شهوانی زنان مسلمان چچنی

یک روز یخبندان در اواخر نوامبر بود و طوفانی در خیابان چاریوت، جایی که بیش از سه دهه پیش، دولت روسیه زمینی را برای ساخت سفارتخانه مدرن خود خریداری کرد، در حال وزیدن بود. معمولاً خیابان چاریوت ساکت بود، اما در آن روز شوم، ده‌ها زن و مرد در مقابل سفارتخانه روسیه جمع شدند تا به اقدامات دولت الیگارشی روسیه علیه اقلیت مسلمان چچنی که تحت آزار و اذیت بودند، اعتراض کنند. یکی از معترضان قطعاً برجسته بود…

خاوا قدیروف با عصبانیت به نگهبان امنیتیِ قدبلندِ یونیفرم‌پوش که بین معترضان دیگر و سفارت روسیه، واقع در نزدیکی مرکز شهر اتاوا، ایستاده بود، گفت: «به چه کوفتی نگاه می‌کنی، پلیس اجاره‌ای؟» نگهبان آهی عمیق کشید و سپس درخواستش را از او تکرار کرد که از خط زردی که معترضان نه چندان مسالمت‌آمیز را از محوطه‌ی سفارت جدا می‌کرد، عبور نکند.

مامور امنیتی با لحنی مودبانه اما قاطع پاسخ داد: «خانم، مجبورم از شما خواهش کنم که پشت خط بمانید، لطفاً و متشکرم.» خاوا به او، این مرد جوان نسبتاً قدبلند و تیره‌پوست با لباس امنیتی آبی تیره، نگاه کرد و از خود پرسید که اربابان روسی‌اش چقدر به او پول می‌دهند تا با او و آرمان برحقش مخالفت کند. خاوا با ناراحتی فکر کرد، احتمالاً تا زمانی که پول می‌گیرد، برایش مهم نیست.

خاوا با عصبانیت گفت: «ما اینجا هستیم تا اعتراض کنیم، چون سه مرد جوان مسلمان چچنی در مسکو مورد حمله رادیکال‌ها قرار گرفتند و دولت روسیه به دنبال مهاجمان آنها نرفته است، این یک جنایت ناشی از نفرت است و ما آن را تحمل نخواهیم کرد.» و نگهبان که روی برچسب اسمش کامارا نوشته شده بود، آهی کشید. کامارا در سکوت از خود پرسید: «چرا من همیشه با آدم‌های عجول سر و کار دارم؟»

کامارا به آرامی گفت: «خواهر، اتفاقی که برای آن برادران مسلمان در مسکو افتاد وحشتناک بود، اما من هنوز نمی‌توانم به شما اجازه ورود به محوطه میشن را بدهم، پس لطفا پشت خط بمانید.» قبل از اینکه خاوا بتواند پاسخی بدهد، متوجه شد که چندین مامور امنیتی به جلوی صف می‌آیند. آنها در جایی که او و کامارا ایستاده بودند، جمع می‌شدند و ظاهراً با هم شوخی می‌کردند.

خاوا با تکبر گفت: «من خواهر تو نیستم، کامارا.» قبل از اینکه برود. او به میان جمعیت معترضان که حدود سی تا چهل نفر بودند، برگشت و میکروفون را از دوستش پاول، از دانشگاه اتاوا، قاپید. خاوا پشتش را به تیم امنیتی محافظان هیئت دیپلماتیک روسیه کرد و رو به دیگر معترضان کرد که اکثر آنها حتی چچنی هم نبودند، بلکه کانادایی‌های خیرخواهی بودند که به آرمان حقوق بشر علاقه داشتند.

ژاوا در میکروفون فریاد زد: «تهدید علیه هر اقلیت مذهبی یا قومی، تهدیدی علیه تمام حقوق بشر است، تعصب روسی تحمل نخواهد شد.» و جمعیت با صدای بلند تشویق کردند و با تایید این حرف، فریاد زدند. ژاوا مشتش را در هوا تکان داد و با جسارت فریاد زد، قبل از اینکه رو به محوطه سفارت روسیه کند. ژاوا در سکوت با خودش عهد کرد که روسیه قدرت چچن‌های مهاجر را احساس خواهد کرد.

عباس کامارا در صف معترضان ایستاده بود و صمیمانه آرزو می‌کرد که جای دیگری باشد. هوا سرد بود و کتی که روی یونیفرم امنیتی‌اش پوشیده بود، هیچ کمکی به محافظت از او در برابر هوای یخبندان کانادا نمی‌کرد. تنها چیزی که از باد شدیدی که تا مغز استخوان مرد جوان نفوذ می‌کرد، سردتر بود، سرمایی بود که در چشمان آبی یک زن جوان معترض دیده بود…

چهار ماه پیش، پس از دریافت کارت اقامت دائم خود از طریق پست، عباس بسیار هیجان‌زده بود زیرا این به معنای آن بود که بالاخره می‌تواند در کانادا زندگی کند. عباس ابتدا به عنوان دانشجوی بین‌المللی از داکار، سنگال، زادگاهش به شهر اتاوا، انتاریو، آمد و در رشته جرم‌شناسی در دانشگاه اتاوا مشغول به تحصیل شد. پرداخت شهریه‌های بین‌المللی بسیار طاقت‌فرسا بود و عباس دعا می‌کرد که از چنین باری رهایی یابد که مقامات مهاجرت کانادا درخواست او را پذیرفتند.

عباس برای خودش شغلی به عنوان نگهبان امنیتی در نمایندگی دیپلماتیک روسیه پیدا کرد، شغلی که ساعتی هفده دلار حقوق داشت، اما معایب جدی هم داشت. از بین تیمی متشکل از بیست نگهبان امنیتی که در شیفت‌های روز، عصر، شب و آخر هفته کار می‌کردند، عباس تنها سیاه‌پوست بود. بقیه افراد میانسال و سفیدپوست بودند. سه نگهبان زن هم در خدمه بودند و همه از اهالی شهرهای کوچک و روستاها بودند، نه از نوع آدم‌های مورد علاقه‌ی او.

رئیس تیم امنیتی، یک پیرمرد کبکی به نام دوروچر، گفت: «مردم، ما امروز انتظار معترضان زیادی را داریم، پس مراقب باشید.» عباس به همراه تمام ماموران امنیتی دیگر که در دفتر دیپلماتیک روسیه کار می‌کردند، در اتاق جلسه کافه تریا بود و به صحبت‌های رئیس گوش می‌داد. آنها باید با معترضانی برخورد می‌کردند، چیزی که پلیس اتاوا واقعاً باید به آن رسیدگی می‌کرد، اما نه، این وظیفه تیم امنیتی بود که به آن رسیدگی کند.

عباس با خودش غرغر کرد: «به موقع متوجه شدم.» و سپس به همراه دیگر نگهبانان از اتاق خارج شد. او صمیمانه امیدوار بود که معترضان کانادایی سنگ، بطری شکسته و سایر پرتابه‌ها مانند آنچه در سرزمین مادری‌اش، سنگال، پرتاب می‌کردند، پرتاب نکنند. این اولین باری بود که او به عنوان بخشی از کارش با معترضان سروکار داشت. عباس با خودش فکر کرد: «چرا امروز مرخصی استعلاجی نگرفتم؟»

خاوا فریاد زد: «نه، ما نمی‌رویم، روسیه تاوان کاری را که با برادران چچنی ما کرد، خواهد داد.» صدای گوشخراشش در هوای سرد پیچید. سی متر آن طرف‌تر، عباس کامارا کتش را دور خودش پیچید و به ساعتش نگاه کرد. ساعت یازده و هفده دقیقه صبح بود و به زودی استراحت می‌کرد. فراموش کرده بود دستکش بپوشد و دست‌هایش را به هم مالید تا گرم بماند.

صدای مردانه‌ی آشنا و خش‌داری آمد که پر از تمسخر بود: «هی تازه‌کار، دستکش‌هاتو فراموش کردی؟» و عباس چشمانش را محکم بست. رئیس دوروچر با لبخند سردش از راه رسید. پیرمرد کبکی به عباس نزدیک‌تر از آن چیزی ایستاده بود که مرد جوان‌تر با او احساس راحتی می‌کرد و با وجود اینکه هیئت دیپلماتیک روسیه سیاست عدم استعمال دخانیات داشت، او یکی از سیگارهای منتول خود را می‌کشید.

عباس در حالی که سعی می‌کرد خونسردی خود را حفظ کند، پاسخ داد: «من خوب خواهم شد.» دوروچر هرگز از ایده استخدام او خوشش نمی‌آمد، اما شرکت امنیتی که با هیئت دیپلماتیک روسیه قرارداد داشت، او را برای آموزش به محل اعزام کرد و تمام. عباس می‌دانست که اگر دوروچر به میل خود عمل کند، هیچ اقلیتی در هیئت دیپلماتیک روسیه کار نخواهد کرد. عباس با تلخی فکر کرد: «بوزو مدتی است که سعی می‌کند از شر من خلاص شود.»

دوروشر گفت: «هی، تازه‌کار، وقتی با من صحبت می‌کنی، مرا آقا خطاب می‌کنی.» و انگشت اشاره‌اش را به سینه عباس کوبید. عباس، مرد جوان سیاه‌پوست تنومندی با قد ۱.۹۰ متر و وزن ۲۰۰ کیلوگرم، اغلب به او گفته شده که روح لطیفی دارد. این برادر اهل سنگال همیشه مودب و محترم است و بودن در کنارش لذت‌بخش. این تنها باری بود که خونسردی‌اش را از دست داد…

عباس با عصبانیت گفت: «هیچ‌وقت به من دست نزن.» و دوروشر را آنقدر محکم هل داد که نزدیک بود غلت بزند. پیرمرد کبکی به سختی روی پاهایش ایستاد و با نگاهی متعجب به عباس نگاه کرد. عباس به دست‌های خودش نگاه کرد، سپس به دوروشر نگاه کرد. ناگهان به ذهنش رسید که افراد زیادی، از نگهبانان همکارش گرفته تا معترضان در صف اعتصاب، به او خیره شده‌اند، از جمله آن دختر پرشور میکروفون به دست.

خاوا با تعجب پرسید: «اینجا چه داریم؟» و دید که کامارا، نگهبان امنیتی سیاه‌پوستی که قبلاً با او حرف زده بود، انگار با یک نگهبان مسن‌تر درگیر شده است. نگهبانان دیگر آمدند و آن دو مرد را که به نظر می‌رسید آماده‌ی دعوا هستند، از هم جدا کردند. خاوا از آنچه دید، گیج شد، سپس حرف‌های کامارا را به یاد آورد. خاوا با تعجب فکر کرد: «مرد مرا خواهر صدا زد، شاید او مسلمان است.»

امیل، یکی دیگر از کبکی‌های قدیمی که معاون دوروش بود، گفت: «عباس، می‌خواهم از سایت من بیرون بروی، و خوش‌شانسی که پلیس‌ها اینجا نیستند، وگرنه به دوروش می‌گفتم که از تو شکایت کند.» عباس سر تکان داد و کوله پشتی‌اش را برداشت و به سمت در رفت. افکار پریشانی سرش را پر کرده بود. او باید به دفتر امنیتی می‌رفت تا داستان را از دید خودش توضیح دهد، و شاید از کار معلق یا اخراج می‌شد. عباس با تلخی فکر کرد، زندگی مزخرف است.

عباس بی‌خیال به سمت مرکز خرید ریدو، که حدود یک کیلومتر با سفارت روسیه فاصله داشت، رفت و داخل فودکورت نشست. او مردمی را که از آنجا رد می‌شدند و کارهای روزمره‌شان را انجام می‌دادند، تماشا می‌کرد. به نظر می‌رسید همه خیلی هدفمند هستند. عباس با لباس فرم امنیتی‌اش آنجا نشسته بود و رهگذران به او خیره شده بودند و احساس معذب بودن می‌کرد. عباس با عصبانیت فکر کرد: وقتی باران می‌بارد، سیل‌آسا است.

بعد از مدتی، عباس که حسابی حوصله‌اش سر رفته بود، نسخه‌ی کتاب مصور «غارتگر: جنگل بتنی» را که خوانده بود از کوله‌پشتی‌اش بیرون آورد و به سمت رستوران غذای چینی نزدیک رفت. عباس به خودش یادآوری کرد که هر کسی بالاخره باید چیزی بخورد. همان‌جا نشست و غذای مختصرش را که شامل رشته‌فرنگی چینی، میگو و رول تخم‌مرغ بود، با ولع خورد و با یک پپسی نوش جان کرد. حتی نمی‌خواست به این فکر کند که زندگی در آینده چه چیزی برایش در چنته دارد.

روز بعد، عباس به دفتر حراست احضار شد، جایی که فوراً اخراج شد و مجبور شد یونیفرم و کارت دسترسی امنیتی خود را پس بدهد. عباس، بیکار و تنها، و با تنها سیصد دلار در جیبش، از خود می‌پرسید که چگونه قرار است زنده بماند. مرد جوان به کتابخانه دانشگاه اتاوا رفت، جایی که پشت کامپیوتر نشست و آگهی‌های استخدام را بررسی کرد. حتماً یک شرکت امنیتی دیگر هم آنجا بود که به نگهبانان جدید نیاز داشت.

صدای زنانه‌ای آمد: «سلام، می‌توانم اینجا بنشینم؟» و عباس برگشت و متوجه شد که به چهره‌ای نسبتاً آشنا نگاه می‌کند. زنی جوان، قدبلند و لاغر اندام با موهای تیره، پوست مرمرین و چشمان آبی سرد، با پیراهن یقه اسکی قرمز، شلوار جین آبی و چکمه، آنجا ایستاده بود. عباس با دقت به چهره دوست‌داشتنی نگاه کرد و از خود پرسید که او را قبلاً کجا دیده است. وقتی حقیقت به او رسید، از تعجب پلک زد.

عباس گفت: «تو هستی، همان دختری که در تظاهرات مقابل سفارت روسیه شرکت داشتی.» و زن جوان پوزخندی زد و سپس خودش را ژاوا معرفی کرد. عباس نگاهی به سر تا پایش انداخت و از خودش پرسید که ژاوا چه می‌خواهد. از نظر عباس، ژاوا غیرمستقیم مسئول اخراجش بود. او شیفت شب کار می‌کرد و کارهای روز را انجام نمی‌داد، چون می‌خواست از دوروشر که معمولاً شیفت صبح کار می‌کرد، دوری کند. اگر معترضان لعنتی ژاوا نبودند، عباس هنوز شغلی داشت.

خاوا در حالی که مثل کسی که در یک مراسم مشهور چاپلوسی یک سلبریتی را می‌کند، به او لبخند می‌زد، گفت: «آره، منم، دنیای کوچیکه، تو کامارا هستی، درسته؟ همون مرد شجاعی که نزدیک بود اون فاشیست رو لو بده.» عباس با خودش فکر کرد: «نازه اما انگار دردسرسازه.» و مودبانه لبخند زد وقتی خاوا کنارش نشست، بدون اینکه منتظر جواب او به درخواستش باشد. بعضی‌ها می‌پرسند و بعضی‌ها قبول می‌کنند، عباس با دلخوری فکر کرد: «فکر کنم اون دومی باشه.»

عباس که هنوز از کاری که دوروشر با او کرده بود، عصبانی بود، گفت: «راستش را بخواهید، من به خاطر اعتراض‌های شما با رئیسم درگیر نشدم، خواهر، من از دستش عصبانی شدم که به من دست دراز کرد.» آن پیرمرد کبکیِ آزاردهنده، یک دیوانه‌ی متعصب و سلطه‌جو بود، اما عباس تحمل نمی‌کرد هیچ مردی به او دست بزند و واقعاً از مجازات فرار کند. نه حالا. نه هیچ وقت دیگر.

خاوا گفت: «اوه، فهمیدم، به هر حال، آقای کامارا، من آمدم عذرخواهی کنم، نمی‌دانستم مسلمان هستید، وقتی گفتید خواهر، فکر کردم دارید از بالا به پایین نگاه می‌کنید، من هم مسلمانم، اهل چچن.» و لبخندی به عباس زد که حتماً دل خیلی‌ها را در سرزمین خودش آب می‌کند. عباس سر تکان داد و به آرامی سرش را خم کرد و لبخند خاوا عمیق‌تر شد. برق کم‌رنگی از علاقه در چشمان آبی خاوا ظاهر شد…

عباس با ترشرویی گفت: «عذرخواهی پذیرفته شد ژاوا، من در واقع دنبال کار می‌گردم، دیروز کارم را از دست دادم.» و دوباره نگاهش را به کامپیوتر جلویش دوخت، به این امید که ژاوا متوجه منظورش شود و برود. زن جوان مسلمان چچنی در واقع از روی شانه‌اش خم شد، صندلی‌اش را به صندلی او نزدیک‌تر کرد و در حالی که به صفحه کامپیوترش نگاه می‌کرد، کاملاً به حریم شخصی او تجاوز کرد. عباس با خودش فکر کرد که این کار او شرم‌آور نیست، در حالی که نمی‌دانست باید آزرده خاطر شود یا تحت تأثیر قرار گیرد.

خاوا گفت: «اوه، متاسفم که شغلت را از دست دادی، کامارا، خیلی احساس بدی دارم، اما شاید بتوانم کمکی کنم.» و با حالتی نگران‌کننده به او پوزخندی زد. عباس به خاوا نگاه کرد، سرش را تکان داد و دوباره مشغول جستجوی آگهی‌های استخدام شرکت‌های امنیتی شد. سکیوریتاس کانادا. جی۴اس. نپتون سکیوریتی. گاردا ورلد. خیلی زیادند برای انتخاب…

عباس که از رفتار گستاخانه‌ی این دختر کمی دلخور شده بود، با عصبانیت پاسخ داد: «خاوا، در مورد کمک کردن به من چی می‌دونی؟ ما تازه همدیگه رو دیدیم، اما انگار یه دردسرساز هستی، البته بی‌احترامی نباشه.» عباس معمولاً در تعاملاتش با مردم، چه زن و چه مرد، یک جنتلمن بود، اما خاوا او را عصبانی کرد. دیروز خاوا به او توهین کرد و خاوا شغلش را از دست داد، و امروز خاوا می‌خواست نقش ناجی را بازی کند. عباس با دلخوری فکر کرد: «چه دختر عجیبی!»

خاوا در حالی که مثل گربه‌ای که قناری را خورده بود، به کامارا پوزخند می‌زد، گفت: «رفیق، من برای KPMG کار می‌کنم و می‌توانم در اسرع وقت برایت در اتاق پست کاری پیدا کنم، ساعتی حدود هفده دلار.» عباس به او نگاه کرد، مکثی کرد و بعد صدای خودش را شنید که از او جزئیات بیشتری خواست. انگار خاوا منتظر همین بود. خاوا در حالی که لبخند می‌زد، با خودش فکر کرد: «من این برادر را در کف دستم خواهم داشت.»

خاوا قدیروف همیشه کسی بوده که اکثر مردم او را یک دردسرساز می‌دانند. خاوا که در ناحیه شاتویسکی، جمهوری چچن متولد و در شهر تورنتو، انتاریو بزرگ شده است، اخیراً برای کار در KPMG به اتاوا نقل مکان کرده است. خاوا که به عنوان حسابدار در دانشگاه رایرسون آموزش دیده است، به پایتخت کانادا آمده تا در بخش تجارت جایگاه خود را تثبیت کند. تنها چیزی که خاوا، غیر از پول، به آن علاقه بیشتری دارد، عدالت اجتماعی است.

والدین خوآوا، سلیم‌خان و ماکا قدیروف، به دلیل وقایع جنگ دوم چچن، زادگاه خود، شاتویسکی، را ترک کردند. درگیری بین شورشیان چچنی و نیروهای مسلح روسیه بخش زیادی از سرزمین مادری آنها را ویران کرد و همچنین منطقه قفقاز و بخش زیادی از اروپای شرقی را تحت تأثیر قرار داد. آنها می‌خواستند به آمریکا مهاجرت کنند، اما آمریکا آنها را نپذیرفت. آنها سرانجام در شهر تورنتو، کانادا، ساکن شدند.

والدین ژاوا، که با آزار و اذیت سیاسی کاملاً آشنا هستند، به تنها دخترشان در مورد برهم زدن نظم امور در کانادا هشدار دادند. ژاوا، که از همه چیز، از عفو بین‌الملل گرفته تا BLM و Me Too، حمایت می‌کند، هرگز با آرمان حقوق بشری که دوست نداشته باشد، روبرو نشده است. وقتی حادثه مسکو اتفاق افتاد، ژاوا شغل خود را در KPMG به خطر انداخت تا علیه الیگارشی روسیه اعتراض کند…

عباس کامارا با دقت گفت: «بسیار خب، ژاوا، از نزدیک بازی می‌کنیم.» و ژاوا پوزخندی زد. تنها چیزی که ژاوا، ذاتاً یک ماجراجو، بیشتر از پول درآوردن و مبارزه برای اهدافش از آن لذت می‌برد، یک مرد عجیب و غریب از جایی دور است. ژاوا در دوران تحصیلش در دانشگاه رایرسون، تمایلات جنسی خود را با چندین مرد جوان پرانرژی از جاهایی مانند نیجریه، اریتره، کنیا، هائیتی، ترینیداد و گامبیا کشف کرد. یک جنتلمن سنگالی مانند عباس کامارا برای او یک خوراکی نادر بود…

خاوا در حالی که با عباس در مورد فرصت‌های شغلی در KPMG، جایی که اتفاقاً در آن کار می‌کرد، صحبت می‌کرد، با خودش فکر کرد: «نمی‌دانی چه بلایی سرت آمد.» چند روز بعد، عباس با کت و شلواری زیبا و رزومه‌ای که داشت، برای مصاحبه حاضر شد و یک موقعیت شغلی منشی/دستیار اداری در اتاق پست به او پیشنهاد شد. عباس با خودش فکر کرد، حداقل بعد از اینکه این شغل را گرفت، مجبور نیستم لباس فرم بپوشم، اما لباس‌های کاری شیکی می‌پوشم.

عباس شش هفته پس از اینکه در شغل جدیدش جا افتاد، به حامی مالی‌اش گفت: «خاوا، خیلی به تو مدیونم، باید اجازه بدهی تو را برای جشن گرفتن بیرون ببرم.» خاوا وانمود کرد که تعجب کرده است، سپس رستوران «هارت اند کراون» را که یکی از رستوران‌های مورد علاقه‌اش بود، پیشنهاد داد. آن دو به آنجا رفتند و به نظر می‌رسید زوج جوان خوب و خوش‌پوشی هستند که برای گذراندن شبی در شهر بیرون رفته‌اند. خاوا با نگاه به عباس که با کت و شلوار خاکستری تند، پیراهن سفید و کراوات عالی به نظر می‌رسید، فکر کرد: «بازی، ست و مسابقه».

خاوا با نگاهی به اطرافشان گفت: «ممنون عباس، اینجا قشنگه.» و عباس لبخندی زد و سر تکان داد. برادر شبیه یک جنتلمن باکلاس، شیک و مردانه بود، نه آن پلیس اجاره‌ای که مدتی پیش به او توهین کرده و با او درگیر شده بود. همینطور که داشتند غذای خوب می‌خوردند، عباس با او درباره برنامه‌هایش پس از فارغ‌التحصیلی از دانشگاه اتاوا صحبت کرد. خاوا با دلخوری فکر کرد: «با حرف زدن درباره خودت حوصله‌ام را سر نبر.»

عباس گفت: «من خیلی به تو مدیونم، خانم زیبا، و تو را فراموش نخواهم کرد.» و خاوا پوزخندی زد و به آرامی سر تکان داد. عباس آدم خوش‌برخوردی بود و کلی حرف برای گفتن داشت. بعد از شام، آنها برای قدم زدن در منطقه‌ی ایتالیای کوچک رفتند و سپس برای ادامه‌ی صحبت‌هایشان به سمت آپارتمان خاوا در همان نزدیکی رفتند. با این حال، وقتی به آنجا رسیدند، زیاد صحبت نکردند…

خاوا در حالی که در اتاق نشیمن مجلل عباس استراحت می‌کردند، به او گفت: «بگو چقدر قدردان هستی.» عباس پس از شل کردن کراواتش، روی مبل نشست و خاوا روی زانوهایش نشست. عباس به زن جوان دوست‌داشتنی و به‌شدت جذابی که روی زانویش نشسته بود نگاه کرد و پوزخندی زد. عباس در دوران زندگی‌اش فقط با چند زن بوده است و با اینکه همه آنها دوست‌داشتنی بودند، خاوای چچنی خودش در دسته‌ی خاصی قرار می‌گرفت.

خاوا عباس را به یاد دختر فوق‌العاده قوی سریال جسیکا جونز مارول می‌انداخت، فقط با باسنی بسیار بزرگتر. خاوا او را خیلی می‌خواست، و خاوا به خوبی این را می‌دانست. خاوا، قدبلند و لاغر اما جذاب، با باسنی گرد و زیبا، زن بسیار خوبی بود، و از لبخند خجالتی و اغواگرانه‌اش گرفته تا اعتماد به نفس جنسی که از هر منفذش بیرون می‌زد، عباس می‌دانست که کاملاً در چنگال قدرت اوست.

عباس صورت ژاوا را در دستانش گرفت، او را بوسید و درست همین‌طوری، آنها شروع به عشق‌بازی کردند، درست همان‌جا روی کاناپه‌اش. بسیاری از مردان دوست دارند با یک زن در رختخواب عجله کنند، اما عباس دوست دارد وقتش را صرف کند. ژاوا زیبا، سرزنده، نترس و جسور بود و زنی مثل او جواهری کمیاب بود، چیزی نبود که بشود سرسری با آن برخورد کرد. البته مگر اینکه خودش بخواهد.

عباس در حالی که از لب‌های ژاوا تا گلویش را می‌بوسید و سپس سینه‌هایش را نوازش می‌کرد، گفت: «اینطوری محبت و قدردانی‌ام را نشان می‌دهم، ای اغواگر دوست‌داشتنی.» ژاوا با خوشحالی آهی کشید در حالی که عباس نوک سینه‌های برآمده‌اش را می‌مکید و دستش را بین ران‌هایش می‌لغزاند. عباس با انگشت شست و اشاره‌اش کلیتوریس ژاوا را مالید و نقطه حساس او را تحریک کرد و احساس کرد که او بیشتر و بیشتر ارضا می‌شود.

خاوا جیغ زد: «لعنتی، بس نکن.» و عباس به حرف‌هایش گوش داد. برادر خوش‌قیافه اهل سنگال صورتش را بین پاهای او پنهان کرد و شروع به خوردنش کرد. زن جوان مسلمان چچنی کانادایی در حالی که کمرش را قوس می‌داد و نوک سینه‌هایش را می‌مالید، به آرامی ناله می‌کرد و از کاری که معشوق پرشورش با او می‌کرد، لذت می‌برد. عباس لمس جادویی داشت و خاوا بیشتر می‌خواست…

عباس پس از اینکه با زبانش کس ژاوا را مالید و او را به ارگاسم رساند و باعث شد که او جیغ زنان و لرزان به ارگاسم برسد، گفت: «من تو را خیلی می‌خواهم.» آنها از روی مبل بلند شده بودند و حالا روی فرش بودند. ژاوا عباس را با هیکل تنومند، تیره‌پوست و عضلانی و مردانه‌اش تحسین می‌کرد. برادر سنگالی او را به یاد دان چیدل، بازیگر هالیوود، می‌انداخت، فقط قدبلندتر و جوان‌تر، با هیکلی مشخص‌تر.

ژاوا در حالی که با یک دست صورت عباس و با دست دیگر آلت تناسلی‌اش را گرفته بود، گفت: «بیا اینجا خوشگله.» او مردانگی عباس را نوازش کرد و روی او نشست. ژاوا بدون معطلی بیشتر، خودش را روی آلت تناسلی عباس انداخت و بالاخره یکی شدند. عباس با قدردانی لبخند زد و به او نزدیک شد و آلت تناسلی ژاوا او را محکم گرفت. ژاوا در حالی که چشمانش را به او دوخته بود، دستانش را روی کمر او گذاشت و شروع به گاییدن او کرد.

ژاوا محکم سوارش کرد و عباس حسابی از او لذت برد. جایشان را عوض کردند و ژاوا چهار دست و پا، رو به پایین و باسن رو به بالا، او را سوار کرد. ژاوا مدام آن باسن بزرگ و رنگ‌پریده را به کشاله ران عباس می‌مالید و عباس هم محکم او را گایید، چون از جلوه بصری فوق‌العاده‌ای که ژاوا به او می‌داد لذت می‌برد. فریادهای شهوت آنها در آپارتمان بزرگشان می‌پیچید و ساعت‌ها مشغول این کار بودند.

عباس پس از ساعت‌ها معاشقه، در حالی که سعی می‌کرد نفس تازه کند، آهی عمیق کشید و گفت: «خدا را شکر که زنان مسلمان از همه فرهنگ‌ها وجود دارند.» ژاوا در کنارش دراز کشیده بود و از این گوش تا آن گوش لبخند می‌زد. لحظاتی از این دست، هر چقدر هم که لذت‌بخش بودند، از نظر ژاوا به اندازه کافی پیش نمی‌آمدند. زندگی بدون شور و اشتیاق ارزش زیستن نداشت، این شعار ژاوا بود.

خاوا در حالی که با موهای سینه‌اش بازی می‌کرد، به چشمانش نگاه کرد و پرسید: «خدا را شکر که مردان مسلمان از همه فرهنگ‌ها، عباس خوش‌تیپ من، حالا برای یک راند دیگر آماده‌ای یا نه؟» عباس به زن جوان مسلمان کانادایی چچنی زیبایی که کنارش بود نگاه کرد و با لبخندی از بخت و اقبالش تشکر کرد. برای اولین بار در زندگی‌اش، همه چیز در همه سطوح رو به بهبود بود. عباس با خوشحالی راند دیگری را با خاوا گذراند و به این زن اغواگر خارجی نشان داد که مردان سنگالی چه کارهایی می‌توانند انجام دهند…

Leave a Comment