زن ایرانی جذاب برای مردان هائیتیایی

کارن مازندرانی در حالی که هر دو در گوشه‌ای آرام در طبقه اصلی کتابخانه دانشگاه کارلتون نشسته بودند، به وینسنت «تی-من» توسن گفت: «سال‌هاست که به مردان سیاه‌پوست، به خصوص آنهایی که اهل جزیره هائیتی هستند، علاقه دارم، اما همیشه از اینکه مردم درباره من چه فکری می‌کنند، شرمنده بوده‌ام.» شبی یخبندان در شهر اتاوا بود و زمستان انتاریو هیچ نشانه‌ای از رفتن نداشت، زیرا ماه مارس بالاخره آغاز شد…

در آن شب سرد و گزنده‌ی اواخر زمستان، اوضاع در کتابخانه‌ی دانشگاه کارلتون رو به وخامت بود. برای کارن و توسن، دو دوست صمیمی قدیمی که خود را بر سر دوراهی می‌دیدند، جذابیت ناگفته‌ای وجود داشت که نیاز به اذعان داشت. سوال این است که آیا این دو نفر بالاخره رابطه‌شان را شروع خواهند کرد یا نه؟

توسن در حالی که به زن قدبلند، خوش‌هیکل و پنجاه و چند ساله ایرانی نگاه می‌کرد، پاسخ داد: «نباید اهمیت بدهی که مردم درباره‌ات چه فکری می‌کنند.» کارن که بلوز سفید، دامن بلند تیره و چکمه پوشیده بود، شال خاکستری تیره‌ای روی شانه‌هایش انداخته بود و موهای بلند، خاکستری، رگه‌دار و فرفری تیره‌اش از شانه‌هایش سرازیر شده بود، مثل همیشه شیک به نظر می‌رسید. کارن با اخم به او نگاه کرد، به صندلی‌اش تکیه داد و آهی عمیق کشید.

توسن و کارن در گوشه‌ای خلوت، نزدیک پنجره‌ها نشسته بودند و تعدادی کابینت بایگانی پشت سرشان بود. توسن و کارن به اندازه کافی از اکثر مراجعین کتابخانه دور بودند تا بتوانند کمی حریم خصوصی داشته باشند. طبق رسمشان، در حالی که داشتند درباره هر چیزی و هر چیزی بحث‌های صمیمانه‌ای می‌کردند، فاصله خود را از دیگران حفظ می‌کردند. در دنیایی آشفته، کتابخانه پناهگاه آنها بود…

کارن گفت: «می‌دانم.» و لبخندی زد و به آرامی دستش را روی ران توسن گذاشت. دانشجوی بیست و چند ساله هائیتیاییِ درشت اندام، قدبلند، زمخت و خوش‌قیافه، لب‌هایش را لیسید و به کارن لبخند زد، اما چیز دیگری نگفت. سال‌ها بود که کارن را به عنوان زنی درخشان، زیبا و نترس می‌شناخت. آن دو در کتابخانه دانشگاه با هم آشنا شدند و دوستی‌ای بینشان شکل گرفت. دوستی‌ای که سال‌ها و سال‌ها ادامه یافت و همه را شگفت‌زده کرد…

چه زوجی بودند. دانشجوی مشتاق حقوق، که با وظیفه‌شناسی تمام، تکالیف عدالت کیفری خود را پشت کامپیوتر کتابخانه انجام می‌داد، و نویسنده کانادایی ایرانی‌الاصل که به کتابخانه‌ها، بحث‌های سیاسی و کنشگری علاقه داشت. واقعاً دو نفر بی‌نظیر. توسن و کارن سال‌ها با هم دوست بودند، اما هرگز رابطه‌شان از این هم فراتر نرفت، تا اینکه توسن به او گفت که از شوهر سی ساله‌اش، ماهر زنگنه، جدا می‌شود.

توسن با دقت پرسید: «کارن، داری چیکار می‌کنی؟» و کارن با خجالت به او نگاه کرد، سپس به نوازش کشاله ران او از روی شلوارش ادامه داد. در حالی که کارن توسن را نوازش می‌کرد، احساسات متناقضی در توسن در جریان بود. راستش را بخواهید، او از سپتامبر ۲۰۱۲ که برای اولین بار در دانشگاه کارلتون شروع به کار کرد، کارن را می‌شناخت. کارن دوست، محرم اسرار و منبع الهام زیادی برای او بود، اما امشب، او داشت از خط قرمز عبور می‌کرد و توسن مطمئن نبود چه کار کند…

کارن گفت: «کاری که باید خیلی وقت پیش انجام می‌دادم.» و سپس به توسن نزدیک‌تر شد، صورت توسن را در دستانش گرفت و او را بوسید. با اینکه توسن از بوسه غافلگیر شده بود، اما در برابر کارن مقاومت نکرد. آنها با مهربانی یکدیگر را در آغوش گرفتند و برای لحظه‌ای طولانی، هیچ‌کدام چیزی نگفتند. کارن به چشمان قهوه‌ای و پراحساس توسن نگاه کرد و از خود پرسید که در آن ذهن درخشان و پیچیده‌ی او چه می‌گذرد…

توسن با لبخند کمرنگی گفت: «لعنتی، چه لب‌های نرمی داری.» و کارن با خوشحالی از حرف‌های او پوزخندی زد. برای لحظه‌ای نگران شد که نکند از خط قرمز عبور کرده و کار اشتباهی انجام داده باشد. گذشته از همه اینها، توسن مدام از دوست دختر سابقش ساشا سینگ، یک دختر هندی که توسن به او علاقه داشت، غر می‌زد. درست تا جایی که توسن او را به خاطر بهترین دوست مردش، یک احمق به نام دوایت، رها کرد…

کارن با چشمکی اشاره‌گر گفت: «هوم، بقیه‌ی وجودم حتی نرم‌تره.» و توسن به او نگاه کرد و پوزخندی زد. هر دو بلند شدند و سپس از کتابخانه بیرون رفتند. دست در دست هم، به سمت آسانسور رفتند و سپس با آن به سمت تونل طبقه‌ی پایین رفتند. کارن و توسن در حالی که ریزریز می‌خندیدند، به سمت سالن ساوتهام رفتند و از پله‌ها به طبقه‌ی چهارم رفتند. وقتی یک اتاق خالی در طبقه‌ای که در غیر این صورت خالی بود پیدا کردند، در را بستند…

توسن زمزمه کرد: «این دیوونگیه.» در حالی که کارن روی میز چوبی نشست و پاهایش را از هم باز کرد، دختر خوش‌هیکل ایرانی دامن تیره‌ی تمام‌قدش را بالا زد و شورت صورتی‌اش را نمایان کرد… شورت‌هایی که از دید توسن خیس به نظر می‌رسیدند. توسن به سمت او رفت و کارن را عمیق و کامل بوسید و بدن شهوانی‌اش را نوازش کرد. توسن در حالی که سینه‌های کارن را از روی بلوز سفید شیکش نوازش می‌کرد، با لبخندی گرگی به کارن خجالتی که لب‌هایش را لیس می‌زد، نگاه کرد.

کارن با حرارت زمزمه کرد: «بفرما.» و نفسش را بیرون داد. توسن بلوز او را بالا زد و سینه‌های زیبایش را آزاد کرد. او به آرامی آنها را نوازش کرد، نوک سینه‌ها را مالید و سپس زبانش را روی آنها کشید. همزمان، توسن دستش را بین ران‌های کارن لغزاند و شورت او را به پهلو سر داد. این زن ایرانی با شروع به انگشت کردن کس او، نفس نفس می‌زد و انگشتانش با چابکی و سهولت در خیسی کس او فرو می‌رفتند. لعنتی داغ…

توسن گفت: «هوم، خیلی جذابه.» و جلوی کارن زانو زد و سپس عطر بی‌نظیر زنانگی او را استنشاق کرد. کارن به پشتی میز تکیه داد و ران‌های کلفتش را کاملاً باز کرد و زبانش را صدا زد، در حالی که توسن صورتش را بین پاهای او پنهان کرده بود. مرد تنومند هائیتیایی زبانش را داخل کس او فرو برد و به دنبالش انگشتان کلفت اما چابکش را. توسن انگشتانش را به این طرف و آن طرف داخل کس او پیچاند و خیلی زود کارن از لذت زوزه کشید، و از هر کاری که او با او می‌کرد لذت می‌برد…

چند دقیقه بعد کارن گفت: «اون خیلی داغ بود، تی-من، حالا بذار مزه‌ات رو بچشم.» و توسن پوزخندی زد و سر تکان داد. او در حالی که به تخته سبز تکیه داده بود، تماشا کرد که کارن جلویش زانو زد، سپس زیپ شلوارش را باز کرد. آلت تناسلی بلند، ضخیم و تیره‌اش بیرون آمد. کارن پوزخندی زد و آلت تناسلی‌اش را بو کرد، سپس به آرامی پوست ختنه‌گاهش را عقب کشید، سپس او را در دهانش گرفت. توسن به کارن لبخند زد و با خوشحالی آهی کشید و شروع به مکیدن او کرد…

توسن صدای فریاد خودش را شنید: «لعنتی، کارن، داری منو می‌کشی.» و کارن پوزخندی زد و زبانش را روی سر کیر توسن کشید و انگشتش را در کون او فرو برد. توسن ناله‌ی بلندی سر داد و ناگهان زانوهایش سست شد. کارن همچنان کیر او را می‌مکید و تا وقتی که توسن التماسش نکرده بود، ول نمی‌کرد. کارن پیروزمندانه به او نگاه کرد، چشمانش پر از شیطنت بود…

کارن پاسخ داد: «این ایده کلی است.» و سپس از جایش بلند شد. توسن او را به خود نزدیک کرد و سپس او را به سمت میز هل داد. کارن نشست، پاهایش را از هم باز کرد، سینه‌هایش در حالی که سینه‌اش از انتظار بالا و پایین می‌رفت، کمی تکان می‌خورد. زن ایرانی به او نگاه کرد و با شهوت لبخند زد. بدون معطلی بیشتر، توسن به او نزدیک شد. با یک فشار سریع، وارد او شد. آهی از خوشحالی از لب‌های کارن خارج شد و توسن به او دخول کرد. بالاخره، آنها یکی شدند…

توسن با ناله‌ای بلند فریاد زد: «آره، همین‌طوری.» او کارن را روی میز خم کرد و با چشمانی خیره به باسن کلفت و رنگ‌پریده‌اش که جلویش به این‌طرف و آن‌طرف تاب می‌خورد، نگاه کرد. توسن باسن پهن کارن را گرفت و با بی‌خیالی وحشیانه‌ای به او فشار آورد. جیغ رضایت‌بخشی از لب‌های کارن خارج شد، در حالی که توسن آلت تناسلی‌اش را به او می‌کوبید و عضلات واژنش آلت تناسلی او را محکم گرفته بودند.

کارن با عصبانیت گفت: «محکم‌تر، لعنت، معطل نکن، توسن!» و او وحشیانه خود را جمع و جور کرد و باسنش را به کشاله ران توسن مالید. توسن در حالی که می‌خندید، به باسن ضخیم ایرانی کارن سیلی زد و موهای بلند و تیره‌اش را در مشتش گرفت و در حالی که آلتش را به او می‌کوبید، سر زیبایش را به عقب کشید. همین که توسن بالاخره از خودداری دست کشید و با بی‌خیالی وحشیانه‌ای او را گایید، کارن دیوانه شد و با شور و شوق تقریباً اولیه فریاد زد، در حالی که عقل فروکش کرد و شور و شوق غریزی جای او را گرفت…

توسن بعد از اینکه لباس‌هایشان را مرتب کردند و از کلاس خالی بیرون آمدند و کلی ریخت و پاش برای نظافتچی‌ها به جا گذاشتند، به کارن گفت: «باید خیلی وقت پیش این کار را می‌کردیم.» کارن به توسن نگاه کرد و سرش را تکان داد، از اینکه با وجود تمام کارهای بامزه و شرورانه‌ای که انجام داده بودند، چقدر آرام و شمرده به نظر می‌رسید، شگفت‌زده شده بود…

کارن با لحنی شیطنت‌آمیز گفت: «موافقم، توسن، بیا یه وقت دیگه دوباره این کار رو بکنیم، فقط دو تا دوست که از مصاحبت همدیگه لذت می‌بریم… تو یه موضوع مادی.» و توسن ساکت شد، چهره‌ی تیره و خوش‌قیافه‌اش قابل خواندن نبود. بعد از لحظه‌ای کوتاه، شانه بالا انداخت و لبخند زد، سپس دست کارن را گرفت و بوسید. کارن سرخ شد و توسن با نگاهی معنادار به او نگاه کرد و سر تکان داد. دست در دست هم، پیاده‌روی طولانی به سمت ایستگاه قطار O-Train را آغاز کردند. یکشنبه شب بود و فقط چند دقیقه به ساعت یازده مانده بود. اگر عجله می‌کردند، ممکن بود به آخرین قطاری که از دانشگاه کارلتون حرکت می‌کند، برسند…

Leave a Comment