این زن مسلمان اهل هائیتی با قدی حدود ۱۸۰ سانتیمتر، پوستی قهوهای، چشمانی تیره و حجابی از شمال آفریقا، در حالی که دستانش را به کمر زده بود، در مقابل سمیر استفنز ایستاد و گفت: «من اسماء الطیب از لیبی هستم و تا خرخره بر شما مسلط خواهم شد.» این جوان مسلمان هائیتیایی قدبلند، تنومند و تیرهپوست، با لبخندی عصبی، از حضور این زن مسلمان نوپا که در مقابلش ایستاده بود، کاملاً شگفتزده شده بود.
هر کسی که گفته زنان مسلمان به جای قوی و سلطهگر، لطیف و شیرین هستند، مسلماً هرگز بانو اسماء لیبی را ملاقات نکرده است. سمیر در حالی که به او خیره شده بود لبخند زد و از دیدن این زن زیبا، حاصل تبار آفریقایی و عربی، که اقتدار طبیعی خود را اعمال میکرد، هیجانزده شد. سلطه زنان مسلمان همیشه بیش از آنچه که میتوانست بگوید، مرد جوان را به وجد آورده بود…
استفنز پاسخ داد: «بله خانم.» و به زانو درآمد و پاهای بانو اسما را بوسید، که باعث خوشحالی او شد. بانو اسما روی صندلیای شبیه تخت سلطنتی در زیرزمین خانهاش در نپین، انتاریو نشست. این زن لیبیاییِ شهوتانگیز، از نمایش اطاعت استفنز خوشحال شد و زبانش را به صدا درآورد. مطمئناً او هیچ چیز را بیشتر از یک مرد مسلمان مطیع دوست نداشت.
بانو اسما اعتراف کرد: «از وقتی وارد رستوران من شدی، میخواستم تو را رام کنم.» و سمیر استفنز لبخند زد. ماهها و ماهها پیش، این جوان مسلمان هائیتیایی وارد رستوران غذاهای عربی متعلق به اسما الطیب، تازه وارد اتاوا، انتاریو، از طریق طرابلس، لیبی، شد. غذا فوقالعاده بود، کارکنان دوستانه بودند و میزبان کاملاً دلربا بود. سمیر استفنز مدام برمیگشت، با اینکه میدانست هیچ شانسی با اسمای دوستداشتنی، بانوی لبخندهای خجالتی و نگاه بیباک، ندارد…
سمیر استفنز شبها بیدار میماند و به اسما و لبخند زیبایش فکر میکرد. این زن قدبلند و محجبه لیبیایی همیشه لباسهای پوشیده میپوشید و آرام صحبت میکرد، اما او میتوانست قدرت زیادی را در چشمان او ببیند. اوه، و سمیر استفنز همچنین متوجه شده بود که اسما یک باسن فوقالعاده دارد، باسنی که دامنهای سنتی اسلامیاش نمیتوانست آن را پنهان کند. سمیر استفنز شبهای زیادی در مورد آن باسن بزرگ او خیالپردازی میکرد و اسمای دوستداشتنی رویاهایش را تسخیر میکرد…
مدتها بود که سمیر استفنز با چیزی دست و پنجه نرم میکرد. او به عنوان مردی آفریقایی-کارائیبی با قدی حدود ۱ متر و ۳۸ سانتیمتر، شانههایی پهن و پوستی تیره و اصالتی از جزیره هائیتی، به شیوهای خاص رفتار میکرد. بسیاری از مردم شهر اتاوا، انتاریو، هر جا که میرفت به او خیره میشدند. در ذهن سفیدپوستان پایتخت کانادا، سمیر استفنز یک استثنا با حرف E بزرگ بود. آنها نمیدانستند که این جوان مسلمان هائیتیایی بسیار پیچیدهتر از آن چیزی است که میتوانستند تصور کنند…
«سمیر استیونز، خیالپردازی را کنار بگذار، یک کار دیگر برایت دارم.» بانو اسما با صدای تندی گفت و مرد جوان به او نگاه کرد، گویی سفر کوتاهش به گذشته را از سر گرفته بود. بانو اسما دامن سنتی اسلامیاش را بالا زد و سمیر وقتی متوجه شورت نخی سفیدش شد که حسابی خیس به نظر میرسید، چشمانش گرد شد. در واقع، همان لحظه بزاق دهانش راه افتاد، که باعث سرگرمی بانو اسما شد…
سمیر استفنز با صدایی آرام گفت: «شما خیلی جذاب به نظر میرسید، بانو اسما.» در حالی که با ولع لبهای پر از آبش را میلیسید. فکر اینکه تمام کس او را بخورد، او را به وجد آورد و احساس کرد که سفت شده است. بانو اسما به او نگاه کرد و لبخند شیطانی زد، سپس سر زیبایش را تکان داد. بانو اسما از روی صندلی بلند شد، برگشت و سمیر استفنز نگاه دقیقی به آن باسن کلفت و گرد لیبیایی او انداخت…
«لبهایت برای لمس کس من مناسب نیستند، سمیر، امروز میتوانی کونم را بخوری، اگر کارت خوب پیش برود، شاید در موردش تجدید نظر کنم.» بانو اسما گفت، و سمیر استفنز با تعجب تماشا کرد که چطور لباس بلند سنتی اسلامیاش را پایین میکشد، و بالاخره توانست نگاهی دقیق به آن کون بزرگ و قهوهای او بیندازد، که به نظر میرسید آماده است تا از شورت نخی سفیدش بیرون بزند. بانو اسما لبخند زد و سپس شورتش را پایین کشید، و سمیر با دیدن کون کلفت لیبیاییاش در تمام شکوهش نفسش بند آمد…
سمیر استفنز گفت: «بله خانم.» و بانو اسما خم شد و گونههای قهوهای و کلفت کونش را کاملاً باز کرد و کون چروکیدهاش را نمایان ساخت. سمیر پوزخندی زد و پشت سر او قرار گرفت. صورتش را به باسن بانو اسما نزدیک کرد، سوراخش را بو کشید و سپس زبانش را داخل آن فرو برد. با هر دو دست گونههای حجیم کون او را گرفت و شروع به خوردن کون بانو اسما کرد، عاشق بو و طعمش بود…
«هوم، سمیر، اون کون رو بخور.» این را خانم اسماء گفت و از حس کردن زبان سمیر استفنز در کونش لذت برد. شوهر سابقش احمد الطیب از خوردن کون او امتناع کرده بود و آن را زننده میدانست. در مقابل، سمیر استفنز، مرد جوان مسلمان هائیتیایی که اوایل یک سال او را از دور میپرستید، خب، او به وضوح در مورد مقعد او احساس متفاوتی داشت. در واقع، برادر داشت کون او را طوری میخورد که انگار از حبه قند درست شده است…
بانو اسما تقریباً وحشتزده گفت: «لعنتی، سمیر، فکر کنم باید گوز کنم.» کمی قبلتر، بعد از یک روز صرف آماده کردن غذاهای خاورمیانهای برای ذائقه کاناداییها، به استارباکس رفت و یکی از ساندویچهای پنینی آنها را سفارش داد. ظاهراً ساندویچ با بدنش سازگار نبود و بانو اسما میتوانست احساس کند که گوز در راه است. و البته یک گوز بزرگ. به همین دلیل به سمیر استفنز مطیع، خوشقیافه و بسیار مشتاقش هشدار داد…
سمیر استفنز بدون توجه به هشدارهای او پاسخ داد: «اشکالی ندارد، بانو اسما، اشکالی ندارد.» و با آن دستهای قویاش گونههای بزرگ باسن او را گرفت و اجازه نداد برود. همزمان، او یک بار دیگر زبانش را در مقعد او فرو کرد و آن موقع بود که بانو اسما خود را رها کرد… و گوزید. درست در چهره زیبای سمیر استفنز. مرد مسلمان هائیتیایی با اشتیاق گازهای سمی بانو اسما را مکید و گوز او را به طور کامل استنشاق کرد، که باعث تعجب و لذت او شد…
بانو اسما با لبخندی کمرنگ به سمیر استیونز پرسید: «هوم، واقعاً عاشق این کونی؟» سمیر استیونز لبخند زد و با احترام سر تکان داد. این زن مسلمان لیبیایی متوجه برآمدگی شلوار سمیر شد و با اشتیاق لبهایش را لیسید. بانو اسما سرش را تکان داد و آهی کشید، زیرا احساس کرد که بین پاهایش خیس شده است. در آن لحظه، او به شدت شهوتی بود…
سمیر استفنز با دیدن برق شهوت در چشمان زیبایش، لبخند کمرنگی زد و گفت: «من اینجام تا شما را راضی کنم، بانو اسما.» بانو اسما دوباره روی صندلیاش نشست و با انگشت اشارهاش به او اشاره کرد که به سمتش بیاید. سمیر طبق دستور عمل کرد و سپس در چند سانتیمتری او زانو زد. آنقدر نزدیک که میتوانست بویی را که از میان رانهایش ساطع میشد، حس کند. بوی کس مرطوب، بوی زنی در حال شهوت…
بانو اسما با صدایی تقریباً شبیه به هیس گفت: «حالا من را راضی کن.» و سمیر استفنز لبخند زد و سر تکان داد. سپس، رانهایش را کاملاً باز کرد و صورتش را بین پاهایش پنهان کرد. بانو اسما در حالی که سمیر استفنز کسش را میخورد و از لذت بردن او لذت میبرد، به صندلیاش تکیه داد. در واقع، سمیر کس شیرینش را با زبانش شستشو داد و وقتی کارش تمام شد، بانو اسما از لذت ناله میکرد و از کاری که با او کرده بود لذت میبرد…
بانو اسما در حالی که با شهوت به سمیر استیفنز لبخند میزد، گفت: «میبینم که برای من سختگیری میکنی.» و قبل از اینکه سمیر بتواند جوابی بدهد، کشاله ران او را نوازش کرد. زن مسلمان لیبیایی با باز کردن زیپ شلوارش، آلت تناسلی بلند، ضخیم و تیره مرد هائیتیایی را آزاد کرد. در حالی که سمیر لبخندزنان نگاهش میکرد، بانو اسما شروع به نوازش آلت تناسلی او کرد و سپس، چند لحظه بعد، او را در دهانش گذاشت. سمیر استیفنز از این اتفاق غیرمعمول هیجانزده شده بود و از لذت آهی کشید…
سمیر استفنز با جسارت از خانم اسما پرسید: «مزه کیر هائیتیایی چطوره؟» و این زن مسلمان لیبیایی به او نگاه کرد، لبخند زد و چشمک زد، اما چیزی نگفت. سمیر تماشا میکرد که او کیر او را در گلویش فرو میکرد و به آرامی بیضههایش را ماساژ میداد. خیلی زود او آماده ارضا شدن شد و شروع به ناله کردن کرد. وقتی سمیر بالاخره آمد، خانم اسما مشتاقانه مایع منی مرد مسلمان هائیتیایی را نوشید و لبخند زد. چون سمیر واقعاً طعم خوبی داشت…
بانو اسما با لحنی چالشبرانگیز گفت: «ببینم میتونی سکس کنی یا نه.» در حالی که چهار دست و پا روی زمین مینشست، باسن بزرگش را به سمت سمیر استفنز تکان داد که پوزخندی زد. مرد هائیتیایی پشت او قرار گرفت و به آرامی باسن بزرگ و قهوهای او را نوازش کرد، سپس آن را بوسید. او در حالی که آلت تناسلی سفت خود را به باسن بانو اسما میمالید، آلت تناسلی خود را به داخل کس او فرو کرد. این زن مسلمان لیبیایی با خوشحالی آهی کشید وقتی که آلت تناسلی سمیر به داخل کس او رفت. او باسن او را گرفت و به داخل او فرو کرد و بدین ترتیب آنها شروع به سکس کردند…
سمیر استفنز در حالی که لبخند میزد و خود را به بانو اسما میرساند، گفت: «هوم، من عاشق این کون هستم.» اسما باسن بزرگ و قهوهایاش را در حالی که او را میگشود، لمس میکرد. ماهها او رویای این را داشت که این زن مسلمان شمال آفریقایی با حجاب را اینگونه ارضا کند و حالا، بالاخره، رویای او به حقیقت پیوسته بود. سمیر آلت تناسلی خود را در کس تنگ و شگفتآور بانو اسما فرو کرد و با لذت او را گایید. و آن دو حدود یک ساعت مشغول این کار بودند…
بانو اسما به سمیر استفنز لبخندزنان که با قدردانی سر تکان میداد، گفت: «عالی بود، خوشتیپ، دفعهی بعد میبندمت و تنبیهت میکنم.» دو دوست قدیمی همدیگر را در آغوش گرفتند و سپس سمیر از محل خارج شد. مسلمان جوان هائیتیایی در حالی که سوار ماشینش میشد و میرفت، لبخند بر لب داشت. سمیر استفنز در حالی که سرش را تکان میداد، با خود فکر کرد: «چه زن فوقالعادهای.» او قطعاً مشتاقانه منتظر ملاقات بعدیاش با آن خانم دوستداشتنی و سلطهجو بود که به بانو اسما لیبی معروف بود…