زنان سعودی که عاشق مردان سیاه‌پوست هستند

فاطمه السعود با تکبر گفت: «شوهرم از باد معده‌ام خوشش می‌آید.» او از دستشویی زنانه بیرون آمد و به زنان جوان دیگری که آنجا ایستاده بودند نگاه می‌کرد. بینی‌هایشان از انزجار چین خورده بود، چون ناخواسته دود سمی او را استنشاق می‌کردند. این زن جوان مسلمان عربستان سعودی پس از خوردن یک ساندویچ پنیر به‌خصوص ناخوشایند، مجبور شد به دستشویی زنانه برود. کارش که تمام شد، فاطمه دست‌هایش را شست و از آنجا خارج شد.

زن جوان سفیدپوست قدبلند و لاغری با موهای سبز دکلره شده، در حالی که از استنشاق باد معده فاطمه اشک در چشمانش جمع شده بود، گفت: «عرب عوضی نفرت‌انگیز». فاطمه لبخندی شیطانی به او زد و در حالی که سرش را بالا گرفته بود، آنجا را ترک کرد. زن جوان سعودی به سمت پله برقی منتهی به طبقه دوم مرکز خرید ریدو رفت، جایی که همسرش مالک جما و پسرشان احمد جما منتظر بودند.

فاطمه السعود درست قبل از اینکه به در دستشویی برسد با عصبانیت جواب داد: «لعنت به تو، عوضی سفید احمق» و دختر سفید از تعجب پلک زد. ظاهراً او به اقلیت‌هایی که جواب می‌دادند عادت نداشت. واکنش زن جوان سفیدپوست به هیچ وجه فاطمه السعود را متعجب نکرد. بزدلی و طبیعت منفعل-پرخاشگر برخی از کانادایی‌ها واقعیت زندگی روزمره مسلمانان ساکن در سرزمین‌های شمالی سفیدپوستان بود…

فاطمه السعود، پس از تقریباً یک دهه زندگی در شهر اتاوا، انتاریو، به نژادپرستی منفعل-پرخاشگرانه‌ای عادت کرده بود که کانادایی‌های سفیدپوست هر زمان که افراد رنگین‌پوست را می‌دیدند، از خود نشان می‌دادند. از سرفه کردن و تف کردن روی زمین هر زمان که یک مرد سیاه‌پوست را با یک زن سفیدپوست می‌دیدند گرفته تا قرار دادن کوله پشتی‌هایشان روی صندلی کناری‌شان برای جلوگیری از نشستن بیش از حد نزدیک اقلیت‌ها. کانادایی‌ها دوست داشتند خود را بردبار و مترقی بدانند، اما نفرت آنها از مسلمانان امروزه چهره واقعی آنها را بسیار آشکار کرده است…

فاطمه با خوشحالی به دو مرد مهم زندگی‌اش خوشامد گفت. آنها نشستند و با غذای خوشمزه چینی شام خوردند و فاطمه به مالک و احمد لبخند زد، از بودن در کنار خانواده‌اش هیجان‌زده بود. فاطمه به خاطر عشق آنها، زندگی قدیمی خود در شهر دمام، عربستان سعودی را رها کرد و در شهر اتاوا، انتاریو ساکن شد. اگرچه فاطمه گاهی اوقات دلتنگ وطنش می‌شد، اما حاضر نبود همسر و پسرش را به خاطر دنیا رها کند…

مالک گفت: «سلام زیبا.» و دست فاطمه را در دست گرفت، به آرامی فشرد و سپس آن را به لب‌هایش نزدیک کرد. فاطمه به شوهرش نگاه کرد و لبخند زد، از مهربانی و حس عاشقانه‌ی او خوشحال بود. اکثر مردان در پادشاهی عربستان سعودی، جایی که او بزرگ شده بود، زنان را چیزی بیش از یک کالا نمی‌دانستند. زیرا عربستان سعودی توسط اشراف و روحانیونی اداره می‌شد که از سختگیرانه‌ترین تفسیر قوانین اسلامی پیروی می‌کردند. از سوی دیگر، مالک از هر نظر یک مرد مسلمان مدرن بود…

فاطمه پرسید: «چه مرد نازنینی، چطور اینقدر خوش‌شانس شدم؟» و سپس بدون اینکه منتظر جواب مالک بماند، به او نزدیک‌تر شد و لب‌هایش را بوسید. روزگاری، فاطمه از هر مسلمانی که در ملاء عام چنین ابراز محبتی می‌کرد، اخم می‌کرد. در پادشاهی عربستان سعودی، قوانین رفتار عمومی، حتی بین زن و شوهر، سختگیرانه بود. فاطمه با زندگی در شهر اتاوا، به همراه همسر محبوب و آزاده‌اش، مالک، به عنوان راهنما، چیزهای زیادی را فراموش کرد… و به خاطر این کار، حالش بهتر شد.

مالک وقتی برای نفس کشیدن بالا آمدند، پاسخ داد: «تو فرشته‌ای هستی که از بهشت ​​فرستاده شده‌ای تا همسر من باشی.» فاطمه با نگاهی عاشقانه به شوهرش نگاه کرد و به او لبخند زد. مالک با قدی حدود ۱.۸۰ متر، پوستی به رنگ قهوه‌ای روشن و موهای مشکی صاف و فر، به طرز زمختی خوش‌قیافه بود، به گونه‌ای که فقط مردان آفریقایی‌تبار می‌توانستند چنین باشند. اولین باری که نگاهشان به هم افتاد، فاطمه به مالک نگاه کرد و فهمید که این جوان مسلمان آفریقایی قدبلند و تیره‌پوست، قرار است نقش مهمی در زندگی او ایفا کند…

مالک جاما، متولد شهر ادمونتون، آلبرتا، از والدین مهاجر مسلمان سومالیایی، یوسف و مونا جاما، مدتی پیش برای تحصیل در رشته مهندسی عمران در دانشگاه کارلتون به شهر اتاوا، انتاریو آمد. در آنجا بود که با فاطمه دوست داشتنی آشنا شد. این دو نفر در داخل کتابخانه دانشگاه به طور اتفاقی یکدیگر را دیدند. هر دو به دنبال آخرین کتاب «مقدمه‌ای بر مهندسی» که در قفسه‌های اجاره‌ای باقی مانده بود، می‌گشتند و در نهایت آن را با هم به اشتراک گذاشتند. اینگونه شروع شد…

فاطمه به مالک اعتراف کرد: «زنان سعودی قرار نیست با مردان از جوامع دیگر ارتباط برقرار کنند، حتی اگر مسلمان باشند، اما وقتی تو را می‌بینم، چیزهایی حس می‌کنم.» این جمله را یک بعد از ظهر شنبه، پس از تماشای فیلم «جایی برای پیرمردها نیست» از سینما سیلور سیتی بیرون آمدند. مالک به فاطمه نگاه کرد و لبخند زد. زن جوان سعودی با قدی تنها ۱.۷۵ متر، پوستی برنزه تیره، موهای بلند و فرفری تیره که زیر حجابش جمع شده بود و کت چرمی مشکی که بدن خوش‌فرمش را قاب گرفته بود، بسیار زیبا به نظر می‌رسید. چطور مردی می‌توانست در برابر او مقاومت کند؟

مالک با اطمینان پاسخ داد: «هیچ اشکالی ندارد، فاطمه، پیامبر محمد می‌خواست ما یک امت باشیم، صرف نظر از رنگ پوست یا ملیت، ما هر دو مسلمانیم.» و سپس دست فاطمه را گرفت و در حالی که زن جوان سعودی شوکه شده به او نگاه می‌کرد، آن را به لب‌هایش نزدیک کرد و بوسید. فاطمه لبخندی زد، هم شوکه شده بود و هم از چنین حرکت محبت‌آمیزی خوشحال. هیچ مردی تا به حال او را به احساسی که مالک جاما داشت، دچار نکرده بود، مطمئناً…

فاطمه با تردید پاسخ داد: «آمین.» و مالک به چشمان او نگاه کرد و لبخند زد. به آرامی به او نزدیک‌تر شد، تا جایی که صورت‌هایشان چند سانتی‌متر از هم فاصله داشت. فاطمه با لبخندی عصبی به او نگاه کرد. آن موقع بود که مالک او را بوسید. همان‌جا، روی پله‌های سینما، در یک عصر شنبه‌ی سرد و برفی. بدین ترتیب، محقق مسلمان قدبلند سومالیایی-کانادایی و دانشجوی جوان مسلمان عربستان سعودی کوتاه‌قد، خوش‌هیکل و محجبه، ابتدا یکدیگر را بوسیدند. رابطه‌ای جسورانه، گاهی پرآشوب اما همیشه پرشور بین آنها شکل گرفت…

چند روز بعد، در حالی که مالک پس از ساعت‌ها عشق‌بازی پرشور، خیس عرق در اتاق خواب آپارتمانش در وانیر دراز کشیده بود، به فاطمه گفت: «از تو سیر نمی‌شوم.» زن جوان خوش‌اندام سعودی به او تکیه داده بود و او بدن شهوت‌انگیز و عرق‌آلودش را نوازش می‌کرد. فاطمه در حالی که مالک با شیطنت به باسن کلفت و گرد او ضربه می‌زد، پوزخندی زد. او با خوشحالی آهی کشید، در حالی که پس از ضربات بی‌وقفه مالک، تمام بدنش به طرز لذت‌بخشی درد می‌کرد…

فاطمه گفت: «من هم تو را.» و مالک را عمیق و کامل بوسید. درست به همین ترتیب، دوباره خوشگذرانی‌شان شروع شد. این بار، فاطمه روی چهار دست و پا قرار گرفت و گونه‌های کلفت باسنش را کاملاً باز کرد و یک هدف کاملاً واضح را نمایان ساخت. مالک در حالی که لبخند می‌زد، پشت سر فاطمه قرار گرفت و باسن ضخیم و برنزه‌اش را تحسین کرد. ابتدا نفس عمیقی کشید و سپس زبانش را در سوراخ باسن او فرو برد. زن جوان سعودی با خوشحالی آهی کشید در حالی که مالک باسن او را می‌مالید و سپس شروع به خوردن باسن او کرد…

مالک مکثی کرد و گفت: «فاطمه، می‌خواهم وقتی دارم کونت را می‌خورم، تو هم گوز کنی.» و وقتی فاطمه‌ی متعجب برگشت و به او نگاه کرد، پسر سومالیایی-کانادایی پوزخندی زد و برای تأکید به کون گنده‌ی او کوبید. فاطمه با حالتی عصبی پوزخندی زد و سرش را تکان داد. مدتی بود که او و مالک با هم بیرون می‌رفتند و او از شرم پنهانش برایش گفته بود. نفخ غیرقابل کنترلش، که علاقه‌اش به برنج و لوبیا و ساندویچ پنیر هیچ کمکی به آن نمی‌کرد.

فاطمه با پوزخندی گفت: «بخواه تا به تو داده شود.» و سپس گونه‌هایش را فشرد و با ناله‌ای بلند و آبکی، گوزش را بیرون داد. مالک که در آن زمان زبانش را تا ته مقعدش فرو کرده بود، نزدیک بود از گوز او خفه شود، اما به شیوه‌ای خوب. پسر جوان سومالیایی با اشتیاق گوز فاطمه را بلعید و بخارات فوق‌العاده مست‌کننده‌اش را استنشاق کرد. مالک که تمام عمرش مجذوب گوزهای زنانه بود، عطر بخارات کون فاطمه را فوق‌العاده لذیذ یافت.

مالک وقتی مکیدن باد معده فاطمه را تمام کرد، با خنده گفت: «خب، این دیگه چیه، مامان عربِ جذابِ گنده؟» زن جوان سعودی پوزخندی زد و باسن بزرگ و برنزه‌اش را به صورت او فشرد. فاطمه حتی در وحشی‌ترین رویاهایش هم فکر نمی‌کرد مردی را پیدا کند که نه تنها عیب‌هایش را بپذیرد، بلکه آنها را بخشی از عشق‌بازی‌شان کند. وقتی مالک شروع به بازی با باسن او کرد، فاطمه با اشتیاق فراوان از آن استقبال کرد…

فاطمه زمزمه کرد: «مالیک، می‌خوام تو کونم باشی، می‌دونم حرامه اما هوسش رو دارم.» و مالک به او نگاه کرد و لبخند زد. مرد جوان باورش نمی‌شد که چقدر خوش‌شانس است. دستش را دراز کرد تا کمی کرم آلوئه ورا بردارد، مقداری از آن را روی کون فاطمه مالید و سپس آلت تناسلی‌اش را به باسن او مالید. با این حال، قبل از اینکه بتواند به او نزدیک شود، فاطمه برگشت و به او نگاه کرد و سرش را تکان داد. زن جوان با ولع به آلت تناسلی مالک نگاه کرد و مالک لبخند زد، زیرا می‌دانست او چه می‌خواهد…

مالک با خوشحالی آهی کشید و روی تخت دراز کشید، کاملاً آرام بود و فاطمه کیرش را در دهان زیبایش فرو کرد. او به آرامی کیر مالک را مکید و بیضه‌هایش را ماساژ داد. خیلی زود، فاطمه مالک را محکم‌تر از سنگ مکید و مالک آماده‌ی ارضای او شد. او عزیزش را روی چهار دست و پا قرار داد، باسن او را کمی بیشتر چرب کرد و سپس کیرش را به سوراخ باسن او فشار داد. بدون معطلی بیشتر، مالک کیرش را در کون فاطمه فرو کرد…

فاطیما در حالی که به آرامی ناله می‌کرد، گفت: «اوه، بله، منو بکن.» مالک باسن پهن فاطیما را محکم گرفت و در حالی که باسن فاطیما را می‌گشود، اوقات خوشی را سپری کرد. کون تنگ و گرم زن جوان، کیر او را محکم گرفته بود. مالک چند بار سکس مقعدی داشت، عمدتاً با دختران جامائیکایی و دختران سفیدپوستی که معمولاً با آنها قرار می‌گذاشت. این مرد سومالیایی هرگز در وحشی‌ترین رویاهایش هم تصور نمی‌کرد که با یک زن عرب سکس مقعدی داشته باشد، چه برسد به زنی از پادشاهی ممنوعه عربستان سعودی.

مالک پاسخ داد: «هوم، صبور باش، کونت سفته عزیزم، اما من می‌تونم باهاش ​​کنار بیام.» و با بازیگوشی به کون بزرگ فاطمه که باعث لرزیدن گونه‌های کلفتش شد، او را تنبیه کرد. مالک به آرامی اما با اطمینان بیشتر کیرش را در کون فاطمه فرو کرد و همینطور که او را پر می‌کرد، جیغ‌های زن جوان تغییر کرد. با ضربات آهسته و عمیق، مالک با لذت او را گایید و فاطمه در حالی که کونش را بالا می‌کشید جیغ می‌زد و به کشاله ران او می‌سایید و کیرش را بیشتر در کون او فرو می‌کرد.

بعد از آن، مالک جما و فاطمه السعود کنار هم روی تخت دراز کشیده بودند، با دلی پر از لذت و درد پس از ساعت‌ها خوشگذرانی پرشور، شهوانی و زننده. مالک به آرامی خرناس می‌کشید و فاطمه به او نگاه می‌کرد و لبخند می‌زد، زیرا او در خواب بسیار زیبا بود. حتی زیباتر از بیداری. آن زمان بود که زن جوان مسلمان عربستان سعودی فهمید که این مردی است که سرنوشت او را برای جفتش فرستاده است. به عشق مالک جما، فاطمه السعود از زندگی قدیمی خود در پادشاهی عربستان سعودی دست می‌کشد و هرگز به عقب نگاه نمی‌کند…

Leave a Comment