استاد سیاه برای دختر مسلمان سیاه‌پوست

در شهر کلگری، آلبرتا، هجوم مهاجران سیاه‌پوست وجود دارد که عمدتاً از مکان‌هایی مانند سومالی، غنا، نیجریه و اتیوپی، و همچنین از جامائیکا، هائیتی، ترینیداد، آنتیگوا و سایر نقاط جهان آفریقایی-کارائیبی می‌آیند. آنها به کلگری، یک کلان‌شهر رو به رشد واقع در قلب کشور سرخ‌پوستان، رنگ و بویی بسیار مورد نیاز می‌دهند. با برخورد جهان‌ها و ورود تازه‌واردان به عرصه اجتماعی کانادا، هیچ چیز دیگر مثل قبل نخواهد بود.

به عنوان یک تازه وارد از شهر لندن، انگلستان، استاد پوسه قطعاً کار سختی را پیش رو داشت. سیاه پوستان محلی نمی‌دانستند با یک مرد سیاه پوست بریتانیایی قد بلند، خوش تیپ و مردانه که مانند یک پادشاه رفتار می‌کرد، چه برخوردی داشته باشند. کانادا خود را سرزمینی با مدارا و چندفرهنگی معرفی می‌کند، اما زندگی در شمال برای مردان و زنان سیاه پوست دشوار است. بخش زیادی از تاریخ آنها پاک شده است، اما آنها با جسارت حضور خود را از نو احساس می‌کنند.

روزی که استاد پوسه از لندن، انگلستان، به کانادا پرواز کرد و عازم فتح شهر کلگری شد، با خود گفت: «کانادا برای تصرف من خواهد بود.» با قدی حدود ۱.۸۰ متر، هیکلی تنومند و عضلانی، پوستی صاف و شکلاتی، ریشی پرپشت و سری تراشیده، اغلب به استاد پوسه گفته می‌شد که چقدر شبیه بازیگر هالیوود و رپر سابق، آیس کیوب، است، فقط قد بلندتر. چنین اظهاراتی باعث لبخند برادر سیاه‌پوست بریتانیایی می‌شد.

وقتی استاد پاس به شهر کلگری رسید، متوجه شد که صحنه BDSM محلی به شدت کمبود دارد. مردان سفیدپوست لجباز و کسل‌کننده‌ای که توهم خودبزرگ‌بینی داشتند و نظر بدی نسبت به زنان و افراد رنگین‌پوست داشتند، فکر می‌کردند صحنه BDSM محلی را اداره می‌کنند، تا اینکه استاد پاس از راه رسید. اولین کاری که او انجام داد این بود که به زنان محلی نشان داد که یک مرد واقعاً قوی و مردانه، به زنان احترام می‌گذارد و مانند یک جنتلمن رفتار می‌کند، بدون اینکه پانک باشد.

استاد پوسه، از تحسین‌کنندگان بزرگ چهره‌های شاخص هالیوود مانند ریچارد راوندتری، ساموئل ال. جکسون، دنزل واشنگتن، ویل اسمیت و لارنس فیشبرن، آرزوی روزهایی را داشت که مردان سیاه‌پوست خود را مردانی قوی، باهوش و توانمند نشان می‌دادند. او همچنین دلتنگ روزهایی بود که زنان سیاه‌پوست احترام و عشق زیادی به مردان سیاه‌پوست داشتند. او وضعیت امروز را به گردن مردان ضعیف و زنان تلخ و عصبانی می‌انداخت. برادر مصمم بود اوضاع را کمی تغییر دهد، حتی اگر فقط در گوشه‌ای از جهان که زندگی می‌کرد.

برای استاد پوسه، تثبیت جایگاهش در شهر کلگری زمان زیادی طول نکشید. او که در دانشگاه برونل انگلستان، در رشته مدیریت بازرگانی تحصیل کرده بود، در زندگی معمولی خود با نام مستعار جاشوا دوروال، با ترکیبی از احتیاط و اعتماد به نفس وارد دنیای تجارت کانادا شد. پس از درخواست کار برای بسیاری از شرکت‌های محلی، استاد پوسه متوجه شد که دنیای تجارت کانادا از مردان رنگین‌پوست باهوش می‌ترسد و نمی‌خواهد آنها موفق شوند.

با وجود تمام صحبت‌هایشان در مورد تنوع و شمول، کانادایی‌ها از افراد موفقی که شبیه خودشان نبودند، وحشت مرگباری داشتند. استاد پوسه با قدم زدن در مراکز تجاری کلان‌شهر کلگری متوجه شد که بسیاری از کارمندان اقلیت، عرب‌ها، لاتین تبارها، چینی‌ها، فیلیپینی‌ها و دیگران، عادت کرده‌اند که باسن سفیدپوستان را ببوسند، انگار که از مد افتاده است. سیاه‌پوستان برای انجام این کار خیلی رک و صادق هستند، به همین دلیل آنها در این گروه قرار نگرفتند.

خوشبختانه برای استاد پوس، او می‌دانست که چگونه این تاجران کانادایی نه چندان روشنفکر را در بازی خودشان شکست دهد. وقتی والدین استاد پوس، میشل و ماری ژان دوروال، از جزیره هائیتی به شهر لندن، انگلستان مهاجرت کردند، اصرار داشتند که نام پسر آینده‌شان جاشوا را به سبک سفیدپوستان انتخاب کنند، زیرا می‌دانستند که دنیا آشکارا علیه افراد رنگین‌پوست با نام‌های قومی تبعیض قائل می‌شود.

وقتی استاد پوس برای استخدام در شعبه مرکز شهر کلگری بانک اسکوشیا درخواست داد، مسئول منابع انسانی در ابتدا بر اساس نام او و این واقعیت که در رزومه‌اش، یک دانشگاه معتبر اروپایی را به عنوان محل تحصیل خود ذکر کرده بود، فکر کرد که او یک فرانسوی است. استاد پوس با همان شخصیت بسیار قدبلند، خوش‌قیافه و خوش‌پوش و بسیار سیاه‌پوست خود، جاشوا دوروال، حاضر شد. مسئول منابع انسانی تعجب کرد، اما خیلی دیر شده بود، او مصاحبه‌ای گرفته بود.

در طول مصاحبه، جاشوا دوروال، مدیر استخدام، که یک زن سفیدپوست چاق به نام دیردر بود را تحت تأثیر قرار داد و برای خودش شغلی پیدا کرد. او از آن زمان به بعد عملکرد خوبی داشت و دو سال پس از استخدام، به سمت مدیر شعبه بانک اسکوشیا رسید. جاشوا دوروال، به عنوان یک مرد سیاه‌پوست خوش‌قیافه و موفق که در شهر کلگری زندگی می‌کرد، در بین خانم‌های محلی بسیار محبوب بود. او دنیای BDSM را طوفانی کرد و خانم‌های سیاه‌پوست محلی را با چیزی آشنا کرد که قبلاً هرگز تجربه نکرده بودند… سلطه مردان سیاه‌پوست.

استاد پوس در حالی که دهان‌بند را روی لب‌های پر و خوش‌فرم سومایا آچیمپونگ می‌گذاشت، گفت: «این برای دهان گستاخ توست.» آمازون مسلمان غنایی با قدی حدود شش فوت، پوستی تیره و اندامی خوش‌فرم، با چشمان قهوه‌ای دوست‌داشتنی‌اش که حاکی از سرکشی بود، به او خیره شد. استاد پوس در حالی که شروع به بستن دست‌ها و پاهای سومایا به تخته چوبی می‌کرد، با خود فکر کرد: «من عاشق زنان سیاه‌پوست سلطه‌جو هستم، تسلط بر آنها لذت‌بخش است.» آنها در زیرزمین خانه شهری استاد پوس در انتهای جنوبی کلگری بودند و کمی خوش‌گذرانی عجیب و غریب می‌کردند.

سمیه پیش از این در مکالمات تلفنی‌شان به استاد پوس گفته بود: «دوست دارم کاملاً تحت سلطه باشم، اما تسلیم هیچ احمقی که فکر می‌کند سلطه‌گر است، نمی‌شوم.» استاد پوس با دقت گوش می‌داد و سر تکان می‌داد. هیچ‌کس نمی‌تواند بدون انجام وظیفه‌اش، در حلقه‌های BDSM کلگری، آلبرتا، به مرد اول تبدیل شود. استاد پوس به خودش یادآوری می‌کرد که یک استاد واقعی به خواسته‌ها و نیازهای فرد مطیع خود گوش می‌دهد.

استاد پوس با اطمینان پاسخ داد: «سمیه، عزیزم، فقط یک مرد شایسته می‌تواند از پس یک زن سیاه‌پوست قوی مثل تو بربیاید.» و سمیه از میان دهان‌بندش لبخندی زد و سر تکان داد. وقتی اکثر مردم به BDSM فکر می‌کنند، به مرد یا زنی فکر می‌کنند که کسی را با شلاق کتک می‌زند و چیزهایی از این قبیل. برای استاد پوس، درد و لذت به طور جدایی‌ناپذیری در هم تنیده‌اند و فرد باید بداند چه زمانی هر کدام را به فرد مطیع خود تحمیل کند. استاد پوس کمی بعد دهان‌بند سمیه را برداشت، زیرا می‌خواست فریادهای او را بشنود…

«اوه، هوم،» سمیه زمزمه کرد در حالی که استاد پوس نوک سینه‌هایش را می‌بوسید و دستش را بین ران‌های ضخیم و تیره‌اش می‌لغزاند. او شروع به انگشت کردن کسش کرد و در حین این کار، کلیتوریسش را هم می‌مالید. سمیه به آرامی ناله می‌کرد و از کاری که استاد پوس با او می‌کرد لذت می‌برد. در حالی که نقطه‌ی حساسش را لمس می‌کرد، استاد پوس نوک سینه‌ی سمیه را با دندان‌هایش مالید و باعث شد نفسش بند بیاید. استاد پوس لبخند زد و ترس و برانگیختگی سمیه را در خود حس کرد. قرار بود خیلی خوش بگذرد…

استاد پوس در حالی که بدن سکسی سومایا را به سمت پایین می‌بوسید، گفت: «بدان که تو مال منی، خواهر قوی و سکسی من.» بعد از مکیدن نوک سینه‌هایش، نافش را بوسید و سپس صورت تیره و خوش‌قیافه‌اش را محکم به واژن او چسباند و عطرش را استنشاق کرد. وقتی زبانش را داخل کسش فرو کرد و شروع به مالیدن کلیتوریسش کرد، سومایا از خوشحالی جیغ زد. استاد قطعاً می‌دانست چه کار می‌کند…

«بله، استاد پوس، هر کاری می‌خواهی با من بکن،» سمیه جیغ زد، در حالی که استاد پوس با زبان و انگشتانش او را ارضا می‌کرد. استاد پوس به آمازون مسلمان قدبلند غنایی لبخند زد، چون می‌دانست این زیبای چابک را در کف دست خود دارد. همچنان که شب سپری می‌شد، استاد پوس چیزهایی در مورد درد و لذت، سلطه و تسلیم به سمیه نشان داد. مادر مسلمان و حیله‌گر غنایی هرگز نفهمید چه چیزی او را آزار می‌دهد…

استاد پوس در حالی که باسن بزرگ مسلمان غنایی سمیه را تحسین می‌کرد، گفت: «چه باسن زیبایی». زن جوان خوش‌اندام، چهار دست و پا، صورتش رو به پایین و باسنش رو به بالا بود و شکمش به یک میز کار چوبی تکیه داده بود. سمیه با دستان بسته از پشت و باسنی که از این سو به آن سو می‌لرزید، تصویری بسیار سکسی و جذاب از خود به نمایش می‌گذاشت. استاد پوس با نگاه به باسن بزرگ سمیه، احساس کرد که سفت شده است…

«همه مال تو، استاد پوس.» سمیه با شور و شوق گفت، و استاد پوس خندید، سپس مشغول کار روی او شد. کمربندش را بیرون آورد، آن را از وسط تا کرد، و سپس شروع به ضربه زدن به باسن سمیه کرد و آن کون را با کمربندش کوبید. سمیه از درد جیغ کشید و جیغ زد، و او همچنان به کون او می‌زد، عاشق جیغ‌های درد و لذت او بود. بعد از اینکه کون سمیه را آنقدر زد که سیاه و کبود شد، استاد پوس به آرامی گونه‌های دردناک کون او را بوسید و او با خوشحالی آهی کشید.

«سمیه، من می‌خواهم درون تو باشم، آیا آماده‌ای که مرا بپذیری؟» استاد پوس پرسید و سمیه برگشت و با قاطعیت سر تکان داد. استاد پوس لبخندی زد و سپس گونه‌هایش را تا ته باز کرد. سمیه وقتی احساس کرد زبان استاد پوس به داخل واژنش سر خورد و برادر مردانه اهل لندن شروع به کف کردن مقعدش کرد، با خوشحالی آهی کشید. سمیه با خوشحالی فکر کرد، هوم، این خیلی سرگرم کننده است.

“لعنتی،” سومایا غرغر کرد، و بعد از اینکه کونش را چرب کرد، استاد پوس کاندومی را روی کیر بلند و سفتش پیچید و آن را به داخل کون سومایا فرو کرد. وقتی استاد پوس کیرش را به داخل کون او فرو کرد، نفس نفس زنان از لب‌های سومایا خارج شد. او به آرامی اما محکم کیرش را تا ته کون او فرو برد. استاد پوس باسن سومایا را گرفت و با ضربات عمیق و پرشور شروع به گاییدن او کرد. برای این استاد سیاه، هیچ چیز داغ‌تر از سکس مقعدی با یک زن سیاه‌پوست شهوانی و مشتاق که اتفاقاً کون بزرگی هم داشت، نبود…

استاد پوس با صدای بم و مردانه‌اش گفت: «هوم، من عاشق این کون هستم.» و به گاییدن سمیه ادامه داد. زن جوان و عجیب و غریب غنایی مسلمان وقتی او را گایید جیغ می‌کشید و از حس کیر بزرگ و تیره‌اش در سوراخ تنگش لذت می‌برد. سمیه در طول بیست و هفت سال زندگی‌اش فقط دو بار از کون خود گذشته بود و مطمئناً هیچ‌کدام از معشوقه‌هایش به اندازه استاد پوس خوش‌قیافه و قوی کیر، پرشور و بااستعداد نبودند. برادر راه و چاه کون زنانه را بلد بود…

سومایا زوزه کشید: «فقط این کون رو بگیر.» و استاد پوس می‌دانست که او را درست جایی که می‌خواهد، دارد. وقتی یک استاد از زیردستش بالا می‌رود، لحظه‌ای وجود دارد که زیردستش در سکس پادشاهی، به دلیل کمبود اصطلاح بهتر، مبهوت می‌شود. سومایا حالا در آن فضا بود و مدام آن کون بزرگ و زیبا را به عقب پرتاب می‌کرد و از حس کیر استاد پوس که کونش را سوراخ می‌کرد، لذت می‌برد. استاد پوس کون سومایا را گایید تا اینکه فشار روی کیرش برایش خیلی زیاد شد و آمد، سپس بیرون کشید.

«جلسه چطور بود؟» استاد پوس از سمیه، بعد از اینکه از حمام بیرون آمد و لباس پوشید، پرسید. هر دو در اتاق نشیمن او نشستند، کاملاً لباس پوشیده و در حالی که شراب می‌نوشیدند، استراحت می‌کردند. سمیه برق می‌زد و با چشمانی پر از قدردانی خالصانه به استاد پوس نگاه می‌کرد. با پایان یافتن مراسم، استاد پوس سمیه را تا دم در همراهی کرد، دستش را مانند یک جنتلمن واقعی بوسید و او را با یک تاکسی اینترنتی که هزینه‌اش را خودش پرداخت کرده بود، به خانه فرستاد.

سومایا آچیمپونگ هنگام خروج از اوبر و ورود به خانه امن و دوست‌داشتنی‌اش با خود گفت: «شب‌های بسیار دیگری مانند این شب.» زن جوان مسلمان غنایی قدبلند و نترس هنوز از تمام کارهای بامزه و شرورانه‌ای که مرد خوش‌قیافه، عجیب و غریب و خلاقی به نام «استاد پوسه» با او انجام داده بود، در تب و تاب بود. کارهایی که مردان غرب آفریقا، با هر شور و اشتیاقی که داشتند، هرگز با او انجام نمی‌دادند.

سومایا آچیمپونگ بهترین دوران زندگی‌اش را سپری می‌کند و دلیل خوبی هم دارد. او تازه با دنیای BDSM و شهر کلگری، آلبرتا آشنا شده است، چرا که از زادگاهش آکرا، غنا، برای تحصیل در مقطع دکترا در دانشگاه کلگری به آنجا نقل مکان کرده است. شهری که سومایا در ابتدا آن را کسل‌کننده و ملال‌آور می‌دانست، حالا به مکانی بسیار سرگرم‌کننده تبدیل شده است. سومایا مشتاقانه منتظر شب‌های پر از شور و اشتیاق و بی‌قراری بیشتر با استاد جدیدش بود…

Leave a Comment