سلطه‌گر مسلمان چچنی

از نظر جیسون «جی» برایت، انسان فقط یک بار زندگی می‌کند، و فایده‌ی پول خرج کردن و وقت تلف کردن چیست اگر کسی از چنین چیزهایی بهره نبرد؟ گذشته از همه اینها، آمدن به شهر اتاوا، انتاریو، ایده‌ی جیسون نبود. پیرمردش، جورج برایت، بنیانگذار شرکت مهندسی عمران برایت لایتز، می‌خواست جیسون به خارج از کلان‌شهر هوستون، تگزاس، برود و دنیای بیرون را کشف کند.

جیسون موافقت کرد، با شرایط خاصی، او پول نقد و اختیار تام زیادی می‌خواست تا هر طور که صلاح می‌داند از آن استفاده کند. خوشبختانه، پیرمردش موافقت کرد. وقتی جیسون برای اولین بار پا به شهر اتاوا، انتاریو گذاشت، در ابتدا با بن‌بست مواجه شد. در مقایسه با شهر روشن، سرزنده و سرگرم‌کننده هوستون، شهر اتاوا چیز زیادی برای دیدن نداشت. خوشبختانه، خانم‌های اتاوا گروه بدی نبودند. جیسون از زمانی که مدتی پیش برای اولین بار به کالیفرنیا سفر کرده بود، این همه زن سفیدپوست با باسن بزرگ ندیده بود. جیسون با شهوت فکر کرد: «من می‌توانم با این موضوع کنار بیایم.»

جیسون «جی» برایت وقتی با شماره‌ای که از پشت روزنامه اتاوا سولار نیوز آمده بود تماس گرفت، اصلاً نمی‌دانست با چه چیزی روبرو می‌شود. روی آگهی نوشته شده بود: «بانوی آمینا از چچن، سلطه‌گر اروپای شرقی». جیسون که عادت داشت برای سرگرمی آگهی‌های شیطنت‌آمیز را مرور کند، تصمیم گرفت بانو آمینا را امتحان کند. او سهم خود را از اسکورت‌ها در سراسر شهر اتاوا، انتاریو، امتحان کرده بود و دلیلی نمی‌دید که چیزهای جدید را امتحان نکند.

راستش را بخواهید، برای یک لذت‌گرا و شهوت‌گرای آشکار مثل جیسون، دنیای BDSM جذابیت خاصی داشت. جیسون ویدیوهای BDSM را دیده بود که در آن مردانی با لباس چرمی زنان را می‌بندند و شلاق می‌زنند و سپس با آنها رابطه جنسی خشن برقرار می‌کنند. در سایر ویدیوهای BDSM، زنان کم‌پوشیده با شلاق، سوار بر محصولات جنسی و دیلدوهای بنددار، بر برخی از مردان نگون‌بخت تسلط دارند. این ویدیوها بیشتر جیسون را تحریک می‌کردند، به همین دلیل کنجکاوی او را برانگیختند.

صدای زنانه‌ی مغروری از آن طرف خط گفت: «من را بانو امینه، بانوی اول چچن خطاب می‌کنند و اگر خرابکاری کنی، پشیمان خواهی شد.» و باعث شد جیسون بخندد. او پشت تلفن قبول کرد، چون نیازی به شیطنت تلفنی نبود. مردان و زنانی که پشت تلفن خشن به نظر می‌رسیدند، به ندرت متوجه می‌شدند که همیشه با یک کلیک تا ناتوانی فاصله دارند، صرف نظر از اینکه چقدر فکر می‌کردند سرسخت هستند.

جیسون پاسخ داد: «به نظر من خانم امینه خوب است.» و قبل از اینکه برای آماده شدن برود، برایش آرزوی موفقیت کرد. جیسون با قدی حدود ۱۸۰ سانتی‌متر، اندامی ورزیده و خوش‌قیافه، با پوستی صاف و شکلاتی و موهای تیره و فرفری و صاف، به طرز منحصر به فردی جذاب است، همانطور که مردان سیاه‌پوست از جنوب آمریکا معمولاً جذاب هستند. جیسون، اهل هوستون، تگزاس، به عنوان بخشی از یک برنامه تبادل دانشجو با دانشگاه قدیمی‌اش، دانشگاه جنوبی تگزاس، سال تحصیلی را در دانشگاه کارلتون در اتاوا می‌گذراند.

جیسون، پسر یک تاجر ثروتمند آفریقایی-آمریکایی، به بهترین چیزهای زندگی عادت کرده بود و پس از نقل مکان به پایتخت کانادا نیز انتظار کمتری نداشت. خانم‌های اهل بخش کثیف‌تر زندگی شبانه اتاوا هرگز نمی‌دانستند چه چیزی به آنها ضربه می‌زند، زیرا جیسون پول برای خرج کردن، ذوق ماجراجویی و میل جنسی بالایی داشت. برادر اهل هوستون به دنبال دردسر بود و احساس می‌کرد اتاوا به سختی می‌تواند اشتهای نسبتاً هوس‌انگیز او را ارضا کند…

سه شب پیش، جیسون با ایمی، یک اسکورت زن سفیدپوست ریزنقش، موطلایی و چشم‌آبی با باسنی تپل، حسابی خوش گذراند. در ابتدا، ایمی تمایلی به رزرو شدن توسط جیسون نداشت زیرا او معمولاً با مردان رنگین‌پوست سروکار نداشت، اما جیسون پیشنهاد داد که صد دلار بیشتر از دستمزد معمول دویست دلاری‌اش به او بپردازد و قول داد که یک جنتلمن باشد. جیسون با خودش فکر کرد که پول حرف اول را می‌زند، در حالی که ایمی، اسکورت، لحنش را عوض کرد.

ایمی به جیسون گفت: «تو اون چیزی نیستی که انتظار داشتم.» در حالی که در آپارتمان وانیر، جایی که معمولاً کارهایش را انجام می‌داد، لم داده و کثیف شده بودند، روی تخت راحت دراز کشیدند و در کمال تعجب، ایمی تمام کارها را انجام نمی‌داد. جیسون، دختر زیبای ریزه میزه و بور را چهار دست و پا، رو به پایین و باسن رو به بالا، روی تخت گذاشته بود و زبانش را در مقعد او فرو کرده بود و کوس خیس و پرموی او را لمس می‌کرد.

جیسون مکثی کرد و گفت: «امی عزیزم، من یک جنتلمن جنوبی هستم و ما از خانم‌های جنوب مراقبت می‌کنیم.» و امی با خوشحالی از این مشتری که به طور غیرمنتظره‌ای مودب و شوخ‌طبع بود، ریزریز خندید. بیشتر مردانی که امی با آنها سر و کار داشت، مردان سفیدپوست میانسالی بودند که با او مثل یک تکه گوشت رفتار می‌کردند، اما جیسون اینطور نبود. اول از همه، آن مرد جوان قدبلند، سبزه و خوش‌قیافه با لهجه جنوبی جذاب، دوستانه رفتار می‌کرد و به جای لذت بردن خودش، به لذت امی اهمیت می‌داد.

ایمی جیغ زد: «اوه، بله، انجامش بده.» از کاری که جیسون با او می‌کرد لذت می‌برد. برادر زبانش را تا ته در کون او فرو کرده بود و با سه انگشتش کسش را می‌مالید و آن را به این طرف و آن طرف می‌چرخاند. ایمی آنقدر از این کار خوشش آمد که ناله‌ی عمیقی کرد و شروع به مالیدن باسنش به صورت جیسون کرد، مشتاق عشق‌بازی‌های بیشتر او به سبک تگزاسی.

جیسون به امی قول داد: «عزیزم، هنوز چیزی حس نکردی.» و همینطور که شب سپری می‌شد، یکی دو چیز به آن دختر خوشگل بلوند نشان داد. امی که در ابتدا به جیسون گفته بود «یونانی» مورد علاقه‌اش نیست، با تردید به او اجازه داد تا به در پشتی‌اش دسترسی بیشتری داشته باشد. تا آخر شب، جیسون امی را به پشت روی زمین خوابانده بود، پاهایش را بالا گرفته بود و کیر بزرگ و سیاهش را در کون گرم و تنگ او فرو کرده بود. واقعاً باشکوه بود.

بعد از آن تجربه، جیسون احساس خیلی خوبی داشت و مشتاق بود تا مرزهای جدیدی را، چه برای خودش و چه برای خانم‌های محلی، جابجا کند. به همین دلیل بود که او طبق درخواست خانم امینه، به خانه‌ی او در جاده‌ی مونترال در منطقه‌ی وانیر رفت و سیصد و پنجاه دلار از دستگاه خودپرداز نزدیک برداشت کرد. خانم امینه گران است، بهتر است این چیزهای فتیش ارزشش را داشته باشد، جیسون در حالی که جلوی ساختمان آجری قرمز ایستاده بود، آرام غرغر کرد.

البته جیسون قبل از آمدن به لانه‌ی بانو امینه از چچن، تحقیقاتش را در مورد او انجام داده بود. این خانم در چندین انجمن گفتگوی پر از طرفداران BDSM در مناطق اتاوا، گاتینو، تورنتو و مونترال، به شدت توصیه شده بود. شایعات زیادی در مورد بانو امینه وجود داشت. برخی ادعا می‌کردند که او واقعاً یک مهاجر مسلمان چچنی است که به نوعی به یک سلطه‌گر حرفه‌ای تبدیل شده است و برخی دیگر ادعا می‌کردند که او فقط یک آدم عجیب و غریب است. در هر صورت، جیسون کنجکاو شده بود.

حدود پنج دقیقه بعد از اینکه جیسون زنگ در را زد، تصویری از یک زیبایی جلوی در ظاهر شد. جیسون متوجه شد که به یک زن زیبا با قدی حدود ۱۸۰ سانتی‌متر، اندامی ورزیده و حدوداً چهل و چند ساله و بور نگاه می‌کند که او را به یاد بازیگر بور فیلم‌هایی مثل هنکاک، بازی‌های گوزن شمالی و قوانین خانه سایدر می‌انداخت. جیسون نمی‌توانست نام بازیگر را به خاطر بیاورد، اما خانمی که جلویش بود شبیه او بود، فقط یک تاپ مشکی و شلوار چرمی مشکی پوشیده بود که او را شبیه چیزی از فیلم ماتریکس می‌کرد.

خانم قدبلند و بور با لهجه‌ای که جیسون نمی‌شناخت گفت: «سلام، من خانم امینه هستم.» جیسون به او لبخند زد و سرش را به آرامی پایین آورد و به پروتکل تن داد. بسیاری از این افراد BDSM نقش خود را بسیار جدی می‌گرفتند. آنها داخل شدند و آپارتمان او در طبقه دوم ساختمان نسبتاً مرتبی بود. جیسون با هیجان و کمی ترس وارد شد و خانم امینه که ظاهراً این را حس کرده بود، لبخندی درخشان به او زد.

جیسون مودبانه گفت: «تو خیلی زیبایی.» و خانم امینه سرش را تکان داد و او را به داخل راهنمایی کرد. آپارتمان آن چیزی نبود که جیسون در ابتدا انتظار داشت. آنجا پر از وسایل بردگی بود و او اسباب‌بازی‌ها و وسایل دیگری را روی دیوارها و یک تاب جنسی در گوشه‌ای دید. یک تخت بزرگ در گوشه‌ای دیگر بود و وسایل زیادی که جیسون نمی‌شناخت، مانند یک صلیب عجیب به شکل X. جیسون تحت تأثیر قرار گرفت و با خودش فکر کرد: «این خانم این چیزها را جدی می‌گیرد.»

«به لانه من خوش آمدید، آقای جی، من به شما شگفتی‌ها را نشان خواهم داد.» این جمله را بانو امینه چچنی گفت و در چند ساعت بعدی، او دقیقاً همین کار را کرد. به جیسون دستور داده شد که برهنه شود در حالی که بانو امینه، کاملاً پوشیده، بدن مرد جوان سیاه‌پوست قدبلند و ورزشکار را بررسی می‌کرد. بعداً، او را وادار کرد که چهار دست و پا بنشیند و با دستان دستکش‌پوش خود باسن او را بزند. جیسون همه چیز را سورئال، اما نوعی تحریک‌کننده یافت. جیسون با خودش گفت، همین است که هست.

جیسون بعد از اینکه بانو امینه چچنی شلاق زدن باسنش را تمام کرد، با لبخند گفت: «خیلی شدید بود.» بانو امینه نگاهی به او انداخت و جیسون خیلی دیر متوجه شد که با خطاب نکردن بانو مسلط با نام و عنوان مناسبش، پروتکل را نقض کرده است. جیسون وقتی خشم شعله‌ور را در چشمان بانو امینه دید، با خود فکر کرد که اوضاع قرار است خیلی زشت شود.

خانم امینه فریاد زد: «آقای جی، من به تو یک کار گفتم و تو حتی نتوانستی آن را انجام دهی، حالا باید تو را تنبیه کنم.» و وقتی جی زیر لب غرغر کرد، سیلی محکمی به صورتش زد. آن زن زیباروی بلوند که به طرز شگفت‌آوری قوی بود، جی را دوباره روی زمین انداخت و با خشونت او را وادار به تسلیم کرد. جیسون، سر به زیر و باسن به بالا، دیگر از خود راضی نبود و با اخم منتظر سرنوشت خود بود.

جیسون با بی‌حوصلگی زمزمه کرد: «منو تنبیه کنید، بانو آمینا، من لیاقتشو دارم.» و بانو آمینا پوزخندی زد. کمی کرم برداشت و از جیسون خواست گونه‌های کونش رو باز کنه و چربش کنه. بعد، بانو آمینا دیلدو بنددار مورد علاقه‌اش رو پوشید و انتهای اون رو به کون جیسون فشار داد. با یک حرکت سریع، بانو آمینا دیلدو رو به داخل کون جیسون فرو کرد و مرد تنومند و مرد آفریقایی-آمریکایی با نفوذ به کونش مثل یه عوضی جیغ زد.

«خفه شو جی، و مجازاتت رو ببین.» این جمله را بانو امینه در حالی که شروع به گاییدن جیسون می‌کرد، فریاد زد. بانو امینه باسن جیسون را گرفت و دیلدو را تا ته کون او فرو کرد. بانو امینه در حین گاییدن جیسون، حسابی او را اذیت کرد و با زبانی که کمی شبیه به زبان سرگئی، همسایه روسی سابقش در هوستون بود، او را سرزنش کرد.

جیسون کمی بعد گفت: «لعنتی، خیلی شدید بود، ممنون بانو امینه.» این مرد قدبلند و جوان آفریقایی-آمریکایی از ناحیه پایین کمر درد داشت و دلیل خوبی هم داشت. بعد از اینکه بانو امینه با دیلدو بنددارش او را به حالت تسلیم درآورد، جیسون لحظه‌ای نفس کشید و سپس طبق دستورالعمل بانو به سمت دوش رفت. چند دقیقه بعد، جیسون که کاملاً لباس پوشیده بود و کم و بیش ظاهری عادی داشت، آماده‌ی بالا و پایین پریدن بود.

بانو امینه چچنی به جیسون گفت: «بله، متشکرم، از شما سپاسگزارم.» قبل از رفتن، آن جنتلمن جوان سیاه‌پوست دم در ایستاد و به آن زن زیبای بلوند اروپای شرقی با قدی حدود شش فوت و لباس چرمی خیره شد، انگار که می‌خواست او را به خاطر بسپارد. جیسون در حالی که لبخند می‌زد، دست بانو امینه را گرفت و قبل از اینکه بتواند جلویش را بگیرد، آن را به لب‌هایش نزدیک کرد و به آرامی بوسید. برای لحظه‌ای کوتاه، بانو امینه پلک زد و سپس واقعاً سرخ شد.

جیسون با تشکر از اینکه چند کلمه روسی را که از همسایه قدیمی‌اش سرگئی یاد گرفته بود به یاد می‌آورد، به آرامی گفت: «پروشچای، خداحافظ، بانو امینه، یک جنتلمن هوستونی اینگونه خداحافظی می‌کند.» بانو امینه سر تکان داد و رفتن او را تماشا کرد. مدت‌ها پس از رفتن آن جوان خوش‌قیافه و عجیب آمریکایی، بانو امینه به رفتارهای عجیب و غریب اما به ظاهر سرگرم‌کننده او فکر می‌کرد. بانو امینه با لبخندی فکر کرد: «کراساوچیک (مرد خوش‌قیافه)، امیدوارم دوباره او را ببینم.»

Leave a Comment