راهنمای دختران با حجاب برای مهمانی‌های شبانه

سلام علیکم، خواننده عزیز. من نفیسه ساسین هستم و یک زن جوان مسلمان لبنانی تبار هستم که در شهر اتاوا، انتاریو زندگی می‌کنم. من در دانشگاه کارلتون، رشته مدیریت بازرگانی و با گرایش علوم سیاسی می‌خوانم. و همچنین می‌خواهم لحظه‌ای وقت بگذارم و برخی از تصورات غلط جدی که شما غربی‌ها همچنان در مورد ما خانم‌های مسلمان دارید را روشن کنم. به نظر می‌رسد شما فکر می‌کنید ما نرم و شیرین، ساکت و فروتن هستیم و کاملاً نسبت به چیزهایی مانند قدرت و رابطه جنسی بی‌توجه. هیچ چیز نمی‌تواند از حقیقت لعنتی دورتر باشد…

حقیقت ماجرا این است که زنان مسلمان مدرن، به ویژه آنهایی که در غرب زندگی می‌کنند، به همان اندازه زنان دیگر نگران مسائلی مانند رابطه جنسی، سیاست و قدرت هستند. من در حومه نبطیه لبنان متولد شدم و در منطقه ساوت کیز در کلان‌شهر اتاوا، انتاریو بزرگ شدم. من در یک آپارتمان زیبا در فاصله پیاده‌روی از ایستگاه قطار O-Train زندگی می‌کنم و به عنوان صندوقدار در فروشگاه والمارت ساوت کیز برای پرداخت صورتحساب‌ها کار می‌کنم…

اگر من را ببینید، احتمالاً فرض می‌کنید که من فقط یک زن باحجاب معمولی هستم… و کاملاً در اشتباهید. من قدی معادل یک متر و هشتاد سانتی‌متر دارم، اندامی فر، پوستی برنزه تیره، چشمانی قهوه‌ای روشن و موهای کوتاه و فرفری تیره که معمولاً آنها را زیر حجابم پنهان می‌کنم. من اغلب بدون توجه به آب و هوا، پیراهن آستین بلند می‌پوشم و شلوار نمی‌پوشم و در عوض دامن‌های سنتی و بلند اسلامی می‌پوشم. من بدون حجاب از خانه بیرون نمی‌روم و نه، والدینم قطعاً دلیل حجاب من نیستند…

پدر و مادرم، احمد ساسین و مریم سلیمان ساسین، اخیراً خانه قدیمی‌مان را در ساوت کیز فروختند و به شهر مونترال، کبک نقل مکان کردند و در آنجا یک آپارتمان زیبا خریدند. آنها، پدر و مادرم، آدم‌های نسبتاً آزادی‌خواهی هستند. در واقع، مادرم در دوران کودکی من هرگز حجاب نداشت و پدرم به ندرت به مسجد می‌رفت و ترجیح می‌داد با دوستانش در رستوران محلی شاورما وقت بگذراند، ورق بازی کند یا در رویدادهای فرهنگی شرکت کند. آیا این شما را متعجب می‌کند؟ مسلمانان سکولار وجود دارند و هیچ مشکلی در این مورد وجود ندارد…

به عنوان یک زن جوان مسلمان که در منطقه پایتخت کانادا بزرگ شده‌ام، اغلب خود را در میان دو جهان سرگردان می‌یافتم. غرب با تصورات غلط بی‌شمار و تنوعات بی‌پایانش، و جهان اسلام، با ظاهر عمومی سختگیرانه‌اش از نظم و دینداری و چهره شهوانی و سوزان خصوصی‌اش. جامعه کانادا دوست دارد به مهاجران، به ویژه مهاجران آفریقا و جهان عرب، بگوید که ما باید با هنجارهای اجتماعی غرب وفق پیدا کنیم. با این حال، روزی نیست که یک سفیدپوست نژادپرست بر سر یکی از ما فریاد نزند که به جایی که از آن آمده‌ایم برگردیم. جذاب است، نه؟

در گذرنامه‌ام نوشته شده که شهروند کانادا هستم، اما می‌دانم که به عنوان یک زن عرب، هرگز برای برخی از سفیدپوستان به اندازه کافی کانادایی نخواهم بود. و می‌دانید چیست؟ من با این موضوع مشکلی ندارم. من این واقعیت را که یک زن عرب هستم می‌پذیرم و عاشق مسلمان بودن هستم. البته به شرط خودم. بله، من جمعه‌ها به مسجد می‌روم و با افتخار هر جا که می‌روم حجاب دارم. من در انجمن محققان مسلمان دانشگاه کارلتون نسبتاً فعال هستم. من همچنین یک فمینیست مغرور هستم.

بله، خانم‌ها و آقایان، بعضی از فمینیست‌ها مسلمان هستند و حجاب دارند، با آن کنار بیایید. اوه، و من هم یک موجود جنسی هستم و بابت آن عذرخواهی نکنید. من، نفیسه ساسین، یک زن مسلمان عرب هستم که به داشتن رابطه جنسی و لذت بردن از آن اعتراف می‌کنم. من رابطه جنسی را در تنوع بی‌پایان آن دوست دارم. و نه، من ازدواج نکرده‌ام. من نیازهای جنسی دارم و دوست دارم آنها را برآورده کنم. برایم مهم نیست که برخی از مسلمانانی که این را می‌خوانند بگویند حرام است یا هر چیز دیگری. اگر خوشتان نمی‌آید، می‌توانید زیرپوش ضخیم لبنانی من را ببوسید…

به دوست خوب و هم‌اتاقی‌ام خدیجه عثمان گفتم: «خدیجه، مودبانه نیست که وقتی مرد دارد از کون تو را می‌گاید، روی کیرش گوزید.» و تماشا می‌کردم که زن جوان سومالیایی قدبلند و خوش‌اندام، در حالی که ابراهیم کامارا، دانشجوی دانشگاه سنت پاول، او را از کون گایید، به عقب و جلو تاب می‌خورد. ابراهیم باسن پهن خدیجه را محکم گرفته بود و کیر سیاه بزرگش را در سوراخ کون او فرو کرد که باعث شد کون بزرگش تکان بخورد. همین‌طور که کیر ابراهیم کون او را پر می‌کرد، جیغ‌های خدیجه آپارتمان مشترکمان را پر کرده بود…

خدیجه درست قبل از اینکه ناله و زاری‌اش را از سر بگیرد، درست قبل از اینکه کیر بزرگ و سنگالی ابراهیم همچنان مقعدش را پاره کند، با عصبانیت فریاد زد: «نفیسه، خفه شو و به کار خودت برس.» فکر کردم چه فکر خوبی، همانطور که روی کارم تمرکز می‌کردم. به دوست پسرم و دانشجوی دانشگاه کارلتون، یک مرد مسلمان هائیتیایی به نام اسحاق «اسحاق» موندسیر، نگاه کردم و کیر بزرگ و خوشمزه تیره‌اش را بو کردم و بعد دوباره آن را نوازش کردم…

به ایزاک گفتم «هوم، ایزاک، از بوی کیرت خوشم میاد.» و کیرش را در دهانم گذاشتم. مرد مسلمان هائیتیایی لبخند زد و با خوشحالی آه کشید، در حالی که من او را می‌مکیدم. از وقتی یادم می‌آید مجذوب مردان سیاه‌پوست بوده‌ام و من آن زن عرب نادری هستم که آشکارا با این دو برادر قرار می‌گذارد. بسیاری از مردان عرب از دیدن زنان عرب با مردان سیاه‌پوست متنفرند، اما همان مردان عرب عاشق قرار گذاشتن با زنان از نژادهای دیگر هستند. اگر از من بپرسید، دو نفر می‌توانند این بازی را انجام دهند…

ایزاک در حالی که سرم روی پایش بالا و پایین می‌رفت، به آرامی پشت گردنم را نوازش می‌کرد و گفت: «خوشحالم.» سوزشی روی باسنم باعث شد برگردم و به چهره‌ی پوزخندزن یک مرد سیاه‌پوست زیبا نگاه کنم. یوسف گبیهو، هم‌کلاسی‌ام در کارلتون و دوست سکسم، به من چشمک زد و باسن کلفتم را نوازش کرد، باسنش را بالا آورد و به من نزدیک شد و کیر اتیوپیایی بزرگش را در کسم فرو کرد.

یوسف گفت: «از اون باسن کلفت لبنانی سیر نمی‌شم.» و در حالی که به گاییدنم ادامه می‌داد، باسنم را گرفت. سرم را تکان دادم و دوباره شروع به مکیدن کیر ایزاک کردم و تمام تلاشم را کردم تا مرد مورد علاقه هائیتیایی‌ام را ارضا کنم. از وقتی که برای اولین بار ایزاک را در یک بحث کلاسی با دانشجویان علوم سیاسی در دانشگاه کارلتون دیدم، دلم می‌خواست یک تکه از او را داشته باشم. تصور کنید وقتی بعداً در جلسه انجمن علمای مسلمان ایزاک را دیدم چقدر تعجب کردم…

«تو خیلی خاص و خیلی بامزه‌ای»، این اولین کلماتی بود که به ایزاک گفتم، وقتی که این ماهی نر مسلمان هائیتیایی از سفرش به اسلام از یک خانواده کاتولیک هائیتیایی برایم تعریف کرد. بعد از بحث کلاسی که قبلاً ذکر شد، در رستوران تیم هورتون در ساختمان مرکز دانشگاه نشسته بودیم و من از این ماهی نر مسلمان هائیتیایی با قد 190 سانتی‌متر، هیکلی و خوش‌قیافه و رنگ شکلاتی سیر نمی‌شدم. تصمیم گرفتم که این ماهی کمیاب را برای خودم می‌خواهم، و هر چه بخواهم، به دست می‌آورم…

یوسف ناله کرد: «لعنتی، اون کس برای من زیادیه.» صدای بمش مرا از سفر کوچکم به گذشته بیرون کشید. وقتی یوسف از کسم بیرون آمد، با تعجب پلک زدم و ناگهان احساس پوچی کردم. به مکیدن کیر ایزاک ادامه دادم و او را حسابی سفت کردم. بعد از آن، ایزاک مرا به پشت خواباند و سینه‌هایم را نوازش کرد. به او نگاه کردم و لبخند زدم. بله، من یک دیوانه‌ی جنسی سیری‌ناپذیر هستم که هوس رابطه با مردان زیادی را همزمان دارد، اما عمیقاً به ایزاک عزیزم اهمیت می‌دهم…

در حالی که ران‌هایم را به نشانه‌ی دعوت باز کرده بودم، زمزمه کردم: «این کس را بخور، شاهزاده‌ی زیبای هائیتیایی من.» و ایزاک پوزخندی زد و دو انگشتش را داخل کسم کرد. مرد مسلمان هائیتیایی مرا بوسید و سپس در حالی که کوس مرا لمس می‌کرد، سینه‌هایم را مکید. من به آرامی ناله کردم، از لمس ایزاک استقبال کردم و از کاری که با من می‌کرد لذت بردم. وقتی ایزاک صورت زیبایش را بین پاهایم پنهان کرد، چشمانم را بستم و معشوقم شروع به جادوی خود روی من کرد…

ایزاک زمزمه کرد: «من عاشق طعم تو هستم.» و در کسم فوت کرد، سپس با زبانش کلیتوریس مرا تحریک کرد و سپس انگشتانش دوباره وارد کسم شدند. چشمانم را باز کردم و به این شاهزاده زیبای تیره لبخند زدم، در حالی که او طوری مرا ارضا می‌کرد که انگار فقط او می‌توانست. جیغ‌های خدیجه تغییر کرد و لحظه‌ای به او نگاه کردم، و چیزی که دیدم مرا به شدت شگفت‌زده کرد…

خدیجه جیغ زد: «اوه بله، سوراخ‌هایم را پر کنید، حرامزاده‌ها.» و من متوجه شدم که ابراهیم کامارا روی فرش اتاق نشیمن ما دراز کشیده و کس خدیجه روی آلتش فرو رفته است. مرد مسلمان سنگالی سینه‌های بزرگ خدیجه را می‌مکید و به باسن کلفتش سیلی می‌زد. در همین حال، یوسف گبیهو باسن پهن خدیجه را گرفت و کیر بزرگ مسلمان اتیوپیایی خود را در کون او فرو کرد. با خودم فکر کردم، لعنت به خدیجه، چون خدیجه قطعاً زن عجیب و غریب‌تری از من است…

«برای من آماده‌ای؟» ایزاک پرسید، صدای بم و مردانه‌اش توجه مرا جلب کرد، و من به پسر جوان مسلمان و زیبای هائیتیایی نگاه کردم که لب‌هایش با آب من آغشته شده بود. سرم را تکان دادم و ایزاک مرا بوسید، سپس آلت تناسلی سفتش را به کسم مالید. بدون معطلی بیشتر، ایزاک به درون من فرو رفت، و من با خوشحالی آهی کشیدم و دستانم را دور تنه‌اش حلقه کردم و از او در درونم استقبال کردم…

در گوش ایزاک زمزمه کردم: «محکم بکن.» و او خندید و با خوشحالی درخواستم را اجابت کرد. معشوق آتشین من با شور و اشتیاق مرا گایید، کیر سفتش به کسم فرو می‌رفت. دهان ایزاک سینه‌هایم را پیدا کرد و در حالی که مرا می‌گاید، آنها را می‌مکید. من با شور و اشتیاق جیغ می‌زدم، عاشق درد داغ و لذت‌بخشی بودم که در پایین، وقتی کیر بزرگش تمام وجودم را پر می‌کرد، حس می‌کردم. در یک لحظه، ایزاک مرا روی چهار دست و پا گذاشت، به باسن کلفتم سیلی زد و مرا اینگونه گرفت…

ایزاک گفت: «اوه، چه کارهایی که قراره با این کون بکنم.» و من برگشتم و با شهوت به او پوزخند زدم. بدون هیچ حرف دیگری، کون گنده‌ام را به کشاله ران او فشار دادم. ایزاک به کونم زد و دوباره به گاییدن من ادامه داد. عضلات واژنم را دور کیرش منقبض کردم، آن را محکم گرفتم و فشار دادم. ایزاک به گاییدن ادامه داد، باسنش را تکان می‌داد و کیر را درون من می‌کوبید. و من کاملاً عاشقش بودم. ببین، اگر دوست داشتن حس کیر هائیتیایی درونم اشتباه است، پس من نمی‌خواهم درست فکر کنم…

صدای خودم را شنیدم که گفتم: «ایزاک، می‌خواهم کیرت توی کونم باشد.» و بعد برگشتم و نگاه تقریباً خنده‌داری از تعجب را روی صورت خوش‌قیافه‌ی ایزاک دیدم. چشم‌هایم را به او دوختم و محکم سرش را به نشانه‌ی تأیید تکان دادم. ایزاک لبخند زد، سپس بطری روان‌کننده‌ای را که خدیجه اخیراً استفاده کرده بود، برداشت و مقداری از محتویات آن را روی کیرش مالید. گونه‌های کلفت کونم را کاملاً باز کردم و آن مرد جذاب مسلمان هائیتیایی من را روان کرد. وقتشه که این نمایش را شروع کنیم، همانطور که می‌گویند…

ایزاک در حالی که آلت تناسلی‌اش را در مقعدِ کاملاً چرب‌شده اما خیلی تنگ من فرو می‌کرد، به آرامی گفت: «آروم و راحت انجامش بده.» آه عمیقی کشیدم و عضلات باسنم را شل کردم، در حالی که مرد مسلمان هائیتیایی آلت تناسلی‌اش را روی باسنم می‌کشید. این خاصیتِ دختر بودن با باسن بزرگ است. همه می‌خواهند باسن تو را به هم بریزند. آنقدر در موردش می‌شنوی که در مقطعی به سکس مقعدی کنجکاو می‌شوی. شاید حتی قبل از اینکه فرد مناسبی را برای کشف این کنجکاوی‌ات پیدا کنی، خودت هم آزمایش کنی…

زمزمه کردم: «آمین، عشق من، موفق باش.» و لبخند کمرنگی به ایزاک زدم، در حالی که سعی می‌کردم جیغ نزنم. بله، باسن من بزرگ است، بیشتر از باسن یک زن عرب معمولی، تا جایی که حتی حسادت بعضی از زنان سیاه‌پوست را برمی‌انگیزد. با این حال، باسنم سفت است و می‌ترسیدم که کیر بزرگ ایزاک به من آسیب برساند. معلوم شد که چیزی برای نگرانی ندارم. ایزاک به آرامی، ملایم اما محکم، کیرش را روی باسنم کشید. همین که ناراحتی اولیه با احساس پری جایگزین شد، آرام شدم و لذت بردم…

«همین‌طوری.» ایزاک در حالی که باسنم را گرفته بود و کیرش را روی باسنم می‌کشید، آرام زمزمه کرد. من در حالی که انگشت‌هایم را روی کس خیسم می‌کشید، خودم را عقب و جلو می‌بردم. من عاشق حس کیر ضخیم هائیتیایی‌اش روی باسنم بودم، خانم‌ها و آقایان، و اگر دوست داشتنش اشتباه بود، پس این خواهر مسلمان لبنانی عجیب و غریب نمی‌خواست درست باشد. ایزاک خوب گاییدم، و فریادهای شهوت ما در حالی که عشق پرشوری داشتیم، فضا را پر کرده بود…

خدیجه به ابراهیم گفت: «لعنتی، به این دو تا نگاه کن، انگار که فردایی وجود نداره.» و هر دو در کنار یوسف خندیدند، در حالی که من و اسحاق را در حال انجام کارمان تماشا می‌کردند. من به آنها لبخند زدم و شانه‌هایم را بالا انداختم، چون سرم به کار دیگری گرم بود. در این لحظه، به پشت دراز کشیده بودم، پاهای کلفتم در هوا بود، دست‌هایم سینه‌هایم را به هم می‌مالیدند در حالی که اسحاق مرا گایید، آلت تناسلی‌اش مثل یک معدنچی که برای طلا حفاری می‌کند، در کونم سوراخ سوراخ می‌کرد. من آنجا دراز کشیده بودم، جیغ می‌زدم و ناله می‌کردم در حالی که او مرا گایید، و من از هر دقیقه آن لذت می‌بردم…

گفتم: «لعنتی، ایزاک، فکر کنم گوزیدم.» و کمی اخم کردم وقتی ایزاک بی‌وقفه کیرش را توی کونم فرو می‌کرد. ایزاک مکث کرد و من صورتم را چین انداختم، هم خجالتی و هم کمی خجالت‌زده چون، خب، گذاشتم یکی از آنها پاره شود. ایزاک لبخند زد، سرش را تکان داد، شانه بالا انداخت و دوباره به گاییدنم ادامه داد. در حالی که او داشت مرا گایید، من با انگشتم کسم را لمس کردم و به طرز شگفت‌انگیزی، چیزی که باور نمی‌کردم ممکن باشد اتفاق افتاد. من از او که داشت کونم را گایید، بیرون آمدم. چطور؟ ارگاسم‌گونه، آنقدر بلند جیغ زدم که مرده را بیدار کنم…

خدیجه عثمان در حالی که در اتاق نشیمن نشسته بودیم، با پوزخندی به من گفت: «نفیسه، شاید دفعه‌ی بعد بهتر باشد خودت نصیحتم کنی؟» تازه دوش گرفته بودیم و لباس پوشیده بودیم و کمی خانه را تمیز کرده بودیم، کاندوم‌ها و چیزهای دیگر را دور ریخته بودیم، البته با کمک بچه‌ها. ایزاک حتی به من کمک کرد فرشی را که روی آن سکس کرده بودیم جارو کنم، در حالی که یوسف و ابراهیم داشتند کثیفی‌هایی را که با هم به وجود آورده بودیم، جمع می‌کردند.

گفتم: «هرچی.» و راحت در آغوش اسحاق عزیزم آرمیدم. خدیجه روی زانوی ابراهیم نشسته بود و دستش روی زانوی یوسف بود. زن جوان مسلمان سومالیایی-کانادایی که از دبیرستان بهترین دوست من بود، آنجا نشسته بود، یک سویشرت و شلوارک گشاد از برند Gee-Gees دانشگاه اتاوا به تن داشت و بعد از سکس ابراهیم کامارا و یوسف گبیهو حسابی برق می‌زد. ظاهراً دنیا روبراه است…

ایزاک در حالی که پیشانی‌ام را می‌بوسید گفت: «برای روزهای بسیار دیگری مثل این.» و دوستانمان با خوشحالی حرفم را تایید کردند. برگشتم و صورت زیبای ایزاک را در دستانم گرفتم و او را بوسیدم. خب، ما دو نفر مثل هم هستیم. یک تازه مسلمان اهل هائیتی و یک زن لبنانی. دو دانشجوی دانشگاه کارلتون که شیفته‌ی یکدیگرند. رو به خدیجه، ابراهیم و یوسف کردم، کنترل را برداشتم و تلویزیون را روشن کردم.

گفتم: «بیا سریع و خشن ببینیم و پیتزا سفارش بدیم.» و با لبخند گفتم: «دوست‌پسر، بهترین دوست و رفقای سکسیم رو با اون لحن جذاب، شهوانی و آمرانه‌ای که مختص زن‌های این بخش از دنیاس، خطاب کردم.» ایزاک لبخند زد و سر تکان داد، در حالی که خدیجه شانه بالا انداخت و ابراهیم و یوسف موافقت کردند. در حالی که به طرز مجللی خودم را به ایزاک می‌چسباندم و باسنم را به کشاله ران او می‌مالیدم تا دیوانه‌اش کنم، در حالی که افراد مورد علاقه‌ام بودند، آرام گرفتم و برای یک شب آرام آماده شدم. فقط یک شب دیگر از زندگی ما به عنوان دانشجویان مسلمان اتاوا…

Leave a Comment