خون‌آشام‌ها در فضا

«جمال، متوجه شدی که هیچ‌وقت هیچ فیلمی درباره خون‌آشام‌ها در فضا نمی‌سازند؟ امثال ما به آنجا تعلق ندارند، داداش، ما به زمین تعلق داریم.» این را دوستم، معشوقه گاه‌به‌گاهم و مسافر قاچاقی‌ام، کوین کانلی، گفت و من آهی کشیدم و بعد انگشت وسطم را به او نشان دادم. این مرد ایرلندیِ یک متر و هشتاد سانتی‌متری، هیکلی، با خالکوبی‌های زیاد و موهای قرمز، موهایش را کنده است، قبول دارم، اما گاهی اوقات لازم است خفه شود. جدی می‌گویم. ما بدون پارو در یک جویبار کثیف هستیم و من حتی نمی‌توانم صدای فکر کردن خودم را بشنوم…

«کوئین، جدی میگم رفیق، هر دومون میدونیم تقصیر توئه که اینجا گیر افتادیم، پس ولش کن.» تقریباً غر زدم و کوین سرش را تکان داد و با عصبانیت آرام گفت. سفینه فضایی سکو را ترک کرده و ما در راه ایستگاه فضایی بین‌المللی هستیم. همه اینها به این خاطر بود که کوین اینجا ایده هوشمندانه‌ای داشت که به ناسا نفوذ کند و در روز پرتاب یک کاوشگر، رئیس جمهور ایالات متحده، دانلی ترملز، را بدزدد. خب، همه ما می‌خواستیم ترملز را دستگیر کنیم، همان حرامزاده‌ای که اولین شکار جادوگر مدرن را که نوع ما قرن‌هاست با آن روبرو شده، رهبری می‌کند…

ناگفته نماند که اوضاع قطعاً طبق برنامه پیش نرفت. ظاهراً سرویس مخفی اکنون شامل مردان و زنانی است که برای مبارزه با خون‌آشام‌ها آموزش دیده‌اند، زیرا وقتی به مهمانی رئیس‌جمهور حمله کردیم، با گلوله‌های نقره‌ای از ما استقبال کردند. این سیاستمدار مو قرمز از طرفداران پروپاقرص برنامه فضایی است و در پرتاب یک کاوشگر بدون سرنشین جدید که از هوستون پرواز می‌کرد و سپس قبل از عزیمت به مریخ، در ایستگاه فضایی بین‌المللی پهلو می‌گرفت، حضور داشت…

ما در ربودن رئیس جمهور ایالات متحده موفق نشدیم. بسیاری از دوستان خون‌آشام من در این تلاش جان باختند و هنگام فرار، به نحوی سوار سفینه فضایی شدیم که به آسمان‌ها پرتاب می‌شد. جسورانه ما را به جایی می‌برد که هیچ خون‌آشامی قبلاً نرفته بود. به اعماق فضا. من خودم را به خاطر همه چیز سرزنش می‌کنم، رفیق. من تقریباً رئیس جمهور ترامل را کشتم. قبل از اینکه یک عوضی بور تمام نقره‌ام را به من شلیک کند، سه نفر از محافظانش را از بین برده بودم و آن احمق در حالی که من از درد به خودم می‌پیچیدم، فرار کرد…

بله، خانم‌ها و آقایان، انتخاب آن میلیاردر پر سر و صدای جمهوری‌خواه دیوانه فقط برای مهاجران و اقلیت‌های نژادی در ایالات متحده آمریکا خبر بدی نبود. کسی به این حرامزاده در مورد وجود مردگان متحرک گفته بود، و او نیروهای آمریکایی را در هر شهر بزرگ مستقر کرد تا ما را شکار کند. و می‌دانید چیست؟ من از این واقعیت ناراحتم که دموکرات‌ها، که من دهه‌ها از آنها حمایت کرده‌ام، لایحه حقوق خون‌آشام‌ها را آنطور که امیدوار بودم پیش نبردند. افتضاح، نه؟

اوه، اگر کنجکاو هستید که بدانید این کیست، اسمش جمال جیمز طاهر است. دوستانم من را جی‌جی صدا می‌زنند. من قدم ۱.۹۰ متر است، شانه‌هایم پهن و هیکلم خوب است، پوستم قهوه‌ای تیره و سری صاف و تراشیده دارم. حتی یک روز هم بیشتر از بیست و پنج سال به نظر نمی‌رسم. مردم می‌گویند کمی شبیه وین دیزل هستم، هرچند از نظر رنگ پوست به کریس براون نزدیک‌ترم. یک مرد جوان خوش‌قیافه، خوش‌لباس و بی‌خطر، این چیزی است که اکثر مردم وقتی به من نگاه می‌کنند می‌بینند. تا وقتی که خیلی دیر شود…

من در سال ۱۹۶۹ در شهر بوستون، ماساچوست، از پدری مهاجر مسلمان نیجریه‌ای و مادری سفیدپوست آمریکایی متولد شدم. والدینم، احمد طاهر و میلدرد لنزبری-طاهر، در یک تصادف رانندگی در کودکی من جان باختند و من توسط عمه‌ام، گرترود طاهر، در نزدیکی بروکتون، ماساچوست، بزرگ شدم. من در دانشگاه ماساچوست در امهرست تحصیل کردم و در سال ۱۹۹۱ با مدرک بازرگانی فارغ‌التحصیل شدم.

یک سال بعد، برای شروع کار در یک شرکت نفتی به شهر هوستون، تگزاس سفر کردم. در این شهر بزرگ، با زن زیبایی به نام آیشا اولاینکا، یک زن اغواگر اهل غرب آفریقا، آشنا شدم که مرا اغوا کرد و بعداً مرا به یک خون‌آشام تبدیل کرد. به این ترتیب من به یکی از مردگان متحرک تبدیل شدم. از آن زمان حتی یک روز هم پیر نشده‌ام. فکر می‌کنم مزایای خون‌آشام بودن. از لحظه‌ای که یکی از ما می‌شوید، پیر شدن متوقف می‌شود و سه برابر قوی‌تر از حتی یک ورزشکار برتر المپیک می‌شوید. و به سرعت بهبود می‌یابید. عالی است، نه؟

شبی را که انگار دیروز بود، یادم هست. در کلاب اکسیس بودم، یکی از کلاب‌های برتر که در آن زمان به جوانان آفریقایی-آمریکایی طبقه متوسط ​​در هوستون خدمات ارائه می‌داد. این دختر قدبلند و خوش‌قیافه با باسنی بزرگ و لباسی قرمز روشن را دیدم و جذبش شدم. مثل پروانه‌ای که به شعله معروف می‌چسبد. مثل بازیکنی که فکر می‌کردم هستم، رفتم تا خودم را معرفی کنم.

«از آشنایی با تو خوشبختم جمال، من عایشه هستم.» این را تصویری از زیبایی مطلق گفت، در حالی که از سر تا پا مرا نگاه می‌کرد. در حالی که شب سپری می‌شد، من و عایشه با هم لاس می‌زدیم و می‌رقصیدیم. من کنجکاو بودم که یک زن نیجریه‌ای اصیل را در یک کلوپ شبانه در هوستون پیدا کنم. همانطور که قبلاً گفتم، پدرم نیجریه‌ای بود و اگرچه اطلاعات کمی در مورد آن فرهنگ داشتم، اما آن را کاملاً جذاب یافتم.

«دوباره با من برقص، زیبا.» در گوش آیشا زمزمه کردم و او پوزخندی زد و وقتی این کار را کرد، لحظه‌ای جا خوردم. برای لحظه‌ای کوتاه، دندان‌های آیشا بلندتر به نظر می‌رسیدند، سفیدتر و تیزتر از دندان‌های هر زن معمولی که حق داشت باشد. حتماً حقه نور کم کلوپ بوده، حداقل این چیزی بود که به خودم گفتم. آیشا را به قسمت ویژه بردم و وقتی آنجا، دور از چشم‌های کنجکاو، خوش گذراندیم…

عایشه در حالی که من جلویش زانو زده بودم، لبخند زد و گفت: «جمال، تو خیلی جسور هستی.» دختر زیبای نیجریه‌ای دامنش را بالا زد و من با دیدن اینکه دختر شایسته غرب آفریقا شورت نپوشیده بود، لبخند زدم. ران‌هایش را باز کردم و شروع به لیسیدن و مالیدن کسش کردم. عایشه روی یک کاناپه مخمل در قسمت ویژه نشسته بود و از اینکه من روی او سکس می‌کردم، لذت می‌برد. من در آن زمان روی زنان و چند مرد زیادی سکس کرده بودم. عایشه سلیقه متفاوتی داشت… بهتر.

زمزمه کردم: «اصلاً نمی‌فهمی.» و در حالی که خوردن کس آیشا را از سر می‌گرفتم، به او چشمک زدم. خیلی زود آیشا از لیسیدن و مالیدن کسش با زبان و انگشتانم جیغ بلندی از لذت کشید. بعد از آن، نوبت او بود که واقعاً تو را ارضا کند. آیشا مرا بوسید، سپس کیر بلند و سفتم را گرفت و نوازش کرد. وقتی جلویم زانو زد و شروع به مکیدن کیرم کرد، با خوشحالی آهی کشیدم. چشمانم را بستم و کاملاً احساس آرامش کردم، در حالی که آیشا جادویش را روی من انجام می‌داد…

آیشا خیلی دیرتر، بعد از اینکه با آن دهان کوچک و شیرینش مرا از سنگ هم سفت‌تر کرد، گفت: «با من عشق‌بازی کن.» جدی می‌گویم، دختر نیجریه‌ای کیرم را آنقدر خوب مکید که انگشتان پایم را جمع کرد. کاندوم را روی کیرم پیچاندم و به مبل تکیه دادم. آیشا جلوی من ایستاده بود، قد بلند و زیبا، با پوست سرخابی جذاب، سینه‌های سفت، باسن پهن و باسن گرد بزرگ. آیشا با لبخندی شیطانی به سمتم آمد.

«با کمال میل.» گفتم و لبخند زدم، در حالی که آیشا روی من نشسته بود. باسن بزرگ و تیره‌اش را نوازش کردم و محکم به آن سیلی زدم. آیشا در حالی که پوزخند می‌زد، مرا محکم در آغوش گرفت و من به او نزدیک شدم. درست مثل همین، شروع به عشق‌بازی کردیم. روی مبل به عقب و جلو تاب می‌خوردیم و در حین سکس، ریتمی زیبا و آسان برقرار می‌کردیم. من مردانگی‌ام را در کس آیشا دفن کردم که تنگ بود، اما به طرز عجیبی سرد به نظر می‌رسید. با این وجود، به سکس با او ادامه دادم و جیغ‌های پرشور او با جیغ‌های خودم در هم می‌آمیخت…

چند ساعت بعد، آیشا در حالی که در آغوشم دراز کشیده بود، زمزمه کرد: «کاش می‌توانستی برای همیشه مال من باشی.» به او لبخند زدم و چیزی نگفتم. برای من، این فقط یک برخورد معمولی دیگر در کلوپ‌ها بود. در این مهمانی‌های شبانه با زنانی از هر رنگ پوست و نژادی آشنا می‌شدم. به عنوان یک مرد قدبلند، خوش‌قیافه، تحصیل‌کرده، دو رگه و دارای شغل خوب با حقوق شش رقمی، سهم قابل توجهی از زنان زیبا از هر رنگ پوست را جذب می‌کردم. فقط نمی‌دانستم آیشا چقدر متفاوت است…

«کاش» جواب دادم، و وقتی به عایشه نگاه کردم، زن جوان و زیبای نیجریه‌ای لبخند زد و سپس چهره‌اش تغییر کرد. چشمانش قرمز روشن شد و دندان‌هایش کشیده و تیز شدند. همانطور که دیوانه‌وار تقلا می‌کردم تا فرار کنم، عایشه به راحتی بر من غلبه کرد، همانطور که یک مرد بالغ بر یک بچه گربه غلبه می‌کند. هیولایی که عایشه به آن تبدیل شده بود، با لبخندی شیطانی، نیش‌هایش را در گردنم فرو کرد. از هوش رفتم. وقتی بیدار شدم،… تغییر کرده بودم.

بنابراین من تبدیل به یک خون‌آشام شدم. نه، دیگر هرگز موجودی به نام آیشا را ندیدم. به دلایلی، در تگزاس ماندم و عاشق شهر زیبا و پر جنب و جوش و گاهی اوقات خون‌آشام هوستون شدم. زمانی که به آنجا رسیدم، شهر پر از شکارچیان، انسان و غیره بود. من فقط یک ولگرد دیگر بودم. و خودم را در خانه جا کردم. با گذشت زمان، به یک چهره اصلی در دنیای زیرزمینی جنایتکاران هوستون تبدیل شدم. من استاد این بازی بودم. فحشا، قمار، مشروبات الکلی، من در هر نوع کار و کاسبی دست داشتم. و در آن سرآمد بودم.

سال ۲۰۱۷ تا اینجا یک فاجعه تمام‌عیار بوده رفیق. هیچ چیز درست پیش نمی‌رود. دنیا از گونه‌ی من باخبر شد و حالا ما داریم شکار می‌شویم. خون‌آشام‌هایی مثل من هزاران سال است که در میان انسان‌های معمولی وجود داشته‌اند. وجود ما همیشه مخفی نگه داشته شده است. فکر می‌کردم انسان‌ها بیش از حد به حقیقت نزدیک شده‌اند و بیش از حد به چیزهایی که شب‌ها اتفاق می‌افتند علاقه‌مند شده‌اند، زمانی که فیلم‌ها و سریال‌هایی مثل Blade و Buffy شروع به پخش کردند.

من و بقیه آنقدر خندیدیم که نزدیک بود موقع تماشای «گرگ و میش» از خنده روده‌بر شویم. با این حال، در دوران تب و تاب خون‌آشام‌های هالیوود، چیزهای خوبی هم منتشر شد. «خون حقیقی»، «اصیل‌ها» و «نژاد» را واقعاً دوست داشتم. بله، و بعد پایان غیرمنتظره‌ای از راه رسید. یک خون‌آشام واقعاً توسط پلیس دستگیر شد. آن موجود عجیب و غریب اجازه داد که او را ببرند و به «هومو ساپینس» مدرک واقعی داد که گونه‌ی هوشمند و انسان‌نمای دیگری برای هزاران سال بی‌سابقه در این سیاره زندگی می‌کرده است. برای ما، این آغاز پایان بود…

با صدایی زنانه و گیرا گفت: «رئیس، چطور از این مخمصه خلاص می‌شویم؟» و من نگاهم را از پنجره‌ی سفینه برداشتم و به گلوریا مونتیرو خیره شدم. خون‌آشام برزیلی با قدی حدود ۱۸۰ سانتی‌متر، هیکل خمیده، پوست برنزه، موهای تیره و لباس چرمی، نگاهش را به من دوخت و من بی‌خیال شانه‌هایم را بالا انداختم. نکته‌ی مسئولیت‌پذیری این است که وقتی اوضاع به هم می‌ریزد، پیروانت از تو جواب می‌خواهند. این بار سنگین رهبری است، چه انسان باشی چه خون‌آشام…

با عصبانیت جواب دادم: «دارم فکر می‌کنم، گلوریا.» و گلوریا دندان‌هایش را نشان داد که بلند و تیز بودند و در مه قرمزی که داخل سفینه را پوشانده بود، می‌درخشیدند. گلوریا و کوین تنها بازماندگان گروه ما هستند. من در تلاش نافرجاممان برای ربودن رئیس جمهور ایالات متحده، مردان و زنان خوب زیادی را از دست دادم. چه کسی انتظار داشت که ماموران سرویس مخفی برای مقابله با خون‌آشام‌ها آماده باشند؟

کوین با امیدواری گفت: «باید خلبان‌های این سفینه رو پیدا کنیم و ازشون تغذیه کنیم، اونا تنها منبع غذایی ما هستن.» و من به سختی جلوی خودم رو گرفتم که به سمت اون احمق نریم و گردن لعنتیش رو نشکنیم. من و کوین خیلی صمیمی هستیم، اما بعضی وقت‌ها این یارو اعصابمو خورد می‌کنه. سفینه‌ای که توش هستیم یه کاوشگر بدون سرنشینه. ظاهراً کوین نمی‌فهمه که بدون سرنشین یعنی هیچ کس دیگه‌ای توش نیست.

گلوریا با عصبانیت گفت: «رفیق، این کاوشگر بدون سرنشینه و کس دیگه‌ای اینجا نیست، باشه؟ قبل از حرف زدن فکر کن، لعنت به عقلت.» و کوین طوری پلک زد که انگار از جاش پریده بود. مرد ایرلندی بدون هیچ حرف دیگری، نیش‌هایش را نشان داد و خودش را به سمت گلوریا پرتاب کرد. گلوریا مثل یک مار هیس‌هیس کرد و با چنگال‌هایش به او حمله کرد، و بعد از آن، کوین از درد گریه کرد و خم شد…

کوین در حالی که خون سرفه می‌کرد، گفت: «عوضی دیوانه.» و گلوریا با لبخندی شیطانی بر چهره زیبا و بی‌رحمش به او نگاه کرد. همین که برای ضربه‌ای که می‌توانست کشنده باشد عقب رفت، تصمیم گرفتم مداخله کنم. مچ دست گلوریا را گرفتم و به زور او را عقب کشیدم. خون‌آشام برزیلی غرید و چشمانش به رنگ سرخ درخشانی درخشید. من او را محکم گرفته بودم، حتی در حالی که گلوریا تقلا می‌کرد از من دور شود.

گفتم: «گلوریا، کوین دیگه بسه، همه‌مون اینجا گیر افتادیم، دعوا کردن با هم کمکی به کسی نمی‌کنه.» و مچ دست گلوریا را رها کردم. با نگاهی غم‌انگیز به من نگاه کرد و سپس با انگشت چنگال‌مانندش که چند سانتی‌متر از صورتم فاصله داشت، به من اشاره کرد. اصلاً از این حرف خوشم نیامد، رفقا. هیچ‌وقت آدم‌هایی که همچین کارهایی با بقیه می‌کنن رو درک نمی‌کنم. می‌دونید، من بازوهای مردها رو به خاطر پول کمتر شکسته‌ام…

گلوریا با عصبانیت گفت: «یک بار دیگر به من دست بزن، جمال، و تو در نوک مشت من به لکه‌ای خونین تبدیل خواهی شد.» و با قدی بلند، باشکوه و صد در صد کشنده از من دور شد. با باسنی زیبا هم. گلوریا در گوشه‌ای ناپدید شد و من او را رها کردم. لازم نیست نابغه باشم تا بفهمم این دختر باید کمی خونسرد باشد. او از وقتی که ما همدیگر را ملاقات کردیم، بیش از یک دهه پیش، خونگرم و تندخو بوده است…

من و گلوریا مونتیرو در تابستان ۲۰۰۸ با هم آشنا شدیم. یک شب جمعه داشتم در محوطه دانشگاه هوستون پرسه می‌زدم، دنبال یک دختر دانشجو جذاب می‌گشتم تا او را اغوا کنم و احتمالاً از او لذت ببرم. به یک مهمانی در دانشگاه رفتم و آن دختر برزیلی خوشگل با قد ۱.۷۵ متر، موهای تیره، چشمان تیره، پوست برنزه و باسنی که بی‌وقفه ارضا می‌شد را دیدم. من و گلوریا با هم لاس زدیم و رقصیدیم و آخر همان شب، به خانه‌اش برگشتیم.

معمولاً، من عادت ندارم خون‌آشام‌های جدید بسازم. وقتی یک خون‌آشام جدید می‌سازی، بین تو و آنها پیوندی ایجاد می‌شود. برای همیشه. من قصد نداشتم این کار را با گلوریا انجام دهم. این اتفاق افتاد… . دختر زیبایی است، باهوش هم هست، اما چیزی نیست که من معمولاً به آن علاقه دارم. من به دنبال تیپ دمدمی مزاج نیستم و این چیز خوبی است. زنان آلفای زیادی در جامعه خون‌آشام‌ها هستند. آنها سرگرم‌کننده هستند اما من توصیه نمی‌کنم که با یکی از آنها درگیر شوید. در هر صورت، نه برای مدت طولانی. فقط نظر من است، به عنوان مردی که گاهی اوقات با آنها درگیر می‌شود…

به هر حال، من گلوریا مونتیرو را به یک خون‌آشام تبدیل کردم و از آن زمان تاکنون رابطه‌ای توأم با عشق و نفرت داشته‌ایم. و این واقعیت که دوست‌پسر همیشگی‌اش، یک خون‌آشام صرب به نام استوان مرجانوویچ، در جریان تلاش نافرجام ما برای ربودن رئیس‌جمهور ایالات متحده کشته شد، احتمالاً مرا نزد گلوریا عزیز نکرده است. در مورد مرجانوویچ متاسفم، اما این مأموران سرویس مخفیِ گلوله‌طلایی بودند که او را کشتند، نه من. البته، گلوریا اهمیتی نمی‌دهد. بله، این دختر دلایل زیادی برای نفرت از من دارد…

به کوین گفتم: «بیا این تکه فلز را بررسی کنیم و ببینیم می‌توانیم راهی برای خروج از اینجا پیدا کنیم یا نه.» و دستم را بالا بردم. شاگردم از قبل از شر گلوریا که رویش افتاده بود، که یکی دیگر از مزایای خون‌آشام بودن بود، خلاص شده بود. ما در سفینه فضایی قدم زدیم که تقریباً دو یا شاید سه برابر زمین بسکتبال یک دبیرستان بود. از آنجایی که این یک کاوشگر بدون سرنشین است، اکسیژنی در سفینه وجود نداشت، اما راستش را بخواهید، این موضوع اصلاً ما را آزار نداد.

کوین در حالی که سرش را تکان می‌داد، پاسخ داد: «فکر خوبیه، من می‌گم که بقیه‌ی این سفر رو از گلوریا دور بمونیم، اون عوضی دیوونه‌ست رفیق.» و من در حالی که از راهرو پایین می‌رفتیم، روی شانه‌ی دوست قدیمی‌ام زدم. من و کوین مدتی است که همدیگر را می‌شناسیم. کوین که در سال ۱۹۴۷ در شهرستان آنتریم، ایرلند شمالی متولد شد، در سال ۱۹۶۷ به همراه خانواده‌اش به آمریکا آمد. سه سال بعد، او با سیموس مگنوس، خون‌آشام باستانی که او را به یکی از مردگان متحرک تبدیل کرد، آشنا شد.

من و کوین تابستان ۱۹۹۵ در هوستون با هم آشنا شدیم و از آن زمان تاکنون دوست و شریک تجاری بوده‌ایم. این احتمالاً سخت‌ترین موقعیتی است که تا به حال در آن گیر افتاده‌ایم. یادم می‌آید زمانی را که با لوس روخوس، یک باند سرسخت لاتین، درگیر شدیم. همه اینها به این خاطر بود که یکی از رهبران باند، چیکو یا هر چیز دیگری، به گلوریا علاقه داشت، گلوریا او را هدایت کرد و چندین عضو باند را کشت، اما محبت رهبر را پاسخ نداد. در نتیجه، چیکو و لوس روخوس به ما اعلام جنگ کردند. چقدر آن روزها را به یاد دارم…

«بمیر، پوتو!» آن عضو تنومند و عضلانی گروه تبهکار، قمه بزرگی را در مشتش گرفته بود و همدستانش مرا به دیوار چسبانده بودند. من در طبقه هفتم یک آپارتمان بلند در خیابان فانینگ در ساوت‌لیک، تگزاس، برای زندگی‌ام می‌جنگیدم. همین که چیکو نزدیک‌تر شد و آماده بود تا سر از تنم جدا کند، چیزی شبیه به وحشت به من دست داد. به عنوان یک خون‌آشام، من بسیار قوی‌تر و سریع‌تر از هر انسانی هستم، اما محدودیت‌های خودم را دارم. اگرچه سریع خوب می‌شوم، اما اگر سرم بریده شود، همه چیز تمام می‌شود…

با جسارت گفتم: «چیکو، در جهنم می‌بینمت.» دندان‌های نیشم را نشان دادم، در حالی که چیکو قمه را بالا برد و آماده بود سرم را از شانه‌هایم جدا کند. همان موقع بود که درِ ورودی منفجر شد و شخصی آشنا با تفنگ‌های آتشین به داخل هجوم آورد. کوین کانلی با تپانچه‌ای در هر دست و یک استتسون روی سرش، بیشتر شبیه یک کابوی از غرب وحشی بود تا یک خون‌آشام. دوست قدیمی‌ام با برق شیطنت‌آمیزی در چشمان سرخ و وحشی‌اش، به لوس روخوس لبخند زد.

کوین گفت: «دست‌های کثیفت رو از روی رئیس بردار وگرنه خداحافظ چیکو.» و چیکو به او خیره شد، سپس لبخند زننده‌ای زد. اگر هنوز نفس می‌کشید، نفسم را حبس می‌کردم. رئیس باند قمه را پایین آورد، اما در کسری از ثانیه قبل از اینکه بتواند سرم را از تنم جدا کند، کوین شلیک کرد… و یک تکه خونین از جایی که دست چیکو قبلاً بود، بیرون زد.

چیکو زوزه کشید: «لعنتی، دستم.» و دستیارانش با نگرانی نگاهم کردند. من از حواس‌پرتی آنها استفاده کردم و خودم را از دست‌هایشان که مرا گرفته بودند، رها کردم و به سمتشان حمله‌ور شدم. دندان‌های نیشم نمایان شد و چنگال‌هایم را دراز کردم و آنها را پاره کردم. گلوی یکی از گانگسترها را کندم و گردن دیگری را شکستم. کوین به نفر سومی که مرا گرفته بود شلیک کرد و او با سوراخی در پیشانی‌اش جان باخت.

گفتم: «ممنون از کمکت دوست من.» و قبل از اینکه رو به چیکو کنم، با کوین حرف زدم. چیکو پایش را گرفته بود و با ترس به ما نگاه می‌کرد. گلوی سردسته باند را گرفتم و محکم به دیوار کوبیدم. به دشمنم نگاه کردم و ترس را در چشمانش دیدم. لبخندزنان، او را گاز گرفتم و دندان‌های نیشم را در گردنش فرو کردم. از چیکو نوشیدم، اما آبش را تمام نکردم. با نگاه به کوین، با تأکید سر تکان دادم و رفیقم لبخند زد.

کوین مکثی کرد و گفت: «هیچ چیز مثل یک نوشیدنی با یک دوست نیست.» قبل از اینکه دندان‌های نیشش را در گلوی چیکو فرو کند و گلویش را خشک کند. من به شاگردم که کارش را به خوبی انجام داده بود، افتخار می‌کردم. من در تمام تگزاس رد روخوها را دنبال می‌کردم تا اینکه فهمیدم دفتر مرکزی جدیدشان یک آپارتمان بلند در ساوت‌لیک است. فکر کردم اینجا جایی است که گلوریا را نگه می‌دارند، کسی که به نحوی توسط چیکو، رهبر باند، ربوده شده بود. در حین تلاش برای نجات گلوریا، خودم را دستگیر کردم. اگر کوین نبود، من مرده بودم. خب، به هر حال مرده‌تر…

صدایی آمد: «شما تاوان کشتن دوستان من را خواهید داد، پوتوها.» و من و کوین برگشتیم و خود را در مقابل یک جوان لاتین قد بلند و لاغر اندام با سر طاس یافتیم. پلک زدم و آنتونیو، برادر کوچکتر چیکو، را شناختم. و او در هر دست یک هفت‌تیر داشت. کوین بدن بی‌جان چیکو را انداخت و رو به آنتونیو کرد و من سرم را تکان دادم. در این فاصله، آنتونیو اگر تلاش هم می‌کرد، نمی‌توانست ما را از دست بدهد. و من می‌دانستم که او در خشاب‌های هفت‌تیرش گلوله‌های نقره‌ای دارد…

آنتونیو با عصبانیت گفت: «از کشتن شما عوضی‌ها لذت خواهم برد.» و انگشتانش دور ماشه‌ها سفت شدند. فکر کردم رفته‌ام، و سپس آنتونیو نفسش بند آمد و به دستی که از سینه‌اش بیرون زده بود نگاه کرد. چند ثانیه بعد، روی زانوهایش افتاد و برگشت. گلوریا مونتیرو بالای سرش ایستاده بود، صورتش خونین، چشمانش خون‌آلود و لبخندی شیطانی بر چهره شیطانی و باشکوهش نقش بسته بود.

گلوریا در حالی که گانگسترِ به شدت زخمی را گرفته و او را از زمین بلند کرده بود، گفت: «جمال، کوین، من همیشه باید جونِ بدبختت رو نجات بدم، تو حتی نمی‌تونی منو درست و حسابی نجات بدی.» گلوریا دندان‌های نیشش را در گردن آنتونیو فرو کرد و از او نوشید. سپس خون‌آشامِ برزیلیِ زیبا لگدی سریع به آنتونیو زد و جسدِ بی‌جانِ عضوِ باند روی زمینِ کاشی‌کاری شده افتاد. من و کوین نگاهی رد و بدل کردیم و وقتی گلوریا لب‌های خونینش را لیسید، در پایین احساس کردم که چیزی زیر پام است، اگر متوجه منظور من شوی…

«گلوریا، تو فوق‌العاده‌ای عزیزم، ممنونم.» صدای خودم را شنیدم، در حالی که به گلوریا نزدیک‌تر می‌شدم. او با نگاهی جسورانه و خجالتی به من لبخند زد. بدون هیچ حرف دیگری، گلوریا را در آغوش گرفتم و بوسیدم. من و گلوریا همدیگر را در آغوش گرفتیم و احساس کردم چنگال‌هایش در گوشتم فرو رفت. زبانم را گاز گرفت و خون بالا آورد و هر دو در حالی که ادامه می‌دادیم لبخند زدیم. کوین ما را تماشا می‌کرد و لبخند می‌زد و ما او را نادیده گرفتیم و به خوشگذرانی خود ادامه دادیم…

گلوریا با غرور گفت: «بیا پیش من، پاپی.» و ما شروع به معاشقه روی زمین، درست کنار اجساد خونین چیکو و آنتونیو کردیم. بعد از اینکه لباس‌هایمان را درآوردیم، گلوریا را روی زمین خواباندم و بدن زیبایش را تحسین کردم. شهوت‌انگیز و به طرز گناه‌آلودی سکسی، با سینه‌های بزرگ، باسن پهن و باسن کلفت. دقیقاً همانطور که من زنانم را دوست دارم. گلوریا را از سر تا نوک پایش لیس زدم، با نیشگون گرفتن سینه‌هایش آنها را تحریک کردم و سپس صورتم را بین پاهایش پنهان کردم…

کوین گفت: «شما دو تا دارید آتیش می‌گیرید.» و این خون‌آشام ایرلندی‌تبار آلت تناسلی‌اش را از شلوارش بیرون کشید و در حالی که من و گلوریا را تماشا می‌کرد، شروع به نوازش خودش کرد. شانه‌هایم را بالا انداختم، ران‌های کلفت گلوریا را باز کردم و شروع به خوردن کسش کردم. در حالی که او را ارضا می‌کردم، با انگشت کسش را لمس می‌کردم و با زبانم کلیتوریسش را نوازش می‌کردم. گلوریا آنجا دراز کشیده بود، چشمانش بسته بود و در حالی که آرام ناله می‌کرد، سینه‌هایش را به هم می‌مالید. چه زنی…

Leave a Comment