سیلوی بوهارنه در حالی که به نامزد هیکلی، قدبلند و فوقالعاده خوشقیافه هائیتی-کاناداییاش نگاه میکرد، با تکان دادن سرش و پوزخندی گفت: «دست از غرغر بردار برنارد، فقط کمی استراحت کن تا اینقدر درد نداشته باشی.» در اتاق خواب اصلی آپارتمانشان در مونترال-نورد، اوضاع داشت داغ میشد… درست همانطور که سیلوی نقشه کشیده بود. بالاخره این واقعاً «شب سلطه زنانه» بود…
برنارد میشلت، با قدی حدود ۱ متر و ۷۷ سانتیمتر و وزنی حدود ۹۰ کیلوگرم، پوستی تیره، اندامی ورزیده و مردانگی هائیتیایی، کوارتربک اصلی تیم فوتبال دانشگاه مونترال، یکی از برادران سرسختش، و ظاهراً آستانهی درد بالایی نداشت. با توجه به علاقهاش به ورزشهای تماسی، کشف ناامیدکنندهای بود. سیلوی با لبخندی شیطنتآمیز فکر کرد: «باید این را درست کنیم.»
برنارد در حالی که چهره در هم میکشید، پاسخ داد: «سیلوی، این چیز درد میکنه، باشه؟» سیلوی به آرامی مشتش را از باسن برنارد بیرون کشید. برنارد نفسش را به شدت بیرون داد و پس از اینکه سیلوی با دستکش باسنش را رها کرد، احساس آسودگی کرد. از زمانی که او و سیلوی با هم شروع به کاوش در BDSM کردند، برنارد شروع به امتحان کردن انواع کارهای دیوانهوار با سیلوی کرد. و با فکر کردن به اینکه وقتی دو سال پیش، در جشنواره کاریویب، سیلوی را دید، به نظرش نرم و شیرین آمد…
سیلوی با لبخندی شیرین گفت: «بیخیال.» و برنارد به دانشجوی روانشناسی فرانسوی-کانادایی قد کوتاه، خوشفرم، موطلایی و چشمآبی نگاه کرد و سرش را تکان داد. سیلوی چشمانش را چرخاند، خم شد و کیر بلند، ضخیم و تیرهی برنارد را در دستانش گرفت و شروع به ساک زدن او کرد. برنارد نتوانست جلوی لبخندش را بگیرد، در حالی که سیلوی شروع به مکیدن کیر برنارد کرد. تمام این چیزهای عجیب و غریب او را تا سر حد امکان شهوتی کرده بود و برنارد به شدت به کمی رهایی نیاز داشت…
برادر تنومند هائیتیایی در حالی که دستها و پاهایش با روسریهای ابریشمی بسته شده بود، در رختخواب دراز کشیده بود و در حالی که سیلوی در حالی که آلت تناسلیاش را میمکید، با انگشت به باسنش میزد، پوزخندی زد. برنارد در بیست و پنج سال زندگیاش با زنان زیادی قرار گذاشته بود. زنان مردان بااستعداد را دوست داشتند و برنارد در مسیر پیشرفت بود. به زودی مدرکش را میگرفت و همچنین یک شغل بالقوه در لامپ کم مصرف (CFL) پیدا میکرد. و او یک زن کبکی بلوند و جذاب و جذاب را به عنوان نامزد خود داشت. زندگی به سادگی نمیتوانست بهتر از این باشد…
برنارد میشله، به عنوان یک بازیکن فوتبال مشهور و دانشجوی MBA در دانشکده تجارت دانشگاه مونترال، زنان زیادی را جذب خود کرد. و در طول پنج سال حضورش در تیم، قطعاً سهم خودش را از آنها داشت. زنان سیاهپوست، زنان سفیدپوست، زنان آسیایی و حتی چند نفر از آن زنان عربِ ظاهراً پرهیزگار و خجالتی اما در باطن عجیب و غریب و محجبه. سیلوی کسی بود که برنارد هرگز انتظارش را نداشت… کسی که قلبش را ربود.
برنارد در حالی که سیلوی او را میمکید، آهی عمیق کشید و گفت: «تو فوقالعادهای.» و وقتی سیلوی به سمت برنارد آمد، برنارد با اشتیاق آب منی او را نوشید. بله، برنارد هرگز کسی مثل سیلوی بوهارنه را ندیده بود، این را کاملاً مطمئنم. سیلوی که در شهر لاوال، کبک، در یک خانواده فرانسوی-کانادایی متولد شده بود، برای تحصیل در رشته روانشناسی در دانشگاه مونترال به مونترال نقل مکان کرد. در طول مسیر، این زن جوان به BDSM و مردان آفریقایی تبار علاقه پیدا کرد…
سیلوی زمزمه کرد: «وای خدای من، شاید من زن عجیب و غریبی باشم، اما عاشق تو هستم.» و با شور و اشتیاق برنارد را بوسید، سپس بندهای او را باز کرد. پسر تنومند هائیتیایی او را در آغوش گرفت و سیلوی با خوشحالی روی او نشست. همانطور که آنها شروع به عشق ورزیدن به روشی سنتیتر کردند، سیلوی انعکاس تصویر خود را در آینه نزدیک تحسین کرد. سیلوی که فقط ۱.۶۰ متر قد داشت و کمی تپل بود، با این وجود در مقابل برنارد، پسر هائیتیایی که سیلوی او را خرس عروسکی بزرگ خود مینامید، کوچک به نظر میرسید…
برنارد صدای خودش را شنید که گفت: «و من هم تو را دوست دارم، زن دیوانه.» و سیلوی از حرفهای او لبخند زد. سیلوی در حالی که روی او نشسته بود، هیکل عضلانی، قوی و مردانهاش را تحسین کرد. اولین باری که آنها همدیگر را دیدند، برنارد با دوستانش در جشنواره کارائیب خوش میگذراند و او مانند یک شاهزاده سیاهپوست به نظر میرسید که با خدمتکارانش خوش میگذراند. سیلوی متوجه شد که بسیاری از برادرانی که برنارد با آنها معاشرت میکرد، با زنان جوان دوستداشتنی از هر رنگ و نژادی قرار میگذاشتند، اما این ستاره فوتبال تنها بود. سیلوی مصمم بود که این را اصلاح کند…
سیلوی در حالی که به چشمان قهوهای و پراحساس برنارد نگاه میکرد، زمزمه کرد: «از تو سیر نمیشوم.» از همان ابتدا، سیلوی کاملاً شیفتهی برنارد شد. این ستارهی خوشقیافهی فوتبال دانشگاهیِ هائیتی-کانادایی، سیلوی را به یاد یکی از بازیگران هالیوودی مورد علاقهاش، کوین گرویو، انداخت که نقش گرگینه سیاه جذاب و عضلانی ریز را در فیلمهای دنیای زیرین بازی میکرد. برادر خوب بود، و علاوه بر آن، باهوش، دوستانه و خوشبرخورد بود. سیلوی مصمم بود که او را از آن خود کند، و همین کار را هم کرد…
برنارد پاسخ داد: «چه خوب که این را میدانم.» و سیلوی لبهایش را بوسید و سپس سینهی پهن و پرمویش را بوسید. سیلوی با شگفتی از مردانگی برنارد با خود فکر کرد، چه مرد قوی و مردانه و در عین حال مهربانی. دستان قوی اما مهربان برنارد صورت و سینههایش را نوازش کردند و سپس به سمت باسن کلفت و گرد او رفتند، درست همانطور که سیلوی میدانست. برنارد یک مرد باسنپرست واقعی و اصیل بود، و سیلوی آنقدر خوششانس بود که یک باسن زیبا و کلفت داشت…
سیلوی پرسید: «میخوای با کونم بازی کنی؟» و برنارد سر تکان داد و پوزخندی زد. سیلوی لبخند زد، چون میدانست هیچ کاری نیست که برایش انجام ندهد. قرار گذاشتن با یک مرد سیاهپوست، سیلوی را در معرض یک دنیای کاملاً جدید قرار داد. سیلوی که دختر یک زوج طبقه متوسط در لاوال بود، از بسیاری از زشتیهای واقعی دنیا در امان ماند. پدرش لئونل بوهارنه پزشک بود و مادرش ماتیلدا جوزف-بوهارنه در کتابخانه عمومی لاوال کار میکرد. و آنها به شدت از سیلوی کوچکشان محافظت میکردند…
خانواده بوهارنه بسیاری از علایق عجیب و غریب سیلوی، از جمله علاقه او به BDSM و ولخرجیهایش برای خرید آثار فرهنگی عجیب و غریب، به ویژه آثار آفریقایی و جهان عرب، را تحمل میکردند. با این حال، وقتی شنیدند که دخترشان سیلوی با برنارد میشله، ستاره تیم فوتبال دانشگاه مونترال، قرار میگذارد، مخالفت کردند. وقتی سیلوی از دادن برنارد خودداری کرد، والدینش رابطهشان را با او قطع کردند…
برنارد در گوش سیلوی زمزمه کرد: «الهه رنگپریده من.» و سیلوی با رضایت خرخر کرد، چون میدانست انتخاب درستی کرده است. برنارد قطعاً مرد مناسبی برای او بود، و اگر والدینش، با دیدگاههای منسوخشدهشان در مورد نژاد، نمیتوانستند این را ببینند، پس ضرر خودشان بود. به همین دلیل بود که او از خانه شهری لاوال که در آن بزرگ شده بود، نقل مکان کرد و به همراه برنارد، مردی که دوستش داشت، به یک آپارتمان سه خوابه در مونترال-نورد نقل مکان کرد…
سیلوی در حالی که چهار دست و پا روی زمین مینشست و باسنش را به سمت برنارد تکان میداد، با لبخند گفت: «من عاشقتم، عزیزم.» پسر هائیتیایی طوری به او نگاه میکرد که انگار مسحور شده است. برنارد، یک مرد کونی تمامعیار و واقعی، از کون سیلوی سیر نمیشد و سیلوی هم کاملاً با این موضوع مشکلی نداشت. وقتی سیلوی پشت سیلوی رفت و گونههای کون سیلوی را باز کرد، سیلوی پوزخندی زد و کون سیلوی را به صورت زیبای خود فشرد. برنارد کون سیلوی را بو کرد و سپس زبانش را در کون سیلوی فرو کرد…
برنارد زیر لب زمزمه کرد: «عاشق اون کونم.» و همینطور که شروع به خوردن کون سیلوی کرد، سیلوی با خوشحالی خندید و به تمام کارهای بد و سکسی که آخر هفتهی پیش با کون سیلوی کرده بود فکر کرد. اگرچه برنارد، مثل خیلی از مردها، از اعتراف به این موضوع اکراه داشت، اما از اینکه کونش بازی شود خوشش میآمد. سیلوی هم با انگشت کردن کون سیلوی هنگام مکیدن کیرش، این را فهمید. بله، برنارد یک تمایلات جنسی مقعدی پنهان و یک تمایل سلطهپذیرانه به طول دریاچهی ایری داشت…
سیلوی در حالی که پس از یک شب در بلوار ۴۴، یکی از شیکترین کلوپهای شبانه مونترال، دیلدو را روی برنارد میکشید، گفت: «میدانی که میخواهی تسلیم من شوی و کون شیرین هائیتیاییات را به من بدهی.» برنارد بعد از اینکه سیلوی را خم کرد، به کونش سیلی زد و کیرش را به کسش کوبید، چند ساعت بعد، برنارد سه بار آمد و آماده بود که رابطه را تمام کند. برنارد نمیدانست که سیلوی چیزهای دیگری هم برایش آماده کرده است…
برنارد گفت: «ببین، من یه بار همه چی رو امتحان میکنم.» در حالی که سیلوی لبخند میزد و جلو میآمد، هم ذوقزده میشد و هم عصبی. برنارد دید که روی تختشان خم شده و سیلوی باسن او را چرب کرده و سپس دیلدو را به باسن او فشار میدهد. در حالی که برنارد عصبی منتظر بود، سیلوی باسن او را گرفت و او را در جایش نگه داشت و سپس به او فشار آورد. درست مثل همین، سیلوی شروع به گاییدن مردش از مقعد با دیلدوی بندیاش کرد. سیلوی خیلی راحتتر از آنچه سیلوی فکر میکرد، تسلیم خواستههای برنارد شده بود…
سیلوی در حالی که لبخند میزد زمزمه کرد: «عاشق این کون سفید و تپل هستی، مگه نه، خوشتیپ؟» برنارد در حالی که انگشتش را روی کس سیلوی میگذاشت، زبانش را داخل کون سیلوی فرو میکرد. بعد از مدتی، سیلوی متوجه شد که خیلی شهوتی شده و بیشتر میخواهد. برنارد بعداً سیلوی را روی صورتش نشاند و او را با کونش خفه کرد. در این حالت، همزمان با خوردن کون سیلوی، کیر او را نوازش میکرد. سیلوی به کیر برنارد نگاه کرد و با ولع لبخند زد…
برنارد گفت: «آره، من عاشق این کون بزرگ و زیبای فرانسوی-کانادایی هستم و تا زمان پادشاهی خدا لهش میکنم.» و سیلوی را گرفت و او را روی چهار دست و پا قرار داد، سپس کیر سفت خود را به کون سفید و کرمی او مالید. برنارد باسن سیلوی را گرفت و به او فشار داد. وقتی سیلوی احساس کرد کیر بلند و کلفت برنارد کسش را پر کرده است، آهی از شادی از لبهایش خارج شد. مرد هائیتیایی با لذت شروع به سکس با او کرد و با ضربات عمیق کسش را سوراخ کرد، درست همانطور که سیلوی دوست داشت…
سیلوی با لحنی گرفته گفت: «هوم، همینطوری، منو بکن عزیزم.» و برنارد پوزخندی زد و به باسنش زد، سپس به سکس با او ادامه داد. در مقطعی، برنارد سیلوی را به پشت خواباند و به چشمانش نگاه کرد. سیلوی در حالی که به پشت دراز کشیده بود و پاهایش در هوا بود، چشمانش را تنگ کرده بود و زبانش لبهایش را لیس میزد، نگاهی از سر تعجب به برنارد انداخت که برنارد آن را بسیار وسوسهانگیز یافت. سیلوی کیر برنارد را گرفت، آن را به باسن خود مالید و لبخندی دعوتکننده زد…
برنارد گفت: «وای خدای من.» و شیشه روانکنندهای را که سیلوی به او داده بود، برداشت و به خوبی از آن استفاده کرد. سیلوی تماشا میکرد که او آلت تناسلیاش را به باسن سیلوی میمالید و سیلوی به او لبخند میزد. برنارد سر تکان داد و سپس آلت تناسلیاش را وارد باسن سیلوی کرد. سیلوی با فرو رفتن آلت برنارد در باسن سیلوی، چهره در هم کشید و به آرامی نفسش را بیرون داد. سیلوی در حالی که نگاهش به برنارد قفل شده بود، دندانهایش را به هم فشرد…
سیلوی با لحنی عصبانی و آمرانه گفت: «برنارد، من از تو نمیپرسم، دارم بهت میگم، کونمو بکن.» و برنارد لبخند زد و سر تکان داد، سپس اطاعت کرد. باسنش را بالا آورد، کیرش را در کون تنگ و گرم سیلوی فرو کرد و حسابی او را گایید. سیلوی قطعاً یک سلطهگر بود. مطمئناً او زنان زیادی را نمیشناخت که بتوانند با کیری که تا کونشان رفته، آمرانه به نظر برسند. او سیلوی را محکم گایید و خیلی زود فریادهای شهوت سیلوی آپارتمانشان را پر کرد…
برنارد مدتها بعد، در حالی که عرقآلود و خسته در رختخواب، کنار سیلویِ درخشان دراز کشیده بود، گفت: «نمیتوانم زندگیام را بدون تو تصور کنم، کبکیِ دیوانه و عجیب و غریب من، و صادقانه بگویم، نمیخواهم.» زن جوان به معشوقش نگاه کرد و لبخند زد، از سخنان او راضی بود. به آرامی پیشانیاش را بوسید، سپس روی او غلتید. سیلوی در حالی که بر روی برنارد نشسته بود، چشمانش را به او دوخت و لبخندی نزد. زن عجیب و غریب، سلطهجو، حساس و کاملاً شگفتانگیزی که برنارد آنقدر دوستش داشت، برای دور دوم آماده بود و برنارد قصد نداشت او را ناامید کند…