در ابتدا، کایلا مونپوینت نمیدانست با هماتاقی جدیدش چه کند. پردیس کالج کادموس، واقع در قلب گرینویچ، کنتیکت، سهم قابل توجهی از دانشجویان بینالمللی را به خود جذب میکرد، اما هیچکدام از آنها شبیه مونا یانداربیف، زن مسلمان اهل اروپای شرقی که کایلا با او در یک آپارتمان دو خوابه زندگی میکرد، نبودند. مطمئناً عادت کردن به این دختر جدید کمی طول میکشد.
«سلام خواهر، من مونا هستم، اصالتاً اهل گروزنی، جمهوری چچن هستم.» این جمله را زن جوان شش فوت قد، لاغر اندام، رنگپریده و محجبه، درست در روزی که با کایلا آشنا شدند، گفت. کایلا پس از کمی تردید، لبخند مونا را پاسخ داد و سپس با او دست داد. در حالی که مونا صحبت میکرد، کایلا متوجه شد که مونا لهجهای دارد که برایش ناآشنا بود.
کایلا که در شهر هارتفورد، کنتیکت بزرگ شده بود، سهم زیادی از خارجیها را ملاقات کرده بود، اما مونا خودش در یک دسته خاص قرار میگرفت. فقط این واقعیت نبود که این زن جوان قدبلند سفیدپوست لباس عربی میپوشید، روسریای که موهایش را پنهان میکرد، و عادت عجیبش که مستقیم به چشمان کایلا خیره میشد، نبود. مونا یانداربایف کاملاً و قطعاً عجیب بود…
زن جوان هائیتی-آمریکایی با صراحت پاسخ داد: «عالیه، من کایلا هستم، گروزنی دقیقاً کجاست؟» مونا سپس توضیح مفصلی در مورد سیاست و جغرافیای مسلمانان چچن و مشکلات جاری مردمش با فدراسیون روسیه ارائه داد. کایلا که نمیخواست در مورد هیچ یک از این موارد چیزی بداند، مودبانه لبخند زد و از خود پرسید که آیا مونا، آن زن چچنیِ پرحرف، دکمه خاموش کردن دارد یا نه. کایلا با خنده فکر کرد که زندگی با این دختر جالب خواهد بود.
خوشبختانه، به نظر میرسید که این دو زن جوان، با وجود تفاوتهایشان، به خوبی با هم کنار میآیند. همانطور که مشخص شد، مونا به دین اسلام خود بسیار پایبند بود، پنج بار در روز نماز میخواند و هرگز بدون حجاب و پنهان کردن موهای بلند، فر و تیرهاش از آپارتمانشان بیرون نمیرفت. کایلا با تماشای مونا یانداربایف در حال انجام کارش، با خود فکر کرد: «این سلیقه من نیست، اما زندگی خودت است.»
کایلا، دختر مهاجرانی که در هارتفورد متولد شده و اصالتاً اهل منطقه کاپ-هائیتین در جزیره هائیتی است، یک بار برای دیدار با خانواده گستردهاش به شهر مونترال، کبک، سفر کرد. کایلا هنگام قدم زدن در شهر مونترال به همراه دخترعموهایش ماری و جسیکا، مسلمانان زیادی را با لباسهای سنتی دید، از مردان ریشدار با رداهایی شبیه به لباسهای جدایها در جنگ ستارگان گرفته تا خانمهایی با لباسهای بلند و حجاب.
در بیشتر موارد، مسلمانانی که کایلا در شهر مونترال دیده بود، آفریقایی، عرب یا اهل آسیای جنوبی بودند. مونا مطمئناً اولین مسلمان سفیدپوستی بود که کایلا تا به حال ملاقات کرده بود. دین هرگز مورد علاقه کایلا نبود، اگرچه والدین سنتیاش، لوئیس و جینا مونپوینت، او را مجبور میکردند که بیشتر عمرش در کلیسای تثلیث مقدس رسولان شرکت کند. کایلا مونپوینت که در بزرگترین کلیسای سیاهپوستان در تمام هارتفورد، کنتیکت بزرگ شده بود، احساس عجیبی داشت.
رینا لوسین، زن جوانی که کایلا او را بهترین دوست خود میدانست، شبی که کایلا احساسات واقعیاش را به او اعتراف کرد، گفت: «تو نمیتوانی یک دختر مسیحی خوب هائیتیایی باشی و آشکارا مثل بقیه دخترها باشی.» این دو زن جوان در دانز ریور، یک رستوران شیک کارائیبی که هائیتیاییها، جامائیکاییها و دیگران در شهر هارتفورد به آن رفت و آمد دارند، وقت میگذراندند. دانز مدتها یکی از پاتوقهای مورد علاقه کایلا و رینا بعد از کلیسا بود.
«کایلا، فکر نمیکنی من اینو میدونم؟ نمیتونم جلوی خودمو بگیرم، وقتی یه دختر خوشگل میبینم، یه چیزهایی بهم دست میده.» کایلا جواب داد و رینا آهی کشید و بعد با عجله موضوع رو عوض کرد. اون دو نفر مدت زیادی بود که همدیگه رو میشناختن. حتی چند باری هم با هم شوخی کرده بودن، اما برای رینا، همه چیز فقط شوخی بود. رینا همیشه یه دوست پسر داشت، هرچند که با بهترین دوستش کایلا و کلی دختر دیگه رابطه داشت (و بیشتر).
کایلا مونپوینت با قد ۱.۷۵ متر، اندامی ورزشکاری، اندامی خوشفرم و جذاب، پوستی قهوهای تیره، چشمانی بادامی شکل و طلایی و موی آفریقایی شیک، به نظر نمیرسید که لزبین باشد، اما قطعاً لزبین بود. مطمئناً، کایلا همیشه به چیزهای غیرکلیشه ای زنانه، مانند فوتبال، بوکس و MMA علاقه داشت. همچنین، او میخواست در دانشگاه مهندسی عمران بخواند، رشتهای که قطعاً در انحصار مردان بود. کایلا هنوز خودش را یک دختر معمولی میدانست، خیلی ممنون.
کایلا مونپوینت به دنبال برچسبهایی مانند بوچ، دختر پسرنما، فم یا دخترانه نبود. او به سادگی زن خودش بود. کایلا به لباسهای سبک آفریقایی علاقه داشت و بسیار زنانه و آفریقایی-محور بود. کایلا از چهرههای زن سیاهپوست مشهوری مانند سرنا ویلیامز، اسطوره تنیس، لیزا لزلی، اسطوره WNBA، آنجلا باست، بازیگر هالیوود و کامالا هریس، وکیل/سیاستمدار مشهور، الگو میگرفت.
رینا در حالی که پپسیاش را مزه مزه میکرد، پاسخ داد: «کایلا، من و تو خیلی خوش گذراندیم و من خیلی از تو خوشم میآید، اما باور کن، اگر با این آشغالهای کثیف مثل رژه بروی، دیگر نمیتوانیم با هم باشیم.» کایلا به رینا نگاه کرد و سر تکان داد و به همین سادگی، دو زن جوان درباره سفر جادهای که با دوستانشان میرفتند و تجربیاتی که در پاییز در دانشگاههایشان در انتظارشان بود، صحبت کردند.
رینا لوسین پس از پذیرش در دانشگاه هارتفورد، تصمیم گرفت در شهر هارتفورد بماند، در حالی که کایلا مونپوینت تصمیم گرفت بالهایش را گسترش دهد. او به دلایل زیادی به کالج کادموس در گرینویچ، حدود ۷۱ مایل از کلانشهر هارتفورد، رفت. اول و مهمتر از همه، کایلا میخواست تنها باشد. دوم، او از التماسهای والدینش برای شرکت در جلسات مشاوره مسیحی برای “درمان” احساسات همجنسگرایانهاش خسته شده بود. از نظر کایلا، ممنون اما نه ممنون.
یک شب، مونا در حالی که زن جوان آماده بیرون رفتن میشد، به کایلا گفت: «تو خیلی زیبایی.» کایلا که یک کت چرمی مشکی، تاپ رکابی قرمز، دامن چرمی مشکی و چکمههای چرمی مشکی پوشیده بود، بسیار زیبا به نظر میرسید. او قرار بود با دوستان جدیدش رزیتا پرز و کلاریس جاکوبسون در استودیو ۳۳۸، یکی از بزرگترین کلوپهای شبانه در سراسر گرینویچ، ملاقات کند.
کایلا پاسخ داد: «اممم، ممنون، امیدوارم امشب یکی دو تا دختر خوشگل ببینم.» و به هماتاقیاش نگاه کرد که قطعاً به نظر نمیرسید اهل بیرون رفتن باشد. مونا با یک تیشرت آستینبلند آبی، شلوار راحتی آبی تیره و جورابهای خاکستری تیره سوراخدار، و موهای بلند و تیرهاش که برای فرصتی حجاب نداشت، کاملاً شبیه یک آدم خانهدار به نظر میرسید.
مونا با خجالت پرسید: «کایلا، تو، اممم، تو از دخترا خوشت میاد، آره؟» و کایلا دم در مکث کرد و از خودش پرسید که مونا با این حرفها به کجا میخواهد برسد. ما سه ماه است که هماتاقی هستیم و این دختره دیده که من دخترها را میبوسم، و حالا واکنش نشان میدهد، کایلا با خودش فکر کرد، هم از روی کنایه سرگرم شده بود و هم از سادهلوحی محض مونا عصبانی. مونا به چشمان کایلا نگاه کرد و لبخند زد، و به دلایلی، این موضوع کایلا را بیشتر آزرد.
«بله، مونا، ما این موضوع را تمام کردهایم، من یک لزبین هستم، من از زنان خوشم میآید.» کایلا در حالی که سرش را تکان میداد و از خود میپرسید چرا به خودش زحمت میدهد تا خودش را برای خانم چچنیا توضیح دهد، پاسخ داد. او از رزیتا که رانندگی میکرد و کلاریس هم در ماشین بود، پیامکی دریافت کرده بود. کایلا با خودش فکر کرد: «بهتر است این عوضی خارجی باعث نشود دیر کنم، استودیو ۳۳۸ قطعاً جمعه شبها سر میزند.»
کایلا واقعاً مشتاق بود که شبی را با رزیتا و کلاریس بگذراند. این سه زن جوان در رشته مطالعات زنان و جنسیت، طی یک تکلیف در مورد لزبینها در ارتش ایالات متحده، یک پروژه گروهی که توسط استاد فمینیست درخشان (و مرد) جاناتان دایر به آنها محول شده بود، با هم آشنا شدند. همانطور که مشخص شد، دوستان جدید کایلا، رزیتا و کلاریس، نیز در شهر کوئیر و مجرد بودند…
مونا از روی مبل بلند شد و پرسید: «دوست دختر داری؟» تا جایی که فقط چند اینچ با کایلا فاصله داشت. خیلی نزدیکتر از آن چیزی که کایلا از نظر اجتماعی قابل قبول میدانست. حتی در جامعه مهاجران هائیتی، جایی که مردم معمولاً پر سر و صدا، مهربان و حساس بودند، معمولاً هنگام صحبت با شما به شما فضای تنفس میدادند. کایلا که از نقض حریم شخصیاش توسط مونا آزرده خاطر شده بود، با خود فکر کرد: «خانم، شما خیلی به هم نزدیک هستید که نتوانید به او آرامش بدهید.»
کایلا با شانهای بالا انداختن بیتفاوت جواب داد: «نه، من دوست دختر ندارم، مونا، امیدوارم این را تغییر دهم، برای همین است که به کلوب میروم.» مونا لبخند زد و بیشتر به او نزدیک شد. کایلا به چشمان زمردین مونا نگاه کرد و به دلایلی که در آن لحظه خاص و حتی بعد از آن برایش ناشناخته بود، قلبش به تپش افتاد. آن موقع بود که مونا کایلا را گرفت و کاری کاملاً غیرمنتظره انجام داد.
مونا با لبخند گفت: «چون ظاهراً هنوز برای آن موقعیت شغلی فرصت هست، میخواهم درخواست بدهم.» وقتی کایلا بالاخره نفسش بند آمد، بعد از یک بوسهی نفسگیر. کایلا پلک زد و طوری به مونا خیره شد که انگار دو سر دارد، باور نمیکرد چه اتفاقی افتاده است. دختر قدبلند چچنی به سادگی او را گرفت، به در چسباند و با اشتیاق بوسید.
«اممم، باشه، اممم، چی شد؟ تو منو بوسیدی.» کایلا پرسید و همانجا ایستاد، مبهوت، دستپاچه از این حرکت غیرمنتظره مونا، هماتاقی معمولاً خجالتی و محافظهکارش. مونا همانجا ایستاد و با اعتماد به نفس لبخند زد، و سپس دستانش را دور کایلا حلقه کرد، کایلا مکثی کرد و سپس او را کنار زد. مونا از حرکت ایستاد، اما لبخندش را متوقف نکرد. مونا که ظاهراً گیج شده بود، با انتظار به کایلا نگاه کرد.
مونا با اعتماد به نفس گفت: «بله، کایلا، من همین الان تو را بوسیدم، و لبهایت شیرین هستند.» و کایلا واقعاً سرخ شد. در کیف کایلا، تلفنش زنگ خورد و در پس ذهنش، میدانست که دوستانش رزیتا و کلاریس آنجا هستند و در پارکینگ ساختمان آپارتمان منتظرند. او باید آنجا را ترک کند و به استقبال آنها برود، اما ناگهان، یک شب کلوب رفتن، دورترین چیزی بود که به ذهنش خطور میکرد…
«بقیه وجودم حتی شیرینتره.» این را کایلا شنید وقتی به چشمان مونا نگاه کرد و دو زن جوان آنجا ایستاده بودند و لبخند میزدند. بدون هیچ حرف دیگری، آنها دوباره یکدیگر را در آغوش گرفتند و بوسیدند، سپس، دختر خانهدار و دختر اهل بیرون، با هم به رختخواب رفتند. پس از کشتی گرفتنهای بازیگوشانه، آنها شروع به عشقبازی کردند، تمام شک و تردیدها و مرزها را کنار گذاشتند و به سادگی با جریان همراه شدند…
مونا یانداربیف از اولین باری که کایلا مونپوینت را دید، دو چیز را فهمیده بود. اول اینکه کایلا زنی فوقالعاده زیباست، زنی که مونا را یاد عشق سابقش، مل بی. از گروه اسپایس گرلز میانداخت، فقط با بدنی منحنیتر. دوم، خب، یک حس خاص. چیزی که زنانی که عاشق زنان هستند وقتی به چشمان زن دیگری نگاه میکنند، حس میکنند (یا نمیکنند). مونا به یاد آورد که وقتی کایلا را ملاقات کرد، به این فکر میکرد که تو هم مثل منی.
مونا در حالی که کاملاً برهنه در تخت دراز کشیده بودند، به کایلا گفت: «هوم، بدنت چقدر شیرینه.» کایلا سر تکان داد و لبهای مونا را بوسید و نوک سینههای برآمدهاش را نوازش کرد. کایلا مثل بچه گربه خرخر کرد و سپس به جادوی خود روی مونا ادامه داد. مونا ریزریز خندید در حالی که کایلا نافش را لیس میزد، سپس رانهایش را باز میکرد و به قول غربیها به مرکز شهر میرفت.
کایلا در حالی که صورتش را بین رانهای مونا پنهان میکرد، زمزمه کرد: «تو خودت آنقدرها هم بد نیستی.» و دختر جوان مسلمان چچنی با خوشحالی آهی کشید وقتی معشوق جدیدش شروع به ارضای او کرد. مونا کلیتوریس کایلا را مکید و دو انگشتش را وارد واژن او کرد و آنها را به این طرف و آن طرف چرخاند. مونا از کاری که کایلا با او میکرد، لول خورد. این دختر هائیتی-آمریکایی قطعاً چیز دیگری بود…
مونا جیغ زد: «هوم، بله، کایلا، همینطوری.» کایلا با سه انگشتش داخل کسش رفت و با زبانش کلیتوریسش را نوازش کرد. مونا به عقب تکیه داد و چشمانش را بست، در حالی که کایلا لذت شدیدی را که از زمان ترک گروزنی از خودش دریغ کرده بود، به او هدیه داد. بالاخره تمام تنشی که مونا احساس میکرد، از بین رفت و او آرام گرفت و از جادوی کایلا لذت برد…
کایلا در حالی که تمام مشتش را در کس مونا فرو میکرد و اجازه میداد مدتی آنجا بماند، با لحنی شیطنتآمیز گفت: «یه کم سر و صدا کن مونا.» دیوارههای واژن خیس و لغزندهی مونا عملاً دور مشت کایلا میلرزیدند و کایلا پوزخندی زد و به صورت زیبای مونا که از شدت تمرکز در هم رفته بود، نگاه کرد. چشمان مونا ناگهان باز شد و با چهرهای سرخ از حیرت به کایلا نگاه کرد.
مونا جیغ زد: «لعنتی، درد داره اما حس خوبی داره.» و کایلا خندید و مشتش را درون خودش پیچاند که باعث شد مونا کمی تکان بخورد و سپس به شدت بلرزد. کایلا با نگاه مستقیم به چشمان مونا، به دنبال… آن گشت. لحظه حقیقت، زمانی که یک زن خود را در آستانه ارگاسم میبیند. چشمان مونا خیس به نظر میرسید، لبهایش میلرزید و تمام بدنش میلرزید. آن موقع بود که کایلا فهمید زن دیگر را درست همان جایی که میخواست، دارد…
کایلا با نیشخندی وحشیانه گفت: «برای من ارضا شو.» مونا، در اوج لذت، مثل یک زن جنزده جیغ میزد. مدتها بعد، کایلا، مونای خسته اما درخشان را در آغوش گرفت و مونا همچنان به او نگاه میکرد، شگفتزده از زیبایی خوشفرم آفریقایی-کارائیبی آمازونی که چنین لذت شگفتانگیزی را برایش به ارمغان آورده بود. مونا نمیتوانست آنچه را که تجربه کرده بود باور کند و با شگفتی و قدردانی به کایلا خیره شد…
مونا با لبخند گفت: «کراسیوی تسوتوک، گل زیبا، تو بینظیری.» و صورت کایلا را در دستانش گرفت و او را بوسید. کایلا نه روسی صحبت میکرد و نه چچنی، اما با این وجود منظور مونا را میفهمید. او هم معشوقش را بوسید و همچنان که شب از راه میرسید، آن دو به کشف یکدیگر ادامه دادند.
کایلا در حالی که چهار دست و پا روی زمین مینشست و باسن بزرگ و زیبایش را برای معشوقش تکان میداد، گفت: «هوم، شروع کن.» مونا از پشت به کایلا نزدیک شد و از کون کلفت و زیبای این زیبای خوشقیافه و تیرهپوست تعریف کرد. مونا باسن بزرگ کایلا را بوسید و با شیطنت به آن سیلی زد، سپس شروع به مالیدن آن کرد. کایلا آهی از خوشحالی کشید وقتی مونا از پشت شروع به خوردن کسش کرد.
مونا در میان لیسیدن کس کایلا مکث کرد و گفت: «هوم، کایلا، واژنت طعم فوقالعادهای داره، اما باسن بزرگت محشره.» کایلا سر تکان داد و مونا قبل از اینکه دوباره شروع به خوردن کسش کند، به باسن بزرگ او سیلی زد. مونا در حالی که کایلا را از پشت میخورد، انگشتش را در باسن او فرو کرد و کایلا نفسش بند آمد.
کایلا آهی کشید و گفت: «چه خوب.» و مونا که دید کایلا از کاری که انجام میدهد خوشش آمده، ادامه داد. مونا زبانش را روی کلیتوریس کایلا کشید و انگشت دومش را در کون او فرو کرد. کایلا نالهی عمیقی کرد و از ورود کایلا به داخل واژنش لذت برد و مونا به مالیدن او ادامه داد و از طعمی که زن دیگر در پایین میچشید، لذت برد.
مونا گفت: «حالا تو برای من ارضا شو.» و تا وقتی که کایلا فریاد زد و به ارگاسم رسید، آرام نگرفت. زن مسلمان چچنی لبخند زد و منی داغ دخترانهای را که روی صورتش پاشیده بود، مزه کرد. کایلا به شدت لرزید، در حالی که مونا او را در آغوش گرفته بود، لیس میزد، اذیت میکرد و مزه مزه میکرد. کایلا مثل خمیر در دستان مونا بود و زن دیگر با زبان و انگشتانش او را شکنجه میداد تا اینکه کایلا اعتراف کرد که دیگر بس است.
کایلا در حالی که روی تخت دراز کشیده بود، گفت: «لعنتی، خیلی عالی بود.» مونا روی او دراز کشیده بود و بدنهای خوشفرمشان به هم چسبیده بود. مونا لبهای کایلا را بوسید و سپس از روی او بلند شد. دو زن جوان کنار هم روی تخت دراز کشیده بودند، بدنهای جذابشان پوشیده از عرق بود و تمام اتاق بوی آب منی میداد. بوی رابطه جنسی فضا را پر کرده بود و مونا و کایلا لبخندی رد و بدل کردند.
مونا گفت: «میبینی کایلا؟ شرط میبندم دختری مثل من توی کلوبها پیدا نمیکنی.» و لبخندی بیباکانه و شیطنتآمیز به کایلا زد. کایلا چانهاش را نوازش کرد و به نظر میرسید که دارد به چیزهایی فکر میکند، سپس لبخند زد و با شیطنت دندههای مونا را قلقلک داد. مونا که انتظار چنین چیزی را نداشت، نفسش بند آمد و کایلای خندان روی او رفت و با عجله روی پاهایش نشست.
کایلا در حالی که روی پاهای مونا نشسته بود و با لبخندی خجالتی اما جسورانه به معشوق جدیدش نگاه میکرد، گفت: «گور کلابها رو بگیر، و تا ما اینجاییم، منو بکن.» مونا به زن زیبا و خوشاندامی که روی پاهایش نشسته بود نگاه کرد و لبخند زد، سپس با شیطنت به باسن بزرگ مونا سیلی زد. مونا و کایلا با شور و اشتیاقی که اعمالشان را هدایت میکرد و مرزهای نژاد، مذهب و فرهنگ را کنار میزدند، عشق داغ، عجیب و غریب و پرشور خود را از سر گرفتند.