کریم آدلویی در خوابگاهش در دانشگاه جزیره پرنس ادوارد در شهر شارلوتتاون، بیقرار بود. و این فقط به خاطر دیوانگی میانترم یا نگاههای خصمانه و مزخرفات منفعل-پرخاشگرانهای که به شنیدنش از برخی دانشجویان کانادایی عادت کرده بود، نبود؛ دانشجویانی که به دیدن افرادی شبیه او در محیط آموزشیِ در غیر این صورت همگن خود عادت نداشتند. نه، بیقراری کریم کاملاً به چیز دیگری مربوط میشد…
هر چقدر هم که کریم سعی میکرد به آن فکر نکند، چیزهایی بود که نمیتوانست نادیده بگیرد. مثل حق طبیعیاش. تمام روز مضطرب بود، انگار حیوانی درونش بود که به دیوارهای زندانش چنگ میزد و برای رهایی جان میداد. کریم سعی میکرد حواسش را با تکالیف مدرسه پرت کند، که تعدادشان هم زیاد بود. با این وجود، میدانست که دیر یا زود، مادر طبیعت کار خودش را خواهد کرد…
شب از راه رسید و دانشگاه جزیره پرنس ادوارد ساکت بود. در شهر شارلوتتاون، به جز نوشیدن یا مهمانی، کار زیادی برای انجام دادن وجود نداشت و از آنجایی که کریم دوستان کمی داشت، به هیچکدام اهمیت زیادی نمیداد. مدتها پیش، پس از آنکه پسرعمویش محمد عادلویی به یکی از رهبران بوکو حرام، گروه تروریستی مسئول مرگ و ویرانیهای فراوان در سراسر سرزمین مادریاش، نیجریه، تبدیل شد، کریم و خانوادهاش مجبور به فرار از کشور شدند.
در آن زمان آمدن به کانادا ایده خوبی به نظر میرسید، و بنابراین، کریم و خواهرش نادیا، به همراه والدینشان یوسف و مریم آدلویی به شهر اتاوا، انتاریو آمدند. آنها در طول جلسه رسیدگی به درخواست پناهندگی خود در مقامات مهاجرت کانادا، با یک قاضی به شدت بیگانهستیز درگیر شدند و تا آنجا که به وضعیتشان در کانادا مربوط میشد، خود را در برزخ قانونی و اجتماعی یافتند.
در حالی که خانوادهاش تصمیم گرفتند در اتاوا بمانند، کریم تصمیم گرفت شانس خود را در جای دیگری امتحان کند. او شایعهای مبنی بر متفاوت بودن قوانین مهاجرت در نقاط مختلف کانادا شنید. در انتاریو، استانی پرجمعیت، به نظر میرسید دولت مشتاق است مهاجران و پناهندگان، به ویژه آنهایی که از آفریقا و خاورمیانه میآیند را رد کند. به گفته وکیلش، ظاهراً در جزیره کوچک و کمجمعیت پرنس ادوارد، تغییرات مهاجرتی کریم تا حدودی بهتر بوده است.
کریم به صورت آنلاین برای مجوز کار و مجوز تحصیل درخواست داد، سپس به شارلوتتاون، پایتخت جزیره پرنس ادوارد، نقل مکان کرد. آنجا آنطور که انتظار داشت نبود. تقریباً همه سفیدپوست بودند و مشخصاً به آفریقاییهایی مثل کریم عادت نداشتند. آفریقایی بودن و مسلمان بودن، کریم را دو برابر به یک غریبه تبدیل کرده بود، اما او مصمم بود که از موقعیت خود بهترین استفاده را ببرد.
کریم در رشته مهندسی عمران در دانشگاه جزیره پرنس ادوارد ثبت نام کرد و سفر تحصیلات عالی خود را در تنها دانشگاه این جزیره آغاز کرد. او به عنوان یک جوان مسلمان آفریقایی قد بلند و تیره پوست، با هیکلی غول پیکر در همگن ترین استان های کانادا یک استثنا بود. افرادی در جزیره پرنس ادوارد بودند که قبل از دیدن کریم، هرگز یک سیاه پوست را از نزدیک ندیده بودند. نه، اوضاع برای او آسان نبود، اما کریم اجازه نداد که افراد محلی بیگانه هراس به او آسیبی برسانند…
کریم صبر کرد تا احساس کرد تغییر قریبالوقوع است و آن شب، برای پیادهروی به ساحل رفت. این جوان نیجریهای از مهمانیهای ساحلی و گروههای کوچک دانشجویان مست، عاشقان و لاتهای محلی که برای خوشگذرانی بیرون آمده بودند، دوری میکرد. نه، او دنبال مهمانی نبود. چیزی که کریم نیاز داشت، خلوت بود. بنابراین به پیادهروی در امتداد ساحل ادامه داد تا اینکه به لبهی یک منطقهی جنگلی انبوه رسید.
کریم که روی ساحل ایستاده بود، لبخند زد. بالاخره تنها شده بود. چشمانش را بست و ندای خاموش خویشاوندانش را در خونش شنید. نسل کریم مدتها قبل از تکامل انسانها در آفریقا زندگی میکردند. تغییرشکلدهندگانی که شکاف بین انسان و حیوان را پر میکردند، در آفریقا و خاورمیانه با نامهای زیادی شناخته میشدند، اما یک نام بیش از همه بر سر زبانها افتاد. وِره-هِینا، این نامی بود که مردم خودشان را به آن صدا میزدند…
همانطور که کریم آماده میشد تا «تغییر» را آزاد کند، مکث کرد. زیرا چیزی از آب بیرون میآمد. هر چه که بود، بزرگ بود و با نزدیک شدن به ساحل، همه چیز در درون کریم منقبض میشد. زیرا مانند همه شکارچیان، او میتوانست وجود یک شکارچی دیگر را حس کند. پیکری انسانمانند از میان امواج بیرون آمد و با نزدیک شدن آن، کریم از تعجب نفسش بند آمد. زیرا چیزی زیبا و هیولایی، اما کاملاً زنانه، در دوازده متری او ایستاده بود…
کریم آدلویی پرسید: «پس تو یه سایرنی؟» او به زن عجیب و رنگپریده با چشمان سیاه درخشان نگاه میکرد، و آن گویهای بیعمق به او نگاه میکردند، حالتی گیج و مبهوت بر چهرهی زیبا اما وهمآورش نقش بسته بود. با قدی حدود دو متر و بسیار رنگپریده، با پوستی برنزی و شفاف، که رگهای آبیرنگش به شکلی طرحدار در سراسر بدنش نمایان بودند، این دختر قطعاً اهل اینجا نبود…
هیولا در حالی که لبهایش را لیس میزد گفت: «میدانی من چی هستم.» و صدای مبهم زنانهاش طوری به گوش میرسید که انگار از دوردستها میآمد، نه از روبرو. کریم فوراً متوجه شد که موجود روبرویش حرفی نزده، بلکه صدایش را مستقیماً در ذهنش شنیده است. و اگر این به اندازه کافی عجیب نبود، سایرن یک قدم نزدیکتر شد و کریم عصبی شد.
زیرا موجود درونش، کفتار صفت، در حالی که خطری از جانب موجودی که در ساحل یخزده و بادخیز روبرویش ایستاده بود، او را به خود میکشید، به سطح آب آمد. کریم در بیست و هفت سال زندگیاش چیزهای زیادی دیده بود، که بیشتر آنها پس از ترک زادگاهش کانو، شمال نیجریه، بود، اما هیچ چیز نمیتوانست او را برای آنچه بعداً اتفاق افتاد آماده کند. سیرن به جلو خیز برداشت و سریعتر از هر چیزی که تا به حال دیده بود، حرکت کرد…
کریم فریاد زد: «برو عقب خانم.» درست در همان لحظه که آژیر هیس کرد و دهانش ناگهان پر از دندانهای خمیده شد. با چنگالش به شانهی او ضربه زد و کریم از درد به خود لرزید و عقبنشینی کرد. در حالی که سعی میکرد از خودش دفاع کند، هیولا به سمتش آمد و بیوقفه به او حمله کرد. کریم که خشمگین، عصبانی و از درد شدید به خود میپیچید، دیگر مقاومت نکرد و گذاشت طبیعت کار خودش را بکند…
خز سراسر بدن جوان قدبلند و لاغر نیجریهای را فرا گرفت و بدنش شروع به پیچ و تاب خوردن و تغییر شکل کرد. سایرن مکث کرد، آشکارا از دگرگونیای که دشمنش متحمل میشد، شگفتزده شده بود. چشمان مرد جوان زرد شد و دندانهایش دراز و تیز شدند. لکههایی در سراسر بدن پوشیده از خز او ظاهر شد و او بزرگ و بزرگتر شد، در حالی که بدنش آشکارا جنبههای سگمانند به خود گرفت. اکنون هیولایی بلندقامت و سگمانند در مقابل او ایستاده بود، تمام آثار انسانیت از چشمان وحشیاش پاک شده بود…
«جالب است.» سایرن گفت، و کفتارِ وحشی غرشی کرد و سپس به سمتش آمد. سایرن به جای اینکه حملهاش را ادامه دهد، به سمت اقیانوس دوید و به قلمرو آبی امن خود عقبنشینی کرد. موجودی که کریم به آن تبدیل شده بود، چند لحظه آنجا ایستاد، سپس شروع به فرار کرد، زیرا انسانهایی در حال نزدیک شدن بودند و میدانست که به هر قیمتی باید از همنوعان خود دوری کند…
وقتی صبح شد، کریم عادلویی خود را دراز کشیده روی چمن سرد، با لباسهای پاره پوره یافت، و مرد جوان آهی کشید، سپس بلند شد. کمی کش و قوس آمد و به آسمان نگاه کرد. هوا تازه داشت روشن میشد. با عجله به سمت دانشگاه برگشت که خوشبختانه خیلی از ساحل دور نبود. وقتی در ساعات اولیه صبح در دانشگاه قدم میزد، تعداد زیادی از مردم به او نگاه میکردند و او مودبانه لبخند زد اما آنها را نادیده گرفت.
درست زمانی که کریم به طبقهی خودش رسید، صدایی آمد: «داداش، انگار شب سختی داشتی.» جوان نیجریهای برگشت و دید که به یک مرد آسیایی قدبلند و لاغر اندام با موهای کوتاه نگاه میکند. کریم در اولین هفتهی حضورش در دانشگاه جزیرهی پرنس ادوارد با جوزف یوکاری آشنا شد. آنها جزو معدود دانشجویان بینالمللی حاضر در آن روز بودند.
کریم به دروغ گفت: «آره، باید از الکل دوری کنم.» به این امید که این دروغ، دلیل پاره بودن لباسهایش و بوی سگ خیس شدهاش را توضیح دهد. کار زیادی از دستش برنمیآمد. هر وقت که به یک کفتار تبدیل میشد، تا چند ساعت بعد، بوی کمی متفاوت از یک انسان معمولی میداد. همه اینها به دلیل تغییرات شیمیایی بدنش بود…
یوکاری گفت: «مردهای مسلمان نمیتوانند از مشروبشان دست بکشند، ها؟ دفعهی بعد به من و بچهها ملحق شو.» و کریم سر تکان داد، برای همسایهی پرحرفش روز خوبی آرزو کرد و سپس وارد آپارتمانش شد. مرد جوان خودش را در رختخواب انداخت و بالاخره نفسش را بیرون داد. لعنت، دیشب شب سختی بود. کریم در حالی که به پهلو غلت میزد، چهرهاش درهم رفت، زیرا جراحتی که در دعوایش با سایرن برداشته بود هنوز کاملاً بهبود نیافته بود.
کریم نگاهی به اطراف خانهی یک خوابهاش انداخت و لبش را گاز گرفت. با توجه به اینکه کریم به عنوان یک متقاضی پناهندگی، وضعیت خوبی در کانادا نداشت و بنابراین برای تحصیل در دانشگاه PEI مبالغ گزافی میپرداخت، این خانه ارزان نبود. شهروندان کانادایی و ساکنان دائم کمتر از نیمی از مبلغی را که کریم مجبور به پرداخت آن بود، پرداخت میکردند. کار کردن به عنوان نگهبان در شیفت شب برای پرداخت قبوض، برای کریم جهنم بود، اما این کار برای یک هدف خوب بود…
کریم با صدای بلند پرسید: «اون دیگه چه جهنمی بود؟» و با دقت شانهاش را که هنوز جای چنگالهای سیرن روی آن بود، لمس کرد. کریم که در خانوادهای از کفتارها در شمال نیجریه بزرگ شده بود، با چیزهای عجیب و غریب غریبه نبود. با این حال، در غرب آفریقا، امور ماوراءالطبیعه در کنار چیزهای عادی وجود داشتند. مردم محلی از کفتارها، شیاطین و دیگر موجودات ماوراءالطبیعه خبر داشتند. با این حال، اگر کسی چند روز پیش به کریم میگفت که پری دریایی وجود دارد، میخندید…
برای لحظهای کوتاه، کریم به فکر تماس با والدینش افتاد، اما فکر کرد که آنها به اندازه کافی نگران هستند. یوسف، پدر کریم، در تطبیق با زندگی در اتاوا مشکل داشت. در شهر کانو، نیجریه، پیرمرد استاد دانشگاه و امام مسجد محلی بود. در اتاوا، پدر بزرگ با کمال تعجب متوجه شد که مدارک دانشگاهی نیجریهای او اهمیتی ندارد و مجبور شد به عنوان کارمند در فروشگاه لابلاوز شغل سطح پایینی را بر عهده بگیرد. کریم از این موضوع ناراحت بود، اما تا زمانی که مدارکش را نگرفت و دانشگاه را تمام نکرد، کار زیادی نمیتوانست برای خانوادهاش انجام دهد…
طی چند روز بعد، کریم به روال عادی زندگیاش بازگشت. در طول روز، به کلاس میرفت و در کتابخانه دانشگاه وقت میگذراند. برای اینکه حواسش را پرت کند، به موزه محلی و سینما میرفت. پاتوق مورد علاقهاش «هری کیچن» بود، رستورانی کارائیبی متعلق به هارولد ژان پیر، مهاجری اهل هائیتی که تقریباً دو دهه پیش در شارلوتتاون ساکن شد. این سرآشپز تنومند، چهل و چند ساله، طاس و تیرهپوست، رستوران را به همراه همسر ایرلندی-کاناداییاش، سوزان اولیری، و دخترانشان، امیلی و جنیفر، که در کالج هلند تحصیل میکردند، اداره میکرد.
«چرا اینقدر غمگینی برادر؟» هری از کریم پرسید، در حالی که کریم جوان نیجریهای یک بعد از ظهر نشسته بود و در حالی که بشقاب خوشمزهاش شامل برنج سفید، سس لوبیا قهوهای و گوشت بز را میخورد، نسخهای کهنه از کتاب «نژاد مهم است» اثر کورنل وست را میخواند. کریم از زمانی که غذاهای هائیتی را در جزیره پرنس ادوارد کشف کرد، واقعاً به آنها علاقه پیدا کرده بود. با این حال، آن روز اشتهای زیادی نداشت…
کریم با صداقت پاسخ داد: «به فکر یه خانم هستم.» و هری لبخند زد. سرآشپز صندلی روبروی کریم را جلو کشید و نشست. کریم در حالی که هری منتظر بود، پوزخندی زد. آن دو مرد در ماههای اخیر به نوعی با هم دوست شده بودند و آشپزخانه هری به پناهگاه کریم در دنیایی که در غیر این صورت خصمانه بود، تبدیل شده بود. با این حال، قبل از اینکه کریم بتواند دهانش را باز کند، سوزان با لبخندی کج و معوج از کنارش گذشت.
سوزان گفت: «وقتش رسیده که با یک خانم جوان آشنا شوی.» و کریم به او نگاه کرد. سوزان اولیری، قدبلند و تنومند، با موهای بلند قهوهای مایل به قرمز، پوست مرمرین و چشمان لیمویی-سبز، زنی جذاب و سرزنده بود. او و همسرش هارولد ژان پیر، به خصوص با توجه به وضعیت فعلی روابط در جزیره پرنس ادواردِ سفید و عصبی، زوج بینظیری را تشکیل میدادند. با این وجود، این دو به زندگی مشترکشان ادامه دادند…
کریم پاسخ داد: «این یکی دست نیافتنی است.» و هارولد و سوزان لبخندی رد و بدل کردند. هارولد، که حتی با درک کریم از استانداردهای هائیتی، مردی پرحرف بود، حکایت جالبی را در مورد چگونگی آشناییاش با همسرش سوزان، زمانی که هر دو بیش از دو دهه پیش در دانشگاه جزیره پرنس ادوارد هنر آشپزی میخواندند، آغاز کرد…
هارولد گفت: «پسرم، وقتی با یک خانم خاص آشنا میشوی، نمیتوانی تردید کنی، باید انجامش بدهی.» و سوزان به شوهرش لبخند زد و هر دو با تأکید سرشان را به نشانهی تأیید به کریم تکان دادند. جوان نیجریهای لبخند زد، از این زوج جذاب، هرچند گاهی اوقات فضول، خوشش آمده بود و قول داد که نصیحتشان را بپذیرد.
مشتریان بیشتر و بیشتری به آشپزخانه هری میآمدند و آن زوج جذاب بلند میشدند و میرفتند تا به آنها رسیدگی کنند. دختر بزرگشان امیلی، دختری قدبلند، قهوهای پوست و کک مکی، پشت پیشخوان جلویی کار میکرد. کریم با خودش فکر کرد چه خانواده خوبی. داشت بلند میشد تا لیمونادش را دوباره پر کند که ناگهان، حس نگرانی کریم را فرا گرفت و با گیجی به اطراف نگاه کرد…
صدای زنانهای آمد: «خب، سلام.» و کریم پلک زد و تصویری از یک زیبایی وارد شد. آن زن زیبا، قدبلند و لاغر اندام اما تا حدودی خوشهیکل، با پوست برنزه، موهای تیره و چشمان تیره، در حالی که یک ژاکت چرمی مشکی روی یک پیراهن یقه اسکی قرمز، شلوار جین آبی و چکمههای کابویی مشکی پوشیده بود، به سمت او آمد. چهره زیبای این خانم ترکیبی از قومیتهای مختلف بود، هرچند اگر او نیمی بومی کانادایی و نیمی سفیدپوست بود، کریم تعجب نمیکرد…
کریم با تردید گفت: «سلام، اممم.» و از خودش میپرسید که این خانم را از کجا میشناسد. آیا با او کلاس داشته؟ امکان ندارد. او چهرهی زیبایی مثل او را فراموش نمیکرد. زن جوان بیخیال صندلی روبروی صندلی خودش را کشید و روبروی او نشست. لبخندی خجالتی بر لبانش نقش بسته بود. همین که زن نزدیکتر شد، انواع و اقسام زنگهای خطر در ذهن کریم به صدا درآمدند و ناگهان متوجه شد که او را از کجا میشناسد…
زن جوان گفت: «کریم آدلویی، پیدا کردنت سخت است.» و همانطور که کریم نگاه میکرد، چشمانش از قهوهای تیره به سیاهی مطلق گرایید و مانند تیلههای سیاه درخشیدند. هیچ چیز انسانی در آنها نبود. سپس پلک زد و چشمانش به حالت عادی بازگشت. کریم به زور لبخند زد و سعی کرد آرام به نظر برسد، هرچند که در درونش به طرز خطرناکی نزدیک به وحشت بود…
کریم مودبانه پاسخ داد: «مادموازل، تو منو تو موقعیت ضعف قرار دادی، تو اسم منو میدونی اما من اسم تو رو نمیدونم.» و سایرن به او نگاه کرد و لبخند زد. وقتی او لبخند زد، انگار دندانهایش بلندتر و تیزتر شدند، مثل نیش یک شکارچی، و سپس به شکل عادی خود برگشتند. این اولین باری نبود که کریم آرزو میکرد میتوانست کفتار درونش را به دلخواه احضار کند، اما خودِ دیگرِ غیرانسانیاش فقط میتوانست در تاریکی آشکار شود. او تنها بود…
سایرن به سادگی گفت: «میتونی من رو نه-هواس صدا کنی.» و کریم سر تکان داد. با این حال، قبل از اینکه بتواند چیز دیگری بگوید، هارولد با یک لیموناد دیگر در سینی از راه رسید و آن را جلوی کریم گذاشت. سرآشپز پیر هائیتیایی به سایرن نگاه کرد و او لبخند شیرینی زد، انگار که مثل یک زن جوان بومی کاناداییِ خوشپوش، جذاب و دانشگاهی، به دنبال تمام اهداف و مقاصدش بود.
«بفرمایید کریم، خانم دوستداشتنیای داری، راستی، میتوانم به او نوشیدنی تعارف کنم؟» هری پرسید و نههواس به کریم و سپس به سرآشپز نگاه کرد و پوزخندی زد. کریم لبخندی تصنعی زد و نههواس با بیخیالی لبخند زد و لیموناد و کتلتهای هائیتی خواست و هری سرش را به نشانهی تأیید تکان داد، به کریم چشمک زد و سپس با سفارش جدید دور شد.
کریم در حالی که چشمانش به چشمان سایرن دوخته شده بود، به آرامی گفت: «او مرد خوبی است، لطفا او را از این ماجرا دور کن.» و او در حالی که منو را ورق میزد، اخم کرد، سپس آن را زمین گذاشت و به او خیره شد. با جدیت. برای لحظهای کوتاه، کریم از خود پرسید که آیا میتواند به میل خود به خود غیرانسانیاش تبدیل شود یا اینکه مانند او، مقید به قوانین عنصر خود است. او قطعا مشتاق فهمیدن این موضوع نبود…
«کریم، منظور من را اشتباه متوجه شدی، من قصد بدی به او ندارم، در واقع، من مردم کارائیب را دوست دارم، آنها به ماوراءالطبیعه بسیار احترام میگذارند، همانطور که باید باشند، حالا من آمدهام تا در مورد کار صحبت کنم.» هه-نواس با لحنی شهوتانگیز گفت. هری با لیموناد و کتلت برگشت و یک بار دیگر، سیرن با شیرینی خالص زنانه از سرآشپز تشکر کرد و هری قبل از رفتن، علامت شست را به کریم نشان داد…
کریم با احتیاط پرسید: «چه کاری میتوانم برایت انجام دهم؟» و هه-نواس انگشتانش را به صورت شیبدار درآورد و سپس با صدایی آرام و تقریباً شیرین، از خودش و مردمش برایش گفت. همانطور که سایرن صحبت میکرد، کریم او را زیر نظر داشت و با دقت گوش میداد. واضح بود که موجودات و قدرتهای زیادی در آنجا وجود دارند که وره-هینای جوان، متولد نیجریه و نترس، هیچ چیز در مورد آنها نمیدانست…
«مردم من زمانی که انسانها هنوز روی درختان زندگی میکردند، بر اقیانوسها، دریاچهها و رودخانههای جهان حکومت میکردند و ما همیشه به قلمرو خود پایبند بودهایم، اما اکنون، انسانها چیزی غیرقابل توصیف را آزاد کردهاند و ما باید این تهدید را از بین ببریم، به همین دلیل است که من اینجا هستم.» هه-نواس در حالی که لبهایش را لیس میزد، گفت. چشمان سایرن به چشمان کریم دوخته شد و شور و شوقی در آنها وجود داشت که قبلاً وجود نداشت…
کریم در حالی که با او همراه میشد پرسید: «ماهیت این تهدید چیست؟» چیزهای زیادی در مورد سایرن نمیدانست و این واقعیت که او چند روز قبل به او حمله کرده بود، باعث میشد که تمایلی به اعتماد به او نداشته باشد، اما به حرفهایش گوش میداد. همانطور که یک ضربالمثل قدیمی میگوید، خودت را بشناس و دشمن را هم بشناس. سایرن به کریم لبخند زد و کریم اخم کرد. در سر او چه میگذشت؟
هه-نواس با عصبانیت جواب داد: «زامبیها.» و کریم به سختی جلوی خندهاش را گرفت. سایرن به او نگاه کرد و قیافهاش کاملاً جدی بود. کریم سرش را خاراند و از خودش پرسید که این دختر بامزهی مرموز و نه کاملاً انسان که روبرویش نشسته بود، چه منظوری دارد. کریم با اینکه در دوران خودش چیزهای عجیب و غریب زیادی دیده بود، هنوز آماده نبود که وجود زامبیها را باور کند. با این حال، با خودش فکر کرد که حتماً راهی برای دیوانگی سایرن وجود دارد.
هه-نواس در حالی که خشمش اوج میگرفت گفت: «این غولهای کابوسوار به نحوی به کف اقیانوس رسیدهاند، مردم من این را تهدیدی برای خود میدانند و ما هر اقدام لازم را انجام خواهیم داد تا شما ساکنان سطح آب را از آسیب رساندن به قلمرو ما بازداریم.» کریم با نگرانی پلک زد و با خود فکر کرد که این کابوسِ تغییر شکلدهنده حقیقت را میگوید.
کریم رک و راست پرسید: «اگر به کمک من نیاز داشتی، چرا به من حمله کردی؟» و هه-نواس به او نگاه کرد و لبخند سردی زد. کریم با خودش فکر کرد، پشت آن چهره زیبا، یک ذهن حسابگر و سرد وجود دارد، و به خودش یادآوری کرد که با سایرن محتاط باشد. او در حالی که به صندلیاش تکیه میداد، لقمهای از کتلت هائیتیاییاش خورد، با قدردانی لبخند زد و سپس بیخیال شانههایش را بالا انداخت.
«کریم، من قبلاً هرگز چیزی مثل تو ندیده بودم، میدانستم چندین گونه هوشمند غیرانسانی در بین هومو ساپینسها زندگی میکنند اما شخصاً هرگز با یکی از آنها برخورد نکرده بودم.» هه-نواس با بیتفاوتی گفت و به خوردن ادامه داد. کریم حتی برای یک ثانیه هم حرفهای او را باور نکرد، اما تصمیم گرفت همراهی کند. اگر حتی نیمی از چیزهایی که سایرن در موردشان صحبت میکرد درست بود، پس دنیایی از دردسر وجود داشت که قطعاً او باید بیشتر در موردش صحبت میکرد…
کریم پرسید: «واقعاً چی هستی؟» و هه-نواس معصومانه لبخند زد و مکث کرد، تقریباً انتظار داشت چشمان قهوهای تیرهی معمولی او به حالت کاملاً سیاه و بیعمق خود تغییر کند. اما هیچ اتفاقی نیفتاد. به او نگاه کرد و تنها چیزی که دید، زنی جوان، جذاب و با زیبایی عجیب و غریب بود، زنی با لبخندی خجالتی بر چهرهی دوستداشتنیاش.
هه-نواس با لحنی جدی گفت: «تنها دوستی که داری رفیق، اوضاع اینجا خیلی سریع خراب میشود مگر اینکه من و تو اختلافاتمان را کنار بگذاریم و کاری بکنیم.» کریم به او نگاه کرد و لبش را گاز گرفت. با خودش فکر کرد، لیدی تمام کارتهایش را روی میز گذاشته است، هم سرگرم شده بود و هم کنجکاو. چه جهنمی؟ زندگی کریم در جزیره پرنس ادوارد از قبل هم جهنمی بود…
کریم آهی عمیق کشید و گفت: «بسیار خب، سایرن، داستانت را بررسی میکنم و اگر به من خیانت کنی، به قعر دریا میروم تا پنهانت را پیدا کنم، و اگر واقعاً راست میگویی، خدا به داد همه ما برسد.» و هه-نواس به او نگاه کرد و خندید، صدایی بسیار زیبا و انسانی، و هیچ شباهتی به صدای تلهپاتیک وهمآوری که چند روز پیش هنگام ارتباط با او در ساحل استفاده میکرد، نداشت. کریم با ناراحتی فکر کرد: «با این یکی باید مواظب پشت سرم باشم.»