کاپیتان یاسمین تایسوموف، نیروی هوایی روسیه، با آرامش گفت: «جنگ سرد تمام شده قربان، من اکیداً پیشنهاد میکنم که به آن عادت کنید.» او به همتای خود، کاپیتان استیون دوایر، نیروی هوایی ایالات متحده، نگاه میکرد. این نظامی قدبلند، تیرهپوست و عضلانی در لباس فرمش خوب به نظر میرسید و طوری به نظر میرسید که انگار جدی است. کاپیتان یاسمین تایسوموف، به عنوان یک افسر نظامی دیگر، مطمئناً میتوانست از این موضوع قدردانی کند. حیف که رفتار دوایر خصمانه بود…
کاپیتان نیروی هوایی ایالات متحده، استیون دوایر، از زمانی که سربازان روسی برای اولین بار برای یک رزمایش مشترک نظامی بیسابقه به پایگاه نظامی ایالات متحده در کلرادو اسپرینگز رسیدند، آنها را زیر نظر داشت. در حالی که بسیاری از پرسنل نظامی آمریکایی به غرور مادر روسیه اعتماد نداشتند، اما نهایت ادب و احترام را به روسها نشان داده بودند. با این حال، دوایر یک استثنا بود.
کاپیتان دوایر با لحنی مودبانه اما صد در صد قاطع پاسخ داد: «به هر حال، خانم، اگر افرادتان در طول این تمرین در پادگانها و سایر مناطق تعیینشده بمانند، واقعاً سپاسگزار خواهم بود.» کاپیتان تایسوموف به دوایر نگاه کرد و درست از درون طرز فکر پارانوئید آمریکایی که بسیاری از یانکیها هنگام برخورد با پسران و دختران روسیه داشتند، به درون او نفوذ کرد.
کاپیتان یاسمین تایسوموف بدون پلک زدن پاسخ داد: «متوجه شدم، قربان، اوه، و ایشون کاپیتان هستن، نه خانم.» و کاپیتان استیون دوایر بدون اینکه چیز دیگری بگوید سر تکان داد. با این حرف، کاپیتان یاسمین تایسوموف روی پاشنه پا چرخید و در حالی که لبخندی با گروهان روسی رد و بدل میکرد، لبخندی رد و بدل کرد. او به همراه گروهبان ویکتور گوروف و سرجوخه میخائیل کوزاک، مسئول گروهان سربازان روسی اعزامی به نیروی هوایی ایالات متحده در کلرادو اسپرینگز، کلرادو بود.
گروهبان گوروف با خندهای شاد گفت: «این آمریکاییها واقعاً پارانوئید هستند و اصلاً نمیدانند چقدر در معرض خطر هستند، جدای از شوخی، اگر میخواستیم اسرار آنها را بدانیم، اصلاً به جاسوس نیاز نداشتیم، آنها اسرار دولتی را در اینترنت منتشر میکنند و ادعا میکنند که این فقط روزنامهنگاری خوب به نام دموکراسی است.» با شنیدن این حرف، افسران دیگر نیز خندیدند.
کاپیتان یاسمین تایسوموف سر تکان داد و لبخندی زد. گروهبان گوروف، قدبلند و لاغر، با موهای قهوهای تیره و چشمان آبی پررنگ، یک نظامی حرفهای بود که بیش از یک دهه دوست خوب او بود. با این حال، او حتی نصف آن چیزی که فکر میکرد با طرز فکر آمریکاییها آشنا نبود. در آن زمان، یاسمین مدتی در آمریکا زندگی میکرد و مردمش را خیلی خوب میشناخت.
در حالی که افسران روسی به سمت پادگانهای تعیینشده خود میرفتند، کاپیتان یاسمین تایسوموو نگاهی به اطراف پایگاه نظامی کلرادو اسپرینگز انداخت. مردان و زنان نظامی آمریکایی در حال قدم زدن و انجام وظایف خود بودند. هر چیزی که از یک پایگاه نظامی انتظار میرود. مهندسان، تکنسینها، پزشکان، سرآشپزها، تعمیرکاران و از این قبیل. آمریکاییها در مورد ارتش خود از هیچ هزینهای دریغ نکردند.
پانزده سال پیش، زمانی که دولت روسیه یک دیپلمات متولد چچن، حسن تایسومو، را به سمت معتبر سرکنسولگری در نمایندگی دیپلماتیک روسیه در شهر آتلانتا، جورجیا منصوب کرد، جنجالی در سیاست روسیه به پا شد. در آن روزها، با توجه به اینکه دهها سرباز روسی در درگیری علیه مردم چچن جان خود را از دست داده بودند، این یک اقدام خطرناک از سوی دولت روسیه محسوب میشد.
حسن تایسوموف فقط یک سیاستمدار چچنی معمولی نبود، او پسر مغرور امام عمر تایسوموف از گروزنی، چچن، و مردی بود که به دلیل حمایت از آرمان اتحاد روسیه و چچن، مورد نفرت مردم خودش بود. با این وجود، حسن، یک مرد مسلمان معتقد، دوستان زیادی در میان رهبران ارتدکس روسیه داشت.
حسن تایسوموف، متولد شهر گروزنی، چچن، و تحصیلکرده در دانشگاه ایالتی مسکو و بعدها در دانشگاه بوستون در شهر بوستون، ماساچوست، خود را یک چچن مدرن تمامعیار میدانست. حسن قاطعانه معتقد بود که در روسیه جایی برای مسیحیت و اسلام وجود دارد و مردم هر دو دین بیش از آنچه تصور میکردند، اشتراکات دارند. این مرد برای حرفه دیپلماتیک ساخته شده بود.
حسن تایسوموف زمانی که عاشق زنی از دین دیگری شد، بدون اینکه او را به اسلام بیاورد، دشمنی مسلمانان سنتی چچن را بیشتر برانگیخت. حسن با یک زن مسیحی ارتدکس روسی، معلم مدرسهای به نام والنتینا مارکلوف، ازدواج کرد. این زوج تنها دخترشان، یاسمین تایسوموف، را در ایالات متحده آمریکا و روسیه بزرگ کردند و به او آموختند که به سنتهای مذهبی مسیحی و اسلامی احترام بگذارد.
یاسمین تایسوموف پس از گذراندن تقریباً نیمی از عمرش در آمریکا، به روسیه بازگشت و شروع به انجام فرایض اسلامی کرد. در همان زمان، او دوباره با ریشههای چچنی خود ارتباط برقرار کرد و چند سالی را در شهر گروزنی، در میان اقوام پدرش، گذراند. یاسمین پس از بازگشت به مسکو تصمیم گرفت به نیروی هوایی روسیه بپیوندد. با ارتباطات پدرش و شجرهنامه خانوادگیاش، ثبت نام برای یاسمین آسانتر از یک زن مسلمان چچنی معمولی بود.
یاسمین با لبخندی بر لب، با خود گفت: «من اینجا هستم، دوباره در آمریکا.» با اینکه یاسمین عاشق سرزمین مادریاش روسیه، به ویژه چچن، بود، سرزمینی که خونش در رگهایش جریان داشت، عشق زیادی به آمریکا در قلبش داشت. او روزهای جوانیاش را در شهر آتلانتا، جورجیا، زمانی که پدرش هنوز در هیئت دیپلماتیک روسیه بود، به یاد آورد. پانزده سال پیش، زندگی خیلی متفاوت بود…
یاسمین تایسوموف در نوزده سالگی، مانند بسیاری از جوانان، زیر یوغ والدین محافظهکارش له شد. اگرچه والدین یاسمین طبق معیارهای روسیه بسیار لیبرال بودند، اما همچنان سختگیر بودند. یاسمین به عنوان دختر دیپلماتهای روسی در آمریکا، سرزمینی که تا به امروز به مردمش با بیاعتمادی نگاه میشد، میدانست که باید در مسیر درست قدم بردارد. با این وجود، این زن جوان مصمم بود که کار خودش را انجام دهد. یک دختر چه میخواهد، و همه آن جذابیتها…
یاسمین تایسوموو در طول زندگی در شهر آتلانتا، جورجیا، با فرهنگ آمریکایی آفریقاییتبار آشنا شد و علاقهی زیادی به موسیقی سیاهپوستان و فرهنگ سیاهپوستان به طور کلی پیدا کرد. والدینش با دوستی او با جوانان سیاهپوست محلهشان موافق نبودند، اما یاسمین اهمیتی نمیداد. یاسمین به ویژه با زن سیاهپوست جوانی به نام تاشا دوایر که برادر بزرگترش استیون قدبلند، سبزه و خوشقیافه بود، صمیمی شد. از نظر یاسمین، استیون دوایر از دنزل خوشقیافهتر بود…
استیون دوایر به او گفت: «یاسمین، تو چیزی جز دردسر نیستی.» این جمله را در حالی گفت که آنها در یک باشگاه ورزشی که فاصله چندانی با کالج مورهاوس نداشت و استیون اتفاقاً به آنجا میرفت، به طور اتفاقی به هم برخوردند. این دانشجوی ورزشکار جوان قدبلند، سبزه و خوشقیافه، عضو افتخارآمیز تیم شنای مردان کالج مورهاوس، از ورزش کردن در یک باشگاه ورزشی واقعی لذت میبرد، به همین دلیل به باشگاه بارباروسا، در خیابان پایینتر از محوطه کالج مورهاوس، میرفت.
یاسمین پاسخ داد: «اسم میانی من «تروبل» است.» و به شیوهای نسبتاً تحریکآمیز به استیون لبخند زد. یاسمین با تاپ آبی و شلوارک قرمز نئونی و موهای بلند بلوندش که با کش بسته شده بود، واقعاً شبیه دردسر به نظر میرسید. این زیبای روسِ متولد چچن در آن لباس واقعاً جذاب به نظر میرسید. یاسمین ۱.۵۸ متر قد داشت و در تمام قسمتهای بدنش به طرز دلپذیری چاق بود. استیون از زنانی که کمی گوشتالو بودند، خوشش میآمد، مثل یک جنتلمن واقعی جنوبی…
استیون با لحنی شیطنتآمیز گفت: «نباید مثل یه دختر خوب روسی برگردی سفارت؟» یاسمین اخم کرد، سپس به سمتش رفت و او را بوسید. استیون با انداختن دستانش دور یاسمین و بوسیدنش، خودش را غافلگیر کرد. سال ۱۹۹۷ بود و حتی در شهری لیبرال و از نظر نژادی متنوع مانند شهر آتلانتا، یک مرد سیاهپوست و یک زن سفیدپوست مو بور که در ملاء عام همدیگر را لمس میکردند، باعث تعجب مردم میشد.
پیرزنی سفیدپوست که از آنجا رد میشد فریاد زد: «بیحیا»، و استیون و یاسمین او را نادیده گرفتند و به معاشقه ادامه دادند. آنها به خانه استیون رفتند و خوشبختانه والدین و خواهرش بیرون بودند، بنابراین آن زوج خانه را برای خودشان داشتند. آنها به سختی به اتاق خواب استیون در زیرزمین خانه رسیدند و شروع به درآوردن لباسهایشان کردند. آنها بسیار مشتاق بودند که آن موجود عجیب و غریبشان را به نمایش بگذارند.
یاسمین در حالی که استیون او را روی میز ضخیمی از جنس بلوط تکیه داده بود، با لبخندی شهوتانگیز به او گفت: «من دختر روس خوبی نیستم.» استیون یک بار دیگر او را بوسید و سینههایش را از روی تاپش که یاسمین با عجله آن را درآورد، لمس کرد. استیون سینههای سفید شیری رنگ یاسمین را نوازش کرد و هالههای صورتی رنگش را مکید. یاسمین در حالی که استیون مشغول کار روی یاسمین بود، لبهایش را با قدردانی لیسید. برادر دستهای با استعدادی داشت…
استیون در حالی که یاسمین را روی میز میگذاشت و او را ارضا میکرد، زمزمه کرد: «تو یه مامان عجیب و غریبی و من از این خوشم میاد.» این زن زیبای چچنی تپل، با سینههای بزرگ، باسن پهن و پایینتنه بزرگ و پوست چینی، باشکوه به نظر میرسید و استیون از او سیر نمیشد. استیون میخواست یاسمین را از سر تا نوک پا لیس بزند و همین کار را هم کرد. این زن زیبای چچنی واقعاً خوشمزه بود…
یاسمین در میان جیغهایش پرسید: «از مزهی من خوشت میآید؟» استیون صورتش را بین پاهای یاسمین فرو برد و او را تا ته خورد. استیون سرش را تکان داد و به او چشمک زد، سپس به لیسیدن کس یاسمین ادامه داد. کلیتوریس یاسمین را مکید و انگشتانش را در کس خیس و پرموی یاسمین فرو برد. یاسمین به آرامی ناله کرد و با تشویق، پشت سر استیون را مالید، از کاری که او با او میکرد لذت میبرد.
استیون در حالی که مثل یک مرد گرسنه کس یاسمین را میجوید، با عصبانیت پاسخ داد: «طعم بهشتی داری.» یاسمین با صدای بلند و با بیخیالی وحشیانهای جیغ کشید و استیون فهمید که او را درست همان جایی که میخواهد، دارد. آنها به خوشگذرانی خود ادامه دادند و استیون یاسمین را روی مبلی که در همان نزدیکی بود، نشاند و صورت زیبای رنگپریده را به پایین و باسن را به بالا خم کرد. یاسمین برگشت و پوزخندی زد که همزمان شهوانی و گستاخانه بود…
یاسمین در حالی که باسن بزرگ و گرد خود را به سمت استیون تکان میداد، با سرزنش گفت: «فکر میکنی میتونی این همه باسن رو تحمل کنی؟» استیون پوزخندی زد و محکم به باسن او زد که باعث شد یاسمین از تعجب ساختگی جیغ بزند. استیون کیر سفتش را به داخل یاسمین فرو کرد و از پشت وارد کس شیرین او شد. استیون باسن یاسمین را گرفت و کیرش را به داخل او فرو کرد که باعث جیغ زدن یاسمین شد و با قدرت ضرباتش، آن باسن بزرگ را به بالا و پایین پرتاب کرد.
استیون در حالی که کنترل خود را به دست میگرفت و کیر یاسمین را که این زیبای چچنی واقعاً لیاقتش را داشت، فرو میکرد، گفت: «خفه شو و این کیر را بگیر، و تا داری این کار را میکنی، آن باسن را هم برای من بکن.» یاسمین جیغ بلندی کشید در حالی که استیون با خشونت او را گایید و تا جایی که میتوانست، کون بزرگ و گرد خود را به کشاله ران معشوقش کوبید و کیر بلند و تیرهاش را تا اعماق وجود او فرو کرد.
یاسمین در حالی که استیون موهایش را میکشید و با آلت تناسلیاش به باسن بزرگش ضربه میزد، با صدای گرفته گفت: «اوه، بله، همینطوری منو بکن.» او از هر ثانیه آن تجربه، از کشیدن مو و ضربه زدن به باسن، و از درد داغ و لذتبخشی که در پایین احساس میکرد، وقتی استیو با آلت تناسلی سفت و کلفتش به کسش ضربه میزد، لذت میبرد. آنها تمام شب را گاییدند و مکیدند و تا وقتی که خسته نشدند، دست از این کار نکشیدند. دوران بسیار خوبی بود.
یاسمین تایسوموف، زن مسلمان چچنی مغرور و کاپیتان نیروی هوایی روسیه، با یادآوری این خاطره لبخند زد. شهر آتلانتا، زندگی قدیمیاش در آنجا و افرادی که میشناخت از او دور بودند. تقریباً دو دهه گذشته بود. در آن زمان، یاسمین نوزده ساله و استیون بیست ساله بود. آنها چیزی از زندگی نمیدانستند. آه، یاسمین چقدر دلتنگ آن روزهای خوب بود. آن شب، خوابش نمیبرد و برای سیگار کشیدن بیرون رفت.
یاسمین به سمت انبوهی از درختان نزدیک مرکز پایگاه نظامی کلرادو اسپرینگز رفت و در تاریکی، سیگارش را بیرون آورد و روشن کرد. سیگار کشیدن برایش حکم گناه داشت و قسم خورده بود که آن را ترک کند. ارتش ایالات متحده حالا کاملاً ضد سیگار بود، اما خوشبختانه، نیروهای مسلح روسیه در آن منطقه کمی سهلگیرتر بودند.
«مگر نمیدانی که این چیزها تو را میکشند؟» صدای مبهم و مردانهای آمد که لرزه بر اندام یاسمین انداخت. برگشت و خود را رو به… او یافت. کاپیتان استیون دایر از نیروی هوایی ایالات متحده، فارغالتحصیل کالج مورهاوس، و از آن همه جذابیت. او آنجا ایستاده بود، در لباس نظامیاش خوشتیپ به نظر میرسید، با آن لبخند مغرورانهی همیشگیاش.
یاسمین با لبخند پاسخ داد: «خب، من یه دختر با عادتهای بدم، میخوای باهاش چیکار کنی؟» و استیون سرش را تکان داد. وقتی فرماندهی ارشد ارتش روسیه به او اطلاع داد که برای حضور در میان رهبران رزمایش مشترک نظامی ایالات متحده و روسیه در پایگاه نظامی کلرادو اسپرینگز انتخاب شده است، یاسمین هیجانزده شد. با این حال، یاسمین حتی یک میلیون سال هم تصور نمیکرد که روزی با دوست قدیمی و معشوق سابقش، استیون دوایر، روبرو شود.
استیون با گستاخی همیشگی پاسخ داد: «خب، میتوانستم بزنمت اما تا جایی که یادم میآید، از این کار خوشت میآمد.» و یاسمین پوزخندی زد، سپس فاصله بینشان را پر کرد. او همانجا ایستاد، در حالی که صورتش چند سانتیمتر با صورت استیون فاصله داشت و نفسش را حبس کرد. استیون لبخندی زد و سپس او را در آغوش گرفت و بوسید. یاسمین با شور و اشتیاق زنی که زندگیاش را گذرانده بود، استیون را بوسید و استیون هم متقابلاً این کار را برایش جبران کرد. آنها مثل دو عاشق که میدانستند ممکن است دیگر هرگز یکدیگر را نبینند، همدیگر را میبوسیدند…
یاسمین وقتی برای نفس کشیدن به هم نزدیک شدند، گفت: «با من حرف بزن، استیو.» و استیون لبخند زد و سر تکان داد. کمی بعد، در تاریکی و سکوت، کنار هم روی چمن نشسته بودند و یاسمین تایسوموف و استیون دوایر با هم شوخی میکردند، دو دوست قدیمی که حسابی به هم حال میکردند. گذر زمان با استیون مهربان بود، برای مردی در اواسط سی سالگیاش، خوشتیپ به نظر میرسید، هیکل خوبی داشت و هنوز موهای تیرهاش خاکستری نشده بود. و هنوز هم از چهرههای هالیوودی مثل ویل اسمیت و دنزل واشنگتن و حتی آن بازیگر چاد بوزمن خوشتیپتر بود.
در پانزده سال گذشته، استیون دوایر در نیروی هوایی ایالات متحده خدمت کرده و در افغانستان و همچنین عراق مأموریتهایی را انجام داده بود. او همچنین ازدواج کرده و طلاق گرفته بود و از آن ازدواج کوتاه با یک زن سفیدپوست آمریکایی که حتی زحمت نام بردنش را هم به خود نداده بود، یک پسر به نام جونیور داشت. یاسمین با فکر کردن به استیون به عنوان یک مرد متأهل لبخند زد و متوجه شد که این با طبیعت وحشی و هوسباز او سازگار نیست.
یاسمین ازدواج نکرده بود، اما زمانی با او خیلی صمیمی بود. در واقع، چند ماه قبل از رزمایش مشترک نظامی ایالات متحده و روسیه، یاسمین از نامزد قدیمیاش، یک سیاستمدار مسلمان چرکس به نام مالک اوزدمیر، که در شهر مسکو با او آشنا شده بود، جدا شده بود. مالک خوشقیافه و جذاب بود، اما برای یاسمین کمی محافظهکار بود. آن مرد معتقد نبود که زنان مسلمان باید سرباز باشند و انتظار داشت یاسمین پس از ازدواج، خدمت در نیروی هوایی روسیه را رها کند. یاسمین کمی پس از اینکه مالک اوزدمیر آن حرف احمقانه را زد، او را کنار گذاشت…
استیون در حالی که به او لبخند میزد گفت: «خب، یاسمین، بابت نامزد سابقت متاسفم، اما خوشحالم که تو در آمریکا هستی.» یاسمین لبخند او را پاسخ داد و وقتی استیون دست او را گرفت و به لبهایش نزدیک کرد، او هم خندید، حتی در حالی که قلبش به تپش افتاده بود. آنها تقریباً بیست سال بود که یکدیگر را ندیده بودند و حالا هر دو در دهه سی سالگی خود بودند، اما انگار زمان متوقف شده بود.
یاسمین پاسخ داد: «خوشحالم که من هم در آمریکا هستم و خوشحالم که تو اینجا با من هستی.» و دست در دست، او و استیون تمام شب را با هم صحبت کردند. وقتی سپیده دمید، به پادگانهای خود بازگشتند. یاسمین احساس خستگی میکرد و میدانست که روز پیش رو سخت خواهد بود، اما میتوانست با قهوه و عزم راسخ از پس آن برآید. قبل از اینکه او و استیون از هم جدا شوند، شماره تلفن و آدرس ایمیل خود را رد و بدل کرده بودند. استیون قول داده بود که برای دیدنش برود. یاسمین در حالی که از انتظار لبخند میزد، با خود فکر کرد: «امشب میبینمت.»