقتی دید که او یک آلت تناسلی خاص به تن دارد، کمی نگران شد. وقتی دید که او دیلدو بنددار سفارشی‌اش را به تن دارد، چشمانش گرد شد. پیدا کردن قلاده و بند مناسب برای زن بزرگی مثل کیتلین آسان نبود، بنابراین او یک دیلدو سفارشی ساخت. بالاخره، او می‌خواست آن را امتحان کند…

کیتلین التماس کرد: «بگذار با تو عشق‌بازی کنم، ژان پل، فقط به من اعتماد کن، لطفا.» و ژان پل تردید کرد و سپس سر تکان داد. برادر هائیتیایی روی فرش چهار دست و پا نشست و کیتلین پشت سرش قرار گرفت. کیتلین با یک دست آلت تناسلی و بیضه‌هایش را نوازش کرد و با دست دیگر باسنش را لمس کرد. کیتلین پس از اینکه ژان پل را به خوبی و به طور کامل چرب کرد، یک کاندوم را روی دیلدویش پیچید و سپس به شوخی باسن او را مالید. کیتلین مکث کرد و از ژان پل پرسید که آیا آماده است. پاسخ او ژان پل را شگفت‌زده کرد…

«باشه، کیتلین، من آماده‌ام، فقط قول بده با من مهربون باشی و اممم، این بین خودمون بمونه.» ژان پاول برگشت و به او نگاه کرد و گفت. کیتلین لبخند زد و قول داد و سپس دیلدو را به باسن او فشار داد. ژان پاول باسنش را برایش باز کرد و سپس او دیلدو را به داخل باسن او فرو کرد. ژان پاول که به شدت ناله می‌کرد، در حالی که کیتلین باسن او را گرفت و به داخل او فرو کرد و دیلدو را به داخل باسن او فرو برد، چهره در هم کشید. لعنت، آن زنان سفیدپوست گنده چقدر عجیب بودند…

کیتلین در گوش ژان پل زمزمه کرد: «هوم، من عاشق اینم که با اسباب‌بازی‌هام از کون با مردهای سیاه‌پوست سکس کنم.» و بیشتر در او فرو رفت. مرد هائیتیایی با ورود دیلدو به مقعد کیتلین، وحشیانه بالا و پایین رفت. دستان قوی کیتلین او را در جای خود نگه داشته بودند و او را گایید. زن خوش‌اندام کانادایی-فرانسوی آمازون با دیلدوی بندی‌اش به مقعد او حمله کرد و او را حتی خشن‌تر از قبل گایید. رافائل از لذتی آمیخته با درد فریاد زد و جیغ‌هایش برای گوش‌های کیتلین موسیقی دلنشینی بود…

رافائل خیلی بعد گفت: «کیتلین، تو یه مامان عجیب و غریبی، اما من سبک تو رو دوست دارم، می‌تونم باهاش ​​کنار بیام.» و کیتلین به او نزدیک‌تر شد. آن دو به چشمان یکدیگر نگاه کردند، لبخند زدند و سپس بوسه‌ای پرشور رد و بدل کردند. بلند شدند و سپس، دست در دست هم، به سمت دستشویی رفتند و یک دوش طولانی و پر از شادی گرفتند. بعد از آن، به رختخواب رفتند. این اولین شبی بود که آنها به عنوان یک زوج رسمی با هم بودند و می‌خواستند آن را خاطره‌انگیز کنند… از نظر شهوانی. و همینطور هم شد…

Leave a Comment