میراندا «امتی» توپینیر در حالی که لبخند میزد، گفت: «ممنون عزیزم، خیلی ممنون بابت این هدیه.» دوست پسرش بنجامین «بنی» گوریه با جدیت یک بسته شورت مردانه رنگ روشن به او داد. او انتظار چنین چیزی را نداشت، مخصوصاً از طرف او. آن دو در آپارتمان بنی در مونترال-نورد مشغول استراحت بودند و بنی رفته بود یک پیتزای پنیری بخرد و با یک پیتزای خوشبو برگردد و خیلی چیزهای دیگر…
زن جوان فرانسوی-کانادایی قدبلند، با ظاهری پسرانه، خالکوبیهای فراوان و با هویت بوچ، با سرخ شدن چهرهاش، از این حرکت ساده اما بسیار معنادار، بینهایت متأثر شد. برخی از زنانی که امتی قبلاً با آنها قرار گذاشته بود، علاقهی او به پوشیدن لباس مردانه، به خصوص لباس زیر مردانه را وحشتناک میدانستند. یکی از آنها فکر میکرد که این کار رد هویت زنانهاش است…
از طرف دیگر، به نظر نمیرسید بنجامین از امتی و رفتارهای پسرانه و بیپروای او بدش بیاید. از عادتش به نتراشیدن موهای زیر گردن گرفته تا پوشیدن لباس مردانه، راه رفتن با غرور و حتی استفاده از دئودورانت مردانه، این پسر هائیتیایی کاملاً امتی و عادات عجیب و غریبش را پذیرفته بود، که از نظر او بسیار جالب بود. بنی با شنیدن سخنان سپاسگزاری او، به رسم سنتی هائیتیهای متین و درستکار در سراسر جهان، با ادب سر تکان داد. امتی جیغ زنان خود را در آغوش او انداخت…
بنجامین گفت: «وای.» به سختی توانست به امتی برسد، در حالی که زن جوان ورزشکار نزدیک بود او را از پا درآورد. امتی با لبخندی شیطنتآمیز، بنجامین را قلقلک داد که جیغ زد و سپس طبق معمول، روی مبلی که نزدیک بود بنجامین روی آن بیفتد، افتاد. در حالی که مرد جوان مبهوت به او نگاه میکرد، امتی خندان تاپ رکابیاش را درآورد و سینههای کوچک و رنگپریدهاش را نمایان کرد…
امتی گفت: «هی، بنی، فقط به آنها خیره نشو، آنها را بگیر.» و بنجامین با تردید دستش را به سمت سینههای او دراز کرد. امتی لبهایش را لیسید و تماشا کرد که بنجامین شروع به نوازش او میکند. امتی در حالی که بنجامین را روی پاهایش نگه داشته بود، احساس کرد که زیر او سفت میشود و لبخند زد، از واکنش او به بنجامین راضی بود. امتی با خودش فکر کرد که دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است، هم سرگرم شده بود و هم از کاری که بنجامین با او میکرد، هیجانزده شده بود.
بنجامین در حالی که به آرامی صورتش را نوازش میکرد، گفت: «تو خیلی زیبایی، ام-تی.» لهجه غلیظ هائیتیاییاش مثل موسیقی دلنشینی به گوشهای او میرسید. با نگاه به چشمان قهوهای تیره و پراحساس بنجامین، شور و هیجانی دید که او را شگفتزده کرد. چه کسی فکر میکرد که پس از سالها هویتیابی به عنوان یک لزبین کبکی با گرایشهای ناسیونالیستی، او دوجنسگرایی نهفتهاش را کشف کند و خود را مجذوب یک پسر هائیتیاییِ خل و چل ببیند که مستقیماً از کارائیب آمده است؟
امتی گفت: «بسه دیگه، عشق من، من زیادی شهوتیام.» و بنجامین را با ولع و اشتیاقی که هر دو را شگفتزده کرد، بوسید. این اولین باری نبود که عشقبازی میکرد، اما قطعاً اولین باری بود که با یک مرد رابطه داشت. دستهای بنجامین بیاختیار روی بدنش حرکت میکردند و امتی لبهایش را گاز میگرفت، کوچکترین تماسش گوشت بدنش را آتش میزد…
بنجامین زمزمه کرد: «الهه دختر پسرنما من.» و او و امتی دوباره شروع به بوسیدن کردند. هر دو شروع به درآوردن لباسهای یکدیگر کردند. امتی قدبلند و لاغر اندام بود و فاقد ویژگیهایی بود که جامعه برای زنان قائل بود، مانند سینههای بزرگ، انحناها و باسنهای برجسته، و به ندرت احساس زیبایی میکرد. در روابطش با زنان، عمدتاً از نوع زنانگی، امتی متوجه شد که به سمت زنانی کشیده میشود که زیباییشان با ایدهآل مطابقت دارد. او حتی یک بار هم در زنانگی خود احساس امنیت و اطمینان نکرد و رفتاری سرسخت، همیشه ساکت، خویشتندار و شهوتانگیز از خود نشان داد. و این، زنان را مانند پروانه به شعله ضربالمثل جذب میکرد…
«پادشاه هائیتی من» پاسخ داد و بنجامین، مردی که با اولین نگاهش نفسش را بند آورد، را بوسید. چند ماه پیش، «مترو» در یک میزگرد حقوق LGBT در دانشگاه مکگیل در مرکز شهر مونترال، کبک، حاضر شد. یک دانشجوی مهندسی در دانشگاه کنکوردیا در همان نزدیکی، با زنی زیبا به نام تینا چان قرار میگذاشت که او را به این میزگرد سرنوشتساز آورد.
بنجامین در حالی که پشت تریبون قرار میگرفت گفت: «سلام، همه دنیا، من بنجامین هستم، اهل هائیتی، اینجا در دانشگاه مکگیل عدالت کیفری میخوانم و به حقوق الجیبیتی احترام میگذارم، اما متوجه شدهام که برخی از اعضای این جامعه متنوع، به شدت از افراد آفریقاییتبار بیزارند.» در ابتدا، بلافاصله پس از شنیدن این حرف، امتی عصبانی شد. چطور این مرد مردسالارِ دارای جنسیت مستقل مشترکالمنافع جرأت میکند به حاشیهراندهشدهترین جامعه، یعنی جامعه الجیبیتی، اتهام نژادپرستی بزند؟
«طبق تجربه من، آقا، جامعه LGBT نژادپرستتر از مثلاً جامائیکاییهایی که همجنسگراستیز هستند، نیست.» این جمله را MT با زیرکی و در میان تشویقهای پرشور دیگر حضار پاسخ داد. بنجامین که از مخالفتش واهمهای نداشت، به چشمان MT نگاه کرد و به دلایلی، همین که نگاهشان به هم افتاد، قلبش به تپش افتاد و نگاهش را برگرداند. MT آنقدر آشفته به نظر میرسید که دوست دخترش تینا با نگرانی به او نگاه میکرد.
تینا پرسید: «عزیزم حالت خوبه؟» و تینا به زن قدبلند، خوشهیکل و سینهبزرگ، رکگو و آشکارا همجنسگرای آسیایی-کانادایی که بیش از یک سال شریک زندگیاش بود، نگاه کرد و لبخند زد. تینا دوباره به بنجامین نگاه کرد که مانند یک سیاستمدار باتجربه با حضار صحبت میکرد. بنجامین مودبانه صحبت میکرد و به سؤالات با قاطعیت اما ملایم پاسخ میداد و بارها و بارها به خاطر احساسات ضد همجنسگرایی در جامعه سیاهپوستان عذرخواهی کرد، اما در عین حال که احساسات ضد سیاهپوستان در جامعه LGBT را محکوم میکرد، به حرفهایش پایبند ماند…
«یه چیزی در مورد این یارو هست» این را به یاد میآورد که امتی به تینای متعجب گفته بود. شش ماه گذشت و تینا رفته بود، از وقتی که امتی اعتراف کرد دوجنسگراست، از او منزجر شده بود. تینا نمیدانست وقتی شنید امتی، فعال خودخواندهی لزبینهای بوچ، پسربچهی فرانسوی-کاناداییِ موکوتاهِ محبوبش، اعتراف میکند که هم به زنان و هم به مردان احساسات جنسی دارد، چه واکنشی نشان دهد…
تینا چان روزی که امتی را به خیابان کشاند، با لحنی جدی گفت: «من نمیتوانم با تو باشم، امتی، تو یک کلاهبردار هستی، طوری رفتار میکنی که انگار یک لزبین سرسخت و سرسخت هستی، اما در اعماق وجودت، به مردان علاقه داری و من نمیتوانم این را تحمل کنم.» امتی، سرخورده و دلشکسته، از رابطه یک سالهاش و اتفاقاً از جامعه پرجنبوجوش و متنوع الجیبیتی مونترال جدا شد.
سرنوشت چنین رقم زد که پس از پایان رابطهاش، سختیهای زیادی در انتظار MT باشد. زیرا دوست دختر سابقش، تینا چان، در مورد تمایلات جنسی او صحبت کرد و MT خود را در جامعهای که زمانی از او حمایت میکرد، مطرود یافت. دنیای LGBT به سادگی برای یک زن قد بلند و مردانه که خود را بوچ… و دوجنسگرا میدانست، آماده نبود. MT این را به سختی فهمید. حتی در جامعهی کوییر، محدودیتهای سختی وجود داشت. تنهایی او ادامه داشت، تا اینکه یک برخورد اتفاقی با بنجامین همه چیز را در چشماندازی روشن قرار داد…
بنجامین به MT گفت: «هیچکس حق ندارد شما را به خاطر جذب شدن به هر دو جنس قضاوت کند.» وقتی بنجامین او را دید که وارد رستورانی به نام کافه کارائیب در مرکز شهر مونترال شد، MT به دنبالش رفت و به سرعت خودش را دوباره معرفی کرد و این با یک سخنرانی خشمگین از سوی او همراه شد. اساساً، MT بنجامین را نفرین کرد که باعث شد او از همان ابتدا متوجه دوجنسگرایی نهفتهاش شود و باعث از بین رفتن رابطه یک سالهاش با تینا چان شود، کسی که او را گل سرسبد زنان میدانست…
امتی به یاد آورد که در حالی که با عصبانیت با بنجامین که آنجا ایستاده بود و با آرامش به او نگاه میکرد، روبرو میشد، گفت: «میخواهم از تو متنفر باشم، اما نمیتوانم.» صاحب کافه کارائیب، زنی دوستداشتنی جامائیکایی به نام بئاتریس، اساساً به امتی گفت که آنجا را ترک کند، زیرا او باعث ایجاد جنجال شده بود، اما بنجامین او را منصرف کرد. امتی که از این محقق جوان هائیتیایی قدبلند، خوشقیافه، خوشپوش و ظاهراً مقدسمآب، عصبانی و متحیر شده بود، سکوت کرد…
بنجامین با لبخند گفت: «ببین، امتی عزیزم، من هم همان چیزی را که تو حس میکنی حس میکنم، من یک برادر دوجنسگرا هستم، در واقع، هم به زنان و هم به مردان جذب میشوم، میتوانم آزادانه اعتراف کنم که از باسنهای گرد و بزرگ سرنا ویلیامز و عضلات شکم فوقالعاده ظریف لبران جیمز خوشم میآید.» امتی مات و مبهوت طوری به او نگاه میکرد که انگار دو سر دارد. او قطعاً انتظار چنین چیزی را نداشت. جدی میگویم، اگر بنجامین اعتراف میکرد که یک مریخی است، امتی بیشتر از این تعجب نمیکرد…
امتی که از افشاگری فیالبداههی بنجامین مبهوت شده بود، گفت: «لعنت به من.» این زنِ خودخواندهی فرانسوی-کاناداییِ بوچ، چنین چیزی را پیشبینی نمیکرد. ناگهان، حساسیت بنجامین گوریه به مسائل الجیبیتی منطقی به نظر رسید. امتی صدای خودش را شنید که از او عذرخواهی کرد و او و بنجامین با هم دست دادند. مرد هائیتیایی که کاملاً گیج شده بود، از او دعوت کرد که با هم نوشیدنی بنوشند… و اینطور بود که همه چیز بین این دو نفر شروع شد…
«حالت خوبه؟» صدای مردانه و بم بنجامین طنینانداز شد و بنجامین از خیالپردازیاش بیرون آمد و به چهره تیره و زیبای محبوبش نگاه کرد. بنجامین لبخندی زد که نگرانی در چشمان بنجامین را تحت تأثیر قرار داده بود. دستهای بنجامین را در دست گرفت، آنها را بوسید و سپس آنها را به سینههایش فشرد. بنجامین لبخندی زد و نوازش آنها را از سر گرفت و سپس دست چپش را رها کرد… و بنجامین با احساس سوزش سیلی، چهره در هم کشید.
امتی با پوزخندی به بنجامین که تظاهر به بیگناهی میکرد، گفت: «مرد عجیب و غریب.» و سپس دستانش را روی کمر او گذاشت. امتی لبخند زد وقتی دست بنجامین روی شورت بوکسور قرمز روشنش که تینا یک سال پیش از والمارت برایش خریده بود، سر خورد. دست بنجامین با تردید از زیر کش شلوار لیز خورد و انگشتانش به آرامی آلت تناسلی او را مالید. امتی نفسش را حبس کرد و بنجامین به چشمانش نگاه کرد. امتی سر تکان داد و بنجامین لبخند زد، سپس انگشتانش را داخل کس او فرو برد…
بنجامین زمزمه کرد: «بگذار با تو عشقبازی کنم.» و امتی به چشمانش نگاه کرد، همزمان عصبی و هیجانزده بود. او سر تکان داد، آهی کشید و منتظر ماند. بنجامین لباسهایش را درآورد و شورت بوکسورش را پایین کشید. به آلت تناسلیاش نگاه کرد که پرمو و خیس بود و تا آن لحظه هرگز لمس مردانهای را تجربه نکرده بود. بنجامین لبهای امتی را بوسید و از او خواست که آرام باشد.
امتی به دروغ گفت: «اوه، من آرام هستم.» و بنجامین پوزخندی زد، سپس مسیری را از لبهایش تا سینههای کوچکش، تا ناف سوراخشدهاش و در نهایت، تا فضای بین پاهایش بوسید. امتی لبخند زد در حالی که بنجامین عطر زنانگی او را استنشاق میکرد، سپس به او لبخند زد. سپس، آن لیوان خوشقیافهاش را بین پاهایش پنهان کرد و شروع به خوردن کسش کرد. همانطور که زبانش به داخل او میلغزید، امتی لبهایش را لیس زد. او فقط به تعداد کمی از معشوقههای زنش آنقدر اعتماد داشت که به آنها اجازه دهد روی او فرود بیایند. در کمال تعجب، بنجامین واقعاً در این کار مهارت داشت…
بنجامین زمزمه کرد: «هوم.» و از بوی تند و تیز MT در پایین لذت میبرد. این مرد دوجنسگرای هائیتیایی، تختش را با زنان و مردان زیادی شریک شده بود. دوست دختر سابقش، نادین، یک خواهر هائیتیایی خوب که بنجامین در کلیسا با او آشنا شده بود، او را ترک کرد زیرا رابطه جنسی مرد با مرد را گناه و نفرتانگیز میدانست. در مورد آخرین معشوق مرد بنجامین، یک مرد جوان مسلمان ایرانی به نام فاروق دانش، او به رابطهشان پایان داد تا با دوست دختر قدیمیاش فاطمه ازدواج کند. بله، بنجامین با مردان و زنان بدشانس بود. نفرین بر زندگی مرد دوجنسگرا…
امتی فریاد زد: «لعنتی، بنی، داری منو میکشی.» کمرش را قوس داد و نالهی عمیقی کرد، در حالی که بنجامین همچنان با زبانش کس او را لیس میزد، مثل یک کوچنشین تشنه که پس از روزها سرگردانی در بیابان، واحهای پیدا کرده باشد. بنجامین در حالی که میخندید، همچنان به لیسیدن کس او ادامه میداد و امتی با لرزش شدید، نفسی گرفته از لبهایش خارج میشد، در حالی که خود را در آستانهی ارگاسم میدید. بنجامین همچنان او را میخورد و تا زمانی که امتی با خشونت و تکاندهندهای از راه رسید، آرام نگرفت، جیغهایش در آپارتمان میپیچید…
بنجامین مدتها بعد، در حالی که هنوز MT درخشان را در آغوش داشت، گفت: «خوشحالم که باعث لذتت شدم، فرشتهی من.» زن جوان برگشت و به او لبخند زد. MT صورت بنجامین را در دستانش گرفت، به چشمانش نگاه کرد و سپس او را بوسید. شگفتانگیز بود که این دانشجوی دوجنسگرای اهل هائیتی، اهل کلیسا و پنهانکار، چقدر برایش مهم شده بود، مخصوصاً در چنین مدت کوتاهی…
«خب، نوبت منه که تو رو ارضا کنم، عزیزم.» امتی گفت و قبل از اینکه بنجامین بتواند جوابی بدهد، او فاقش را گرفت. جوان هائیتیایی نفسش را حبس کرد و امتی لبخندزنان زیپ شلوارش را باز کرد و مردانگیاش را که بلند، ضخیم و تیره بود، آزاد کرد. امتی با تردید دستش را دراز کرد و آن را لمس کرد. او آن را نوازش کرد و از حس و بافتش شگفتزده شد. امتی هرگز در وحشیترین رویاهایش هم فکر نمیکرد که… یکی از آنها را لمس کند. حالا یکی را در دست داشت و از حسی که داشت لذت میبرد…
بنجامین زمزمه کرد: «وای، لطفا با من مدارا کن، امتی.» و امتی زیر لب عذرخواهی کرد. بنجامین لبخند زد و چیزی نگفت. امتی مدام دستش را روی سفتیاش بالا و پایین میکشید و ناگهان متوجه شد که این چه اتفاق مهمی باید برای او باشد. بنجامین به روزی فکر کرد که چند سال پیش، وقتی دانشجوی سال اول دانشگاه مکگیل بود و با آقای آلن، عموی مخفیانه همجنسگرای دوست و همکلاسیاش هارولد، رابطه برقرار کرده بود، به طور کامل دوجنسگراییاش را کشف کرد…
امتی با قاطعیت گفت: «میخوام ارضات کنم.» و بنجامین لبش را گاز گرفت، با این فکر که آیا این دخترِ خودخواندهی دخترنما و طرفدار حزب کبک که هویتش بوچ بود، واقعاً قرار است این کار را بکند یا نه. امتی به آرامی و با تردید خم شد و صورتش را به مردانگی او نزدیکتر کرد. تا اینکه لبهای دوستداشتنیاش چند اینچ بالاتر از سر کیر او قرار گرفت. و ناگهان، او را در دهانش گذاشت…
امتی با خودش فکر کرد: «هوم.» بوی مردانه و مشکآلودی که از مدفوع بنجامین ساطع میشد را حس کرد و شروع به مکیدن کیر او کرد. آرام و ملایم، او را مکید و مراقب بود که گازش نگیرد. مرد خوشقیافه هائیتیایی با چشمان نیمهباز به مبل تکیه داده بود، در حالی که امتی از او لذت میبرد. او با زنان زیادی رابطه برقرار کرده بود، از زنان خانهدار کنجکاو گرفته تا مردان همجنسگرا و سیل بیپایانی از زنانی که در دانشگاه ملاقات کرده بودند. با این حال، این تجربه جدید او را کاملاً شگفتزده کرد…
هر چه ام تی بیشتر کیر بنجامین را میمکید، کیرش سفتتر میشد. این پسر هائیتیایی با خوشحالی آهی کشید و به مکیدن او ادامه داد. ام تی این را نشانهای از خوشش آمدن بنجامین از کاری که او انجام میداد دانست و ادامه داد. خیلی زود بنجامین را از سنگ هم سفتتر کرد. بنی به او لبخند زد و بنجامین هم در جواب لبخند زد و کیرش را محکم نوازش کرد و دستش را در امتداد بدن بنی بالا و پایین برد. بنی او را به خود نزدیک کرد و بوسید، سپس سینههایش را نوازش کرد. ام تی با رضایت غرغر کرد، اما به نوازش او ادامه داد…
امتی گفت: «فکر کنم حالا آمادهام.» و بنجامین به چشمان او نگاه کرد و او تردید را در چشمانش دید. امتی با جسارت همیشگیاش، او را روی مبل هل داد و سپس روی او بالا رفت. در حالی که بنجامین با تعجب نگاه میکرد، امتی روی او نشست. آلت تناسلی او را با هر دو دست گرفت و آن را به کسش مالید. امتی با نیشخندی شیطانی، مردانگی او را گرفت و آن را در خودش فرو کرد. بالاخره، آنها یکی شدند…
بنجامین به آرامی گفت: «الهی.» و دستانش را روی باسن امتی گذاشت در حالی که او خودش را روی کیر او فرو میکرد و او از شدت تنگ بودن کسش، چهرهاش را جمع کرد. حتی تنگتر از کون تقریباً باکرهی فاروق، دوستپسر سابق ایرانیاش، در اولین ملاقات پرشورشان در حمامی در شرق مونترال. امتی روی او به جلو و عقب تاب میخورد، و در حالی که سوار بر او بود، نگاهی کاملاً شگفتزده در چهرهاش دیده میشد.
ام تی زمزمه کرد: «هوم، حس خوبی داره.» در حالی که دستهای بنجامین نوک سینههای او را پیدا کرد و آنها را نیشگون گرفت، سپس به آرامی او را نوازش کرد. همزمان، مرد هائیتیایی باسن خود را بالا آورد و بیشتر در او فرو کرد. در حالی که کیر کلفتش زنانگی ام تی را پر میکرد، او به آرامی ناله میکرد، احساس میکرد کیرش به او تجاوز کرده است، اما در عین حال، بخشی از وجودش که به ندرت به آن اذعان میکرد، از این تجاوز استقبال کرد.
امتی فریاد زد: «محکم بکن» و بنجامین با خوشحالی او را اجابت کرد. دستانش را دور بدن بنجامین حلقه کرد و در حالی که بنجامین به او نزدیک میشد، به چشمانش نگاه کرد. زن جوان لبخند زد، شادی شدیدی در سراسر وجودش جاری شد، زیرا او لذتهای جدیدی را تجربه میکرد، با تنها کسی که واقعاً او را پذیرفته بود، عشقبازی میکرد. او با نالهای پرشور، دست از خودداری برداشت و تسلیم شد و مشتاقانه به کاوش در احساساتی پرداخت که مدتها از خود دریغ کرده بود…
بنجامین خیلی دیرتر در گوشش زمزمه کرد: «تو فوقالعادهای، فرشتهی من.» و بنجامین لبخند زد. آنها در آغوش هم دراز کشیدند، یا بهتر بگویم، بنی در آغوش بنجامین آرام گرفت، زیرا بنجامین او را از پشت در آغوش گرفته بود. هر وقت با معشوقههایش سکس میکرد، بنجامین همیشه نقش قاشق بزرگ را داشت و حالا که معشوقش مرد بود، دلیلی برای تغییر نمیدید. خوشبختانه برای هر دوی آنها، بنجامین هیچ مخالفتی با این موضوع نداشت…
«بنی، تو هم منو شگفتزده کردی، تو کلی لذت و حتی بیشتر از اون برام آوردی، چشمامو باز کردی، انگار ما فقط یه زوج تکشاخ هستیم، یه مشت عوضی از نژادهای مختلف مونترال، لعنت بهش، باید یه کلوب راه بندازیم.» امتی در حالی که میخندید، گفت، در حالی که بنجامین لبخندزنان برگشت و او را بوسید. امتی با لبخند روی او غلتید و درست مثل همین، هر دو به عشقبازی ادامه دادند.
بنجامین در حالی که به آرامی صورت زیبای امتی را نوازش میکرد، گفت: «به نظر نقشهای میاد.» و او پوزخندی زد و بنجامین زبانش را روی هاله سینههای کوچک و دوستداشتنی او کشید. اگر مراقب نبود، میتوانست به این زن معتاد شود. الههی پسرانهی بیبندوبار و از نظر سیاسی نادرست او. بله، آنها چند اردک عجیب و غریب هستند، بسیار خب. یک مرد دوجنسگرای اهل هائیتی و یک زن فرانسوی کانادایی متکبر، بیبندوبار و هنجارهای جنسیتی را زیر پا میگذارد… عاشق و شیفتهی عشق. آیا دنیا میتواند چنین زوجی را تحمل کند؟ فقط زمان مشخص خواهد کرد…