آزیتا زاهدی با نگاهی مغرورانه به محمود تیلاهون و ساموئل لکونته گفت: «خب، من دوست دارم مردهای مسلمان را در حال سکس با مردهای دیگر تماشا کنم، این را گفتم.» دو مرد جوان سیاهپوست نگاهی و لبخندی رد و بدل کردند. زن مسلمان ایرانی با قدی حدود ۱۸۰ سانتیمتر، اندامی خوشفرم، محجبه و لباسی پوشیده که روبروی آنها بود، قطعاً پر از شگفتی بود.
محمود تیلاهون با لبخند سرش را تکان داد. دانشجوی جوان مسلمان اتیوپیایی-کانادایی از افشاگری آزیتا چندان متعجب نشد. آنها از دوران خوششان در لوریه پابلیک با هم دوست بودند و در کالج آلگونکین با هم بودند. یک سال از فارغالتحصیلی محمود از برنامه بنیاد پلیس میگذشت و او اکنون به عنوان افسر حقوقی در شهر اتاوا، انتاریو، کار میکرد. با این حال، او و بهترین دوستش، صرف نظر از هر اتفاقی، همچنان با هم صمیمی بودند…
ساموئل لکونته، دوست قدیمی و رفیق صمیمی محمود، پاسخ داد: «خب، خوبه که فهمیدم.» و آزیتا پوزخندی زد و به آرامی دستش را روی دستش گذاشت، و آن هائیتیایی تنومند، چهارشانه، تیرهپوست و کچل لبخند زد. هر سه نفرشان داخل فودکورت مرکز خرید سن لوران نشستند، چند دقیقه پیاده تا آپارتمانی که محمود و ساموئل در آن زندگی میکردند.
ساموئل لکونته، تازه وارد پایتخت کانادا از طریق مونترال، کبک، برای تحصیلات تکمیلی در رشته مهندسی مکانیک در دانشگاه اتاوا به اتاوا آمد. در شهر مونترال برای یک آدم آرام و سخت کوش مثل ساموئل لکونته، اتفاقات زیادی در جریان بود. بالاخره یک برادر میتواند تا حدی تحمل کند، میدانید؟
اول از همه، دومینیک مورین، دوست دختر سابق فرانسوی-کانادایی ساموئل، فقط آخر هفتهها به او اجازه میداد دخترشان شیری را ببیند. روزی که دومینیک فهمید ساموئل به هر دو طرف گرایش دارد، روزی بود که زندگی این محقق جوان هائیتیایی به شدت تغییر کرد. ساموئل نمیدانست چرا دومینیک اینقدر در مورد این واقعیت که هم از مردان و هم از زنان خوشش میآید، سر و صدا به پا کرده است. انگار که او در طول رابطه پرآشوب اما پرشورشان به او خیانت نکرده باشد. زنان و مسائل آنها، درست است؟
ساموئل لکونته با دومینیک مورین و سیستم دادگاه خانواده کبک، توافق والدین را انجام داد و سپس برای شروعی تازه به اتاوا نقل مکان کرد. در طول مسیر، ساموئل با محمود، یک برادر مسلمان اتیوپیایی خوشقیافه، اغواگر و آشکارا دوجنسگرا، آشنا شد و جذابیت ناگفته آنها پس از همخانه شدنشان به چیزی فراتر تبدیل شد. این یک توافق تقریباً بینقص بود…
ساموئل جای خوبی برای زندگی داشت، و یک معشوق مرد منزوی که از معاشرتهای گاه به گاه او با زنان بدش نمیآمد، چون محمود هم دوجنسگرا بود. همه چیز بینقص به نظر میرسید. محمود و ساموئل عمیقاً به هم اهمیت میدادند و هر دو از اینکه مجبور نبودند با هیچ مزخرف حسادتی سر و کله بزنند، خیالشان راحت بود. این روزها، ساموئل نه حسادت زنان و نه حسادت مردان را تحمل نمیکرد. برادر اهل مطالعهی هائیتیایی به اندازهی کافی از این مزخرفات داشت…
از نظر ساموئل، ترکیب دینداری و شهوترانی خام محمود، مطمئناً ترکیبی التقاطی بود. اگرچه محمود از معشوقههای مرد و زن لذت میبرد، اما این مرد اتیوپیایی هنوز هم در بیشتر جنبههای وجودش خود را یک اتیوپیایی سنتی میدانست. محمود در رویدادهای جامعه اسلامی شرکت میکرد و گاهی ساموئل را با خود میآورد و به خیریههای جامعه اتیوپیایی-کانادایی کمک مالی میکرد. اوه، و او هر جمعه برای نماز در مسجد بود. خوب است، نه؟
محمود بالاخره گفت: «آزیتا، من همیشه میدانستم که تو عجیب و غریبی، اما لعنت به تو، تو حتی من را هم شوکه کردی.» و آزیتا پوزخندی زد و شانههایش را بالا انداخت و لبخند بیباکانهاش را به او هدیه داد. محمود به چشمان قهوهای روشن و درخشان آزیتا نگاه کرد و چیزی که در آنها دید، هم ترسناک و هم هیجانانگیز بود. محمود با خانمهای زیادی و بیش از چند مرد رابطه داشت. لعنت به او، آخرین رابطهاش با یک زن کمی قبل از ملاقات با ساموئل، خرس عروسکی هائیتیاش، به پایان رسید…
آزیتا پاسخ داد: «چون من زن بدی هستم، محمود عزیز من، فکر سکس با تو و سامی باعث میشود کسم بلرزد.» و محمود با تعجب از شنیدن چنین کلمات ناشایستی که از دهان زیبای آزیتا بیرون میآمد، پوزخندی زد. راستش را بخواهید، محمود بیش از یک بار از خود پرسید که سکس با او چگونه خواهد بود، اما معمولاً چنین افکاری را کنار میگذاشت زیرا حاضر نبود دوستیاش با آزیتا را به خاطر افکار شهوانی تصادفی به خطر بیندازد…
ساموئل در حالی که لبهای پر از اشکش را به طور اشارهای لیس میزد، گفت: «از طرز غلت زدنت خوشم میاد، مامان ایرانی جذاب من.» و آزیتا با خجالت لبخند زد و به آن احمق گندهی هائیتیایی چشمک زد. چند شبی آزیتا با محمود تماس میگرفت و این دو دوست صمیمی قدیمی در مورد زندگی عاشقانهشان صحبت میکردند. زندگی آزیتا تا حدودی بیروح بود. پسرهای مسلمان ایرانی که آزیتا در مدرسه یا محل کار میشناخت، همگی به زنان سفیدپوست علاقه داشتند و معدود پسرهای سفیدپوستی که آزیتا با آنها قرار میگذاشت، به دلیل عدم علاقهشان به دین اسلام آزیتا، از او دلزده میشدند….
آزیتا پاسخ داد: «اوه، میدانم که میدانی.» و دست بزرگ سامی را فشرد که باعث شد او لبخند بزند و سرش را تکان دهد. آزیتا چیزهای زیادی در مورد تمایلات جنسی ساموئل میدانست. زیرا محمود او را با داستانهای روابطشان سرگرم میکرد. محمود نمیدانست که گاهی اوقات، آزیتا کاملاً برهنه در رختخواب دراز میکشید، کس خیس او را لمس میکرد و نوک سینههای سفتش را نیشگون میگرفت در حالی که او برایش تعریف میکرد که چگونه ساموئل را تا ته گاییده است. آزیتا میخواست هر دوی این مردان دوجنسگرا را از نزدیک و شخصاً تجربه کند…
آزیتا که در شهر کرج ایران متولد شد و پس از مرگ والدینش در شهر اتاوا، انتاریو، توسط عمهاش زهرا زاهدی بزرگ شد، خود را یک روح آزاد در لباس مبدل میدانست. عمه آزیتا، زهرا، با یک مهاجر مسلمان فیلیپینی به نام عمران ویلانوئوا ازدواج کرد که نقض آشکار تابوهای اجتماعی ایرانی بود. خانوادهای که آزیتا را به فرزندی پذیرفته بودند، او را زنی با اراده، مغرور به میراث ایرانی و مذهب شیعه و در عین حال بسیار جهانی بار آوردند.
روزی که آزیتا، زن جوان مسلمان ایرانی-کانادایی، برای تحصیل در رشته شیمی آلی در دانشگاه کارلتون ثبت نام کرد، عمه زهرا به او گفت: «عزیزم، زندگیات را با قوانین خودت زندگی کن.» پنج سال به سرعت گذشت و آزیتا با افتخارات از رشتهاش فارغالتحصیل شد و حالا به عنوان تکنسین آزمایشگاه در آزمایشگاههای ابوت کار میکرد. آزیتا خانه خودش را داشت، یک آپارتمان راحت در منطقه کارلینگ، نه چندان دور از ایستگاه قطار O. اوه، و در حالی که در اتاوا به دنبال عشق میگشت، آزیتا از معشوقهای مرد و زن لذت میبرد و هیچ تضادی بین ایمان، فرهنگ و تمایلات جنسیاش نمیدید…
آزیتا وقتی متوجه شد که دو برادر دوجنسگرا کمی از شهوانیت و جسارت خام او مرعوب شدهاند، با جسارت به محمود و ساموئل گفت: «بیایید این را محقق کنیم.» همانطور که بسیاری از مردان وقتی با این واقعیت روبرو میشوند که زنان مسلمان محجبه میتوانند قوی، جسور و شهوتران باشند، این کار را میکنند. ساموئل و محمود لبخندی رد و بدل کردند، سپس با اشتیاق سر تکان دادند. آزیتا پیروزمندانه لبخند زد، زیرا آنها را درست همان جایی که میخواست، داشت…
ساموئل همان شب، وقتی از حمام بیرون آمد و به محمود و آزیتا در اتاق نشیمن آپارتمانشان پیوست، گفت: «اینجا فوقالعاده خواهد بود.» بعد از ملاقاتشان در مرکز خرید، به داروخانه رکسال رفتند تا کاندوم و روانکننده و چیزهای دیگر بخرند و سپس آزیتا از دستشویی آنها برای دوش گرفتن و آماده شدن استفاده کرد. حالا هر سه نفرشان در اتاق نشیمن بودند، کاملاً شهوتی، و بدنهایشان به لطف انتظارات شهوانیشان پر از انرژی عصبی بود…
آزیتا مثل همیشه با لحنی آمرانه گفت: «بله، واقعاً.» و در حالی که از بالا تا پایین ساموئل را بررسی میکرد، لبخند زد. محمود برهنه کنار آزیتا نشسته بود و با دیدن سامی، موقتاً حواسش از زیبایی و انحنای بدن دختر ایرانی پرت شد. مرد تنومند هائیتیایی حولهاش را انداخت و بدن قهوهایاش را که از دوش اخیرش برق میزد، نمایان کرد. آزیتا به آلت تناسلی بلند و کلفت ساموئل نگاه کرد و به او اشاره کرد که به سمتش بیاید. ساموئل با لبخند، کاری را که به او گفته شده بود انجام داد و آزیتا آلت تناسلی او را گرفت و نوازش کرد.
ساموئل در حالی که لبخند میزد و آزیتا آلت تناسلیاش را میکشید، گفت: «وای خدای من.» و سپس به محمود چشمک زد. پسر اتیوپیایی کنارش نشست و از مردانگی تنومند ساموئل تعریف کرد. برادر ختنه نشده بود، اما این موضوع او را اذیت نمیکرد. آزیتا بدون هیچ حرف دیگری، آلت تناسلی ساموئل را در دهانش گذاشت. محمود خم شد تا به او کمک کند و به آرامی کیسه بیضه ساموئل را مکید. پسر هائیتیایی از لذت ناله میکرد، کاملاً دیوانه شده بود وقتی محمود و آزیتا با هم برای مکیدن او دست به دست هم دادند…
در کمترین زمان، مکیدن شیرین و بیرحمانهی آلت تناسلی و بیضههای ساموئل توسط آزیتا و محمود، او را از فولاد آبدیده سختتر کرد. مرد هائیتیایی روی مبل نشسته بود، محمود در سمت راست و آزیتا در سمت چپش، و آنها آلت تناسلی و بیضههایش را طوری میمکیدند که انگار آشغالهایش از حبههای قند ساخته شدهاند. ساموئل از لذت فریاد زد و آزیتا و محمود در حالی که به مکیدن او ادامه میدادند تا اینکه تسلیم شد، لبخندی رد و بدل کردند و منی داغ مردانه را روی صورتهای دوستداشتنیشان پاشیدند…
آزیتا مکثی کرد و گفت: «هوم، از طعمت خوشم میاد، سمی.» و در حالی که زبانش را روی سر کیر ساموئل میکشید، به آن مرد تنومند هائیتی چشمک زد، در حالی که محمود انگشتش را در کون ساموئل فرو میکرد. بعداً، او و محمود با هم روی آزیتا دست به دست هم دادند و به او نشان دادند که از چه جنسی ساخته شدهاند. ساموئل آزیتا را عمیق و کامل بوسید و سینههایش را نوازش کرد. در همین حال، محمود جلوی آزیتا زانو زد و رانهای کلفت او را کاملاً باز کرد و کس خیس و پرمویش را نمایان کرد…
محمود گفت: «من هم طعم تو را دوست دارم، آزیتای عزیزم.» و عطر بینظیر کس آزیتا را استنشاق کرد. آزیتا به محمود نگاه کرد که به او چشمک زد و آزیتا با لبخندی دلگرمکننده گفت. مرد اتیوپیایی صورت خوشقیافهاش را بین پاهای او پنهان کرد و شروع به خوردن کسش کرد. در حالی که محمود او را میخورد، آزیتا مردانگی ساموئل را نوازش میکرد و از حس سفتی آن در دست او لذت میبرد. این ماجرا خیلی سرگرمکنندهتر از آن چیزی بود که آزیتا انتظار داشت…
این سه نفر ماجراجو و شهوتانگیز به خوشگذرانی خود ادامه دادند و آزیتا خود را در حالت چهار دست و پا یافت و در حالی که ساموئل پشت سر او قرار گرفته بود، کیر کلفت محمود را میمکید. آزیتا در حالی که کیر محمود را میمکید، به او چشمک زد و وقتی ساموئل باسن او را گرفت و به او فشار آورد، رعشه لذتبخشی در وجودش جاری شد. کیر کلفت مرد هائیتیایی به خوبی کس او را پر کرد و آزیتا عاشق فشارهای آهسته و عمیق او بود. قرار بود خیلی خوش بگذرد…
ساموئل در حالی که با شیطنت به باسن بزرگ و رنگپریده آزیتا سیلی میزد و در حالی که به او تلمبه میزد، گفت: «لعنتی، تو یه کون گنده داری.» آزیتا برای لحظهای برگشت و به مرد بزرگ هائیتیایی لبخند زد، سپس دوباره شروع به مکیدن کیر محمود کرد. برادر اتیوپیایی قدبلند و لاغر اندام به او لبخند زد، مشخص بود که تحت تأثیر مهارتهای دهانی آزیتا قرار گرفته است. لعنت به تو، این دختر خوشهیکل ایرانی در مکیدن کیر از خیلی از پسرهایی که محمود با آنها بوده بهتر بود…
آزیتا مکث کرد و گفت: «این درجه یکه، صد در صد غنیمت ایرانیِ وطنی، دوست هائیتیایی من.» این در حالی بود که ساموئل کیرش را به او فرو میکرد. آزیتا باسنش را به سامی چسباند و به کشاله ران او مالید. برادر هائیتیایی یکی از آن کیرهای کلفت را داشت که کسش را به خوبی پر میکرد و آزیتا عاشق حسی بود که در درونش داشت. کیر محمود شروع به تپیدن در دهان آزیتا کرد و آزیتا متوجه شد که آلت تناسلی اتیوپیایی مورد علاقهاش در شرف ارضا شدن است…
محمود فریاد زد: «مراقب باش آزیتا، تقریباً رسیدم.» و آزیتا به او نگاه کرد و دید که صورت زیبای آزیتا از درد آمیخته با لذت در هم رفته و همچنان به مکیدن او ادامه میدهد. محمود به طرز خطرناکی نزدیک بود تسلیم شود، بنابراین برای اینکه واقعاً او را ارضا کند، آزیتا زبانش را روی سر آلت تناسلی او کشید و در همان حال کیسهی گردویش را میکشید. همین کار را کرد و محمود فریاد زد که دارد نزدیک میشود…
آزیتا با لبخندی شیطنتآمیز به محمودِ کمجثه که تا آخرین قطرهی آب منیاش را میمکید، گفت: «هوم، من عاشق اون آبمیوه خوشمزهی مردانهام.» در همین حال، ساموئل آلت تناسلیاش را محکم در کس آزیتا فرو کرد و از تکان خوردن آن باسن ضخیم ایرانی آزیتا زیر فشار ضرباتش لذت برد. محمود به ساموئل لبخند زد و سامی پوزخندی زد. او حاضر نبود همین الان آلت تناسلی محمود را بمکد. خب، در موقعیت فعلیاش، سامی نمیتوانست همزمان آلت تناسلی محمود را بمکد و آزیتا را گایید…
سامی گفت: «کاملاً موافقم.» و زن تنومند هائیتیایی از آزیتا جدا شد و زن جوان چهره در هم کشید، ناگهان احساس پوچی کرد، هرچند پس از اینکه کیر ساموئل به کسش خورد، درد لذتبخشی داشت. در حالی که آزیتا نگاه میکرد، سامی کیر محمود را گرفت و شروع به مکیدن آن کرد. محمود لبخند زد و شانههایش را بالا انداخت، مشخص بود که از کاری که معشوقش با او میکرد، خوشحال است.
آزیتا گفت: «اوه، بچهها، حدس بزنید چی شد؟ من هم قطعاً میتوانم این بازی را انجام دهم.» و بدون هیچ حرف دیگری، کیر سمی را گرفت و شروع به مکیدن آن کرد، در حالی که ساموئل کیر محمود را تا ته میلیسید. لذت سه نفره ادامه یافت، آزیتا سمی را میمکید و سمی محمود را، و سپس هر سه روی مبل دراز کشیدند و گذراندند. فعلاً، این…
سامی گفت: «لعنتی، حالا یه کم D میخوام.» و با عشق به محمود نگاه کرد. مرد اتیوپیایی پوزخندی زد و ساموئل را بوسید، سپس هر دو در حالی که آزیتا کاملاً مجذوب تماشا میکرد، شروع به سکس کردند. محمود پس از روغن زدن به باسن سامی و پیچاندن کاندوم روی آلتش، مرد هائیتیایی را خم کرد و آلتش را روی باسنش کشید. آزیتا دو انگشتش را داخل کس خیسش فرو برد و لبخند زد، در حالی که سامی ناله میکرد و از فرو رفتن آلت محمود در باسنش صورتش در هم میرفت…
آزیتا هیس کشید و رانهای کلفتش را با حالتی دعوتکننده باز کرد و سامی پوزخندی زد و صورتش را به اندام جنسی او نزدیکتر کرد. آزیتا با تأکید سر تکان داد و ساموئل پیام را گرفت. این مرد دوجنسگرای هائیتیایی دوباره شروع به خوردن کس آزیتا کرد، در حالی که محمود باسن او را گرفته بود و کونش را با آن کیر کلفت اتیوپیاییاش پر میکرد…
سامی با آهی شاد گفت: «لعنتی، عجب چیزی بود.» خیلی بعد، بعد از اینکه محمود بالاخره کیرش را از کونش بیرون کشید. پسر هائیتیایی در پایین کمرش احساس درد میکرد، اما به شکلی خوب. آزیتا برای اینکه از قافله عقب نماند، به سمت محمود رفت و او را بوسید. برادر مسلمان اتیوپیایی کاندوم استفاده شده را کنار گذاشت و یکی دیگر پوشید. آزیتا چهار دست و پا شد و کون گندهاش را به سمت او تکان داد…
آزیتا در حالی که به محمود لبخند میزد، گفت: «بیا محمود، قول میدهم کون من هم به اندازه کون سامی لذتبخش باشد.» مرد جوان با لبخند سرش را تکان داد و از پشت به او نزدیک شد. محمود باسن آزیتا را گرفت و به او نزدیک شد. این اولین باری بود که محمود بعد از مدتها با زنی سکس میکرد، اما بعضی چیزها را یک مرد هرگز فراموش نمیکند که چگونه انجام دهد…
محمود در حالی که با شیطنت به باسن آزیتا سیلی میزد و آلت تناسلیاش را به او میکوبید، پاسخ داد: «من در مورد این موضوع قضاوت خواهم کرد، خانم جذاب.» آزیتا جیغ بلندی کشید و بدن شهوتانگیزش در حالی که زوزه میکشید، میپیچید و جیغ میکشید، میلرزید. آزیتا سالها عاشق محمود بود، اما نگران بود که او فقط با پسرها سر و کار داشته باشد. همین که آلت تناسلی او مانند شمشیری به کوس آزیتا فرو رفت، آزیتا نالهای عمیق سر داد و فهمید که چقدر در مورد محمود اشتباه کرده است…
آزیتا جیغ زد: «هی، سامی، دست از لجبازی بردار و به ما ملحق شو.» و ساموئل که در همان نزدیکی نشسته بود و در حالی که او و محمود را در حال سکس تماشا میکرد، خودارضایی میکرد، از تعجب تکان خورد. سامی به آزیتا پوزخندی زد و به او و محمود پیوست. آنها لحظهای ایستادند و جایشان را عوض کردند و سپس این سه نفر ماجراجوی جنسی به خوشگذرانی خود ادامه دادند…
محمود در حالی که روی فرش اتاق نشیمن دراز کشیده بود و آلت تناسلی بلند و سفت خود را نوازش میکرد، گفت: «باید این کار را با ظرافت انجام دهیم.» آزیتای پوزخندزنان روی او نشست و لبهایش را لیسید، درست مثل یک اغواگر نترس، در حالی که کوس خیس و شهوتی خود را به آلت تناسلی او میمالید. در همین حال، سامی از پشت سر آزیتا ظاهر شد. لحظاتی قبل، او پس از چرب کردن مقعد آزیتا با لوسیون، کاندوم جدیدی گذاشته بود. سامی پس از باز کردن گونههای ضخیم مقعد آزیتا، آلت تناسلی خود را به در پشتی واژن او فشار داد و آماده شد…
آزیتا، با لحنی تا سر حدِ ریاستجویی، گفت: «سامی، همه چیز روبراهه، منتظر چی هستی داداش؟ کیرت رو بکن تو کونم.» محمود دستانش را دور او حلقه کرد و سینههایش را بوسید، سینههایی که وقتی آزیتا روی آنها نشسته بود، به این طرف و آن طرف تاب میخوردند. سامی به کون آزیتا سیلی زد و کیرش را به داخل در پشتی او فرو کرد. محمود دقیقاً میدانست که سامی دقیقاً چه زمانی وارد واژن میشود، چون جیغ بلندی از لبهای آزیتا خارج شد. درست به همین سادگی، محمود و ساموئل فانتزیِ دخول دوگانهی آزیتا را به واقعیت تبدیل کردند…
سامی زمزمه کرد: «لعنتی، تو خیلی سفتی آزیتا.» و کمی چهره در هم کشید، در حالی که کون تنگ آزیتا مثل یک گیره کیرش را فشار میداد. تنها جواب آزیتا نالهای عمیق بود و او شروع به سواری دادن محکم محمود کرد. همزمان، محمود باسنش را بالا آورد و کیرش را تا ته کس آزیتا فرو کرد. سامی نفس عمیقی کشید، چون آزیتا کمی آرام شد و او با کیرش بیشتر در کون خوب چرب شده اما هنوز تنگ آزیتا فرو رفت. او و محمود به خوبی آزیتا را به کار گرفتند و سه سری جیغ پرشور در سراسر آپارتمان طنین انداز شد…
آزیتا در حالی که از حمام بیرون میآمد، در حالی که محمود از یک طرف و ساموئل از طرف دیگر او را احاطه کرده بودند، با لبخند گفت: «هوم، خیلی خوش گذشت رفقا، ستارههای پورن هیچ چیزی از ما کم نداشتند.» آن سه نفر برهنه به سمت اتاق خواب رفتند و لباس پوشیدند. آزیتا از محمود و ساموئل به خاطر گذراندن اوقات خوش تشکر کرد و سپس قبل از آماده شدن برای رفتن، خودش را در آینه اتاق خوابشان بررسی کرد…
ساموئل در حالی که آزیتا را تحسین میکرد، دستش را روی شانه محمود گذاشت و گفت: «خوشگل شده مامان.» آزیتا زاهدی با پیراهن آستین بلند، دامن مشکی سنتی بلند و حجاب تیره، بار دیگر مظهر عفت زنانه اسلامی بود. این زن شیطون با حجاب، در حالی که زیرکانه چشمک میزد، جلو آمد و لبهای سامی را بوسید و سپس محمود را در آغوش گرفت.
محمود در حالی که آزیتا را در آغوش میگرفت گفت: «برای روزهای بسیار دیگری مثل این، عزیزم.» و آزیتا پوزخندی زد و او را در آغوش گرفت. او و سامی آزیتا را تا آسانسور همراهی کردند و سپس آزیتا سوار شد و به خانه رفت. بدون شک آنها آزیتای نترس را از نظر جنسی خسته کرده بودند، اما او درخششی داشت که فقط یک رابطه جنسی خوب میتواند در یک زن ایجاد کند. دو مرد جوان سیاهپوست دوجنسگرا به یکدیگر نگاه کردند و لبخند زدند، سپس به آپارتمان خود در انتهای راهرو بازگشتند.
یکی از همسایههایشان، یک خانم چاق آسیای جنوبی که ظاهراً قبل از سوار شدن به آسانسور، آنها را در حال معاشرت با دوست دختر دوستداشتنیشان، آزیتا، دیده بود، نگاهی حاکی از نارضایتی به آنها انداخت. محمود و سامی به همسایهشان نگاه کردند و با بیاعتنایی شانههایشان را بالا انداختند، سپس در را محکم به هم کوبیدند. برای این زوج جوان، چنین نگاههایی چیز جدیدی نبود. بسیاری در جهان اسلام دوجنسگرایی مردان و روابط بین نژادی را رد میکنند، به خصوص وقتی که این روابط شامل مردان سیاهپوست با زنان نژادهای دیگر باشد. محمود و سامی طبق قوانین خودشان زندگی و بازی میکردند و اهمیتی نمیدادند که دیگران چه فکر میکنند. لعنت به کسانی که از آنها متنفرند…