اروتیک کریول هائیتی

استیون والور گفت: «من عاشق این مرد هستم، اما او [مرد] با من است.» و وندی استفانی لاپوسته از اینکه این مرد متولد هائیتی و بزرگ‌شده در بوستون چقدر راحت از انگلیسی شهری که معمولاً صحبت می‌کرد، به زبان تقریباً بی‌نقص هائیتی کریول تغییر زبان داد، شگفت‌زده شد. اینکه او همین الان به او گفته بود که از زنان تیره‌پوست با باسن بزرگ خوشش می‌آید، او را آزار نمی‌داد. وندی مردان رک‌گو را دوست داشت، نه کسانی که وقتش را تلف می‌کردند…

دو جوان هائیتی-آمریکایی در خوابگاه دانشجویی واقع در خیابان کامنولث، روبروی ساختمان اصلی کالج ایالتی بی، در حال استراحت بودند. بیرون، برف تازه باریده تمام خیابان و بخش بزرگی از منطقه بک بی بوستون را در سفیدی محض فرو برده بود. یک شب جمعه یخبندان دیگر در انتظار ساکنان بوستون بود. با این حال، در داخل خوابگاه مجلل کالج، اوضاع تازه داشت گرم می‌شد…

وندی استفانی لاپوست در اولین ترم تحصیلی‌اش در کالج ایالتی بِی، متوجه استیون والور، قدبلند، خوش‌قیافه و باهوش اما به‌طرز عجیبی خجالتی، شد. وندی که در شهر جاکمل، جنوب هائیتی متولد و در حومه مالدن، ماساچوست بزرگ شده بود، خیلی زود و با پشتکار فراوان به شهرت رسید. زنی زیبا، باهوش و بی‌پروا که با تمام وجود به دنبال خواسته‌هایش می‌رفت. و آنچه او در آن روزها می‌خواست، یک برادر هائیتیایی خاص بود…

استیون والور، قدبلند، سبزه و خوش‌قیافه، با اندامی استخوانی و بدنی کشیده، با پیراهن ابریشمی قرمز، کراوات مشکی، شلوار ابریشمی مشکی و چکمه‌های تیمبرلند مشکیِ همیشگی‌اش، شیک به نظر می‌رسید. همیشه همان آدمِ خوش‌لباس و تندمزاج بود. وندی لب‌هایش را لیسید، به او نزدیک‌تر شد و بدن خوش‌فرمش را به بدن او فشرد و استیون نفسش را در سینه حبس کرد. زن جوان هائیتیایی لبخند زد، انگار مشتاق بود که کمی به این خواستگار جدیدش گیر بدهد…

وندی زمزمه کرد: «میخوای یه کم لاغر بشی؟» و با محبت کشاله ران استیون را نوازش کرد و تماشا کرد که چطور برآمدگی روی شلوارش بزرگ می‌شود. لازم نبود در مورد اندازه آلت تناسلی‌اش کنجکاو شود، وندی خودش جوابش را گرفت. استیون به دختر هائیتیایی خوش‌هیکل، قهوه‌ای پوست و موهای بافته که روبرویش ایستاده بود نگاه کرد، لبخندی خجالتی بر چهره دوست‌داشتنی‌اش نقش بسته بود. وندی چیز دیگری بود و استیون از همان زمانی که مدت‌ها پیش، برای اولین بار او را در کالج ایالتی بی در مرکز شهر بوستون دید، دلش می‌خواست تکه‌ای از او را داشته باشد.

استفن صدای خودش را شنید که جواب داد: «اوه، آره عزیزم، من یه چماق بزرگ دارم و بدم نمیاد بهت نشون بدم چطور باهاش ​​کار می‌کنم.» و وندی چشمانش را چرخاند. وقتی مرد جوان هائیتیایی از خودش پرسید که چه اشتباهی کرده، وندی او را ساکت کرد و سپس از او خواست که به صحبت کردن به زبان هائیتیایی ادامه دهد. استفن که معمولاً با برادران جامائیکایی و دختران سفیدپوست و دوست دختران لاتین آنها وقت می‌گذراند، این موضوع را چالش‌برانگیز یافت، که باعث سرگرمی وندی شد…

وندی گفت: «استفن، تو بامزه‌ای، اما من ترجیح می‌دهم مردهای هائیتیایی من با کریول و مون حرف بزنند، باشه؟» و چشمان قهوه‌ای پراحساسش به چشمان وندی دوخته شد و وندی دید که او کاملاً جدی است. استفن درباره زنان هائیتیایی مثل وندی شنیده بود، اما نمی‌دانست که واقعاً وجود دارند. دخترهای هائیتیایی که آنقدر به فرهنگ خود افتخار می‌کردند که از معاشرت با مردان هائیتیایی که به زبان کریول هائیتی کاملاً مسلط نبودند، خودداری می‌کردند. لعنت بهت…

استفن پاسخ داد: «مردانی که از من خوششان نمی‌آید، من نمی‌توانم کسشان را بخورم.» و در حالی که وندی با تعجب پلک می‌زد، پوزخندی زد. واضح بود که این بانوی جذاب هائیتیایی انتظار نداشت که او از مهارت‌هایش در خوردن کس تعریف کند، اما پوزخندی زد و روی مبل نشست و ران‌های کلفتش را به طرز جذابی باز کرد. استفن در حالی که به وندی شهوت‌انگیز و بسیار وسوسه‌انگیز نزدیک‌تر می‌شد، لب‌هایش را با اشتیاق لیسید…

وندی در حالی که به پشتی مبل تکیه می‌داد و لباس آبی‌اش را بالا می‌کشید، گفت: «دهنت رو خوب بشور، بوبون، موئن بزون لانگ او.» وقتی استفن ردی از شورت یاقوتی‌اش را به او نشان داد، پلک زد. استفن لبخند زد و جلوی وندی زانو زد، سپس ران‌هایش را از هم باز کرد. همین که صورتش را به لگن وندی نزدیک‌تر کرد، استفن عطر کسش را استنشاق کرد و وندی نفسش را حبس کرد.

استفن در حالی که از عطر واژن وندیز تعریف می‌کرد، گفت: «او سانتی بن». استفن که عاشق کس بود و در سکس دهانی خبره بود، از خانم‌های زیادی، چه سیاه‌پوست و چه سفیدپوست، تعریف کرده بود. در حالی که او تقریباً به اندازه زندگی، کس را دوست داشت، از چند تایی که بو یا طعم خوبی نداشتند، تعریف کرده بود. البته، یک جنتلمن هرگز چنین چیزهایی را به یک خانم نمی‌گوید…

وندی با آن لحن خشک و آمرانه که استفن خیلی دوست داشت گفت: «ممنون از تعریفت، رفیق، ما رو به خاطر لطفت سرزنش می‌کنی.» درست مثل همین، استفن شروع به خوردن کس وندی کرد، اول آرام، مثل مردی که از غذا لذت می‌برد. وندی با خوشحالی آهی کشید وقتی زبان استفن وارد کس وندی شد. استفن کلیتوریس او را بین انگشت شست و اشاره‌اش گرفت و آن را مالید و وندی را کاملاً دیوانه کرد. در حالی که وندی ناله می‌کرد و وول می‌خورد، استفن با نیشخندی، شروع به شکنجه دادن وندی به شگفت‌انگیزترین شکل‌ها کرد…

استفن گفت: «وندی، تو بو و طعم فوق‌العاده‌ای داری، فنم آیسین ورمن گِن بُن بوبون.» و وندی با رضایت لبخند زد. این زیبای خوش‌هیکل هائیتیاییِ متولد جاکمل، سینه‌هایش را به هم مالید و نوک سینه‌هایش را نیشگون گرفت، در حالی که استفن همچنان او را ارضا می‌کرد. مرد درشت‌اندام انگشتانش را به این طرف و آن طرف درون او می‌چرخاند و در تمام این مدت با زبانش کلیتوریس او را تحریک می‌کرد. وندی به طرز خطرناکی به لبه‌ی ارضا شدن نزدیک شده بود و استفن او را به آنجا رسانده بود…

وندی خیلی بعد، بعد از اینکه استفن کس شیرینش را با زبانش شست، پرسید: «شنیدم دوست داری کون بخوری، استفن، eske ou anvi manje bonda mwen؟» این خواننده زن جوان خوش‌اندام هائیتی-آمریکایی و ملکه خودخوانده مالدن، با ظرافت روی کاناپه دراز کشیده بود و پوست قهوه‌ای تیره‌اش به لطف نوازش شهوانی استفن که روی او دراز کشیده بود، می‌درخشید. برادر اهل کاپ-هائیتی، هائیتی، در مورد مهارت‌های دهانی‌اش دروغ نمی‌گفت. خب، حالا وندی زبان استفن را جای دیگری می‌خواست. دقیق‌تر بگویم، بالای کونش…

استفن با پوزخندی گفت: «فقط یه راه برای فهمیدنش هست، مادمازل، چهار دست و پا بشین و اون بِلِ باندا، بِلِ فنم کریول رو نشونم بده.» وندی خندید و سپس با اشتیاق کاری را که به او گفته شده بود انجام داد. دیدن خواهر هائیتیایی خوش‌اندام و خوش‌تیپ که داشت کونش را تکان می‌داد، استفن را بی‌اختیار از سنگ هم سفت‌تر کرد. وندی برای اینکه «مرد کونی» مورد علاقه‌اش را بیشتر به رخ بکشد، کون گنده‌اش را بیشتر تکان داد و استفن با چشمانی مسحور شده، تک تک حرکاتش را دنبال می‌کرد…

وندی با لبخندی شیطنت‌آمیز گفت: «اگر گرسنه‌ای، خوش‌تیپ، وینی مانج بل باندا مون.» استفن در حالی که گونه‌های کلفت باسنش را کاملاً باز می‌کرد، با خود فکر کرد که چالش را پذیرفته است و پشت سر او قرار گرفت و بینی‌اش را به سوراخ باسن او فشار داد. او با استنشاق عطر شیرین کون وندی، دو انگشت خود را در کس خیس او فرو برد و زبانش را به کون او فشار داد. بدون معطلی بیشتر، استفن به کون بزرگ و زیبای وندی سیلی زد و سپس شروع به خوردن آن کرد…

استفن مکثی کرد تا بگوید: «هوم، عالیه، از طعم کون گنده کریولت خوشم اومد.» و با بازیگوشی به باسن وندی سیلی زد و تماشایش کرد که چقدر خوب تکان می‌خورد، قبل از اینکه گونه‌های وندی را باز کند و دوباره به لیسیدن مقعدش ادامه دهد. همین که احساس کرد زبان استفن و به دنبال آن انگشتان چابکش تا ته مقعدش فرو می‌رود، وندی ناله‌ی عمیقی کرد، از کاری که برادر عجیب و غریب هائیتیایی با باسنش می‌کرد، لذت می‌برد.

در واقع، استفن مثل یک مرد گرسنه داشت آن کون را می‌خورد، و وندی آنقدر از این کار لذت برد که شروع به مالیدن کونش به صورت او کرد، و هوس کرد که زبانش را بیشتر در سوراخ تنگ و تاریکش فرو کند. پسرهای به اصطلاح خوبی مثل استفن با آن ظاهر معصومش، در واقع حریص‌ترین ماجراجویان جنسی بودند، کسانی که هیچ‌کس آمدنشان را پیش‌بینی نمی‌کرد. این اولین برداشت وندی از او بود، و به نظر می‌رسید که حق با اوست…

وندی در میان جیغ‌های هیجان‌زده‌اش گفت: «هوم، باید اون کون گنده کریول منو با کون گنده‌ات بکنی.» استفن بالاخره از خوردن کون وندی دست کشید و ایستاد تا به او نگاه کند. کون گنده‌اش واقعاً وسوسه‌انگیز به نظر می‌رسید و کلی کار می‌خواست با آن بکند. وندی به کرم دست آلوئه‌ورا که روی میز کناری بود نگاه کرد و لبخند زد. استفن هم با دنبال کردن نگاه او لبخند زد…

استفن با لبخند شیطنت‌آمیزی گفت: «هوم، کارهایی که می‌خوام با اون کون بکنم، می‌خوام یه کاری بکنم که کریول، می‌تونم ازش استفاده کنم.» استفن انگشت اشاره‌اش را در کون وندی فرو برد و لبخندی زد، در حالی که کون وندی با حرص انگشتش را قورت می‌داد. او دوباره کون وندی را زد و کیر بلند و سفتش را به باسن او مالید. وندی برای لحظه‌ای برگشت و با بی‌صبری به او خیره شد. استفن با لبخند، کیرش را به کون وندی فشار داد… و مکث کرد.

وندی با تمسخر گفت: «خوشت میاد دخترا رو کیر بزرگت گوزید، پسر هائیتیایی؟ می‌خوای یه همچین چیزی رو بهت نشون بدم؟» و همین که کیر استیون توی کونِ چرب‌شده‌اش رفت، این بانوی جذاب، خوش‌قیافه و شیطون هائیتیایی یه گوزِ آبدار و بلند بیرون داد. استیون که از کثیفی وندی گیج شده بود و کمی هم از این بابت تحریک شده بود، خندید، به کونِ بزرگش سیلی زد و بعد خودش رو بهش رسوند. کونِ وندی کیرش رو محکم گرفت و استیون از اینکه شروع به گاییدنش کرد، خوشحال شد…

وندی زمزمه کرد: «رمپلی باندا مون اوو زوزو، بعد تو منجه لی.» و از لذتی آمیخته با درد چهره در هم کشید، در حالی که استفن در او فرو می‌رفت و کیرش را تا ته کون او فرو می‌کرد. استفن باسن وندی را محکم گرفت و کیرش را روی کون گرم و تنگ وندی کشید. او هیچ چیز را بیشتر از حس یک کون گرم و تنگ دور کیرش دوست نداشت. استفن با لذت کون وندی را گایید و وارد کون او شد و کون او را با منی‌اش پر کرد. بعد از آن، استفن دست بردار نبود تا اینکه او با فریادی از لذت ارگاسم، ارضا شد…

استفن با لبخندی شهوت‌انگیز به وندی گفت: «بذار یه کم دیگه اون کون رو بخورم، اون کون کریول باندا رو بیار اینجا.» به نظر می‌رسید زن جوان هائیتیایی از حرف‌های معشوقش غافلگیر شده است. وندی لبخند زد و خوشحال بود که او به درخواست قبلی‌اش تن داده است. خیلی از مردها این کار را برای زنی که همین الان کونش را گاییده بودند، انجام نمی‌دهند. استفن او را روی چهار دست و پا قرار داد و گونه‌های کونش را باز کرد، سپس شروع به خوردن کونش کرد و مایع منی‌اش را در کونش مزه مزه کرد. و تا وقتی که وندی از خوشحالی جیغ نزد، دست از کار نکشید…

وندی در حالی که روی فرش اتاق نشیمن خوابگاه کالج بی استیت، استفن را در آغوش گرفته بود، لبخند زد و گفت: «روز ولنتاین مبارک، عزیزم.» استفن لبخند زد، پیشانی‌اش را بوسید و با قدردانی سر تکان داد. مرد جوان هائیتیایی از پنجره به بیرون نگاه کرد و دید که طوفان برف به هیچ وجه قصد توقف ندارد. فقط یک شب دیگر در شهر بوستون. استفن ترجیح می‌داد جای دیگری نباشد و با هیچ کس دیگری نباشد…

Leave a Comment