«خانمهای خوب ایرانی کارهایی که من میکنم را انجام نمیدهند، یا بیباکانه زندگی نمیکنند، میدانم که من قوانین را زیر پا میگذارم اما برایم مهم نیست.» این جمله را نازنین «نانا» فریدون گفت و لبهایش را لیسید و به دوست پسرش احمد گاساما نگاه کرد. پسر مسلمان گامبیایی قدبلند، تنومند و تیرهپوست به او لبخند زد و هر دو بوسهای پرشور رد و بدل کردند. نانا باسن احمد را گرفت و احمد به طرز ناشیانهای تکان خورد که باعث خندهی او شد. او عاشق این بود که از او بالا برود…
آنها بعد از گذراندن یک شب در مرکز هنرهای ملی، در وسط پارک کنفدراسیون ایستاده بودند. برف ملایمی بخش زیادی از مرکز شهر اتاوا را پوشانده بود، اما این دو نفر خوشحال اصلاً از سرما بدشان نمیآمد. در پارک متروکه، در حالی که برف اطرافشان را احاطه کرده بود و نور ساختمانهای اطراف هالههایی روی صورتشان تشکیل میداد، دو عاشق رو در روی هم ایستاده بودند.
احمد با کت و شلوار مشکی شیک، پیراهن ابریشمی سفید و کراوات آبی تیره، هم زمخت و هم شیک به نظر میرسید. او با قدی حدود ۱.۹۰ متر، پوستی تیره و سر و صورتی تراشیده و صاف، با ظاهر جذاب و بیپیرایهاش، تجسم زندهای از مردانگی غرب آفریقا بود. احمد اولین باری که ننه هنگام جستجوی فوتوکس هال، ساختمان بزرگی که دانشکده حقوق دانشگاه اتاوا در آن قرار داشت، او را دید، نفسش بند آمد.
احمد با لبخندی دلنشین گفت: «سلام خواهر، من بهت نشون میدم ساختمون کجاست، من خودم دانشجوی حقوقم.» و آسودگی خاطری همچون موجی سهمگین زن جوان ایرانی را فرا گرفت. زن جوان کوتاه قد و خوشاندام، راهنمای بداههاش را دنبال کرد و مطمئناً احمد، ننه را به مقصدش رساند. به محض ورود به دانشکده حقوق، ننه با سپاسگزاری فراوان به راهنمای خوشقیافهاش نگاه کرد…
او گفت: «ممنون برادر، من نازنین هستم، اما دوستانم من را نانا صدا میکنند.» و وقتی احمد دستش را برای دست دادن به او دراز کرد، نانا دست داد. به این ترتیب احمد گاساما و نانا رسماً به هم معرفی شدند. نازنین حدود یک ماه بود که در شهر اتاوا، انتاریو، با احمد آشنا شده بود. بیثباتی سیاسی در شهر قم، زادگاهش، ایران، باعث شد نازنین و خانوادهاش از کشور فرار کنند.
در حالی که والدینش نادر و لیلا فریدون تصمیم گرفتند در شهر تورنتو زندگی کنند، نانا شهر آرامتر و به ظاهر امنتر اتاوا را انتخاب کرد. این زن جوان ایرانی، پایتخت را بسیار جذاب و عجیب یافت، نه خیلی بزرگ مانند تورنتو و نه خیلی کوچک مانند برخی از شهرهای کوچکی که در طول سفرش در انتاریو دیده بود. نانا از انتخاب اتاوا احساس خوبی داشت. جایی که او با احمد، عشق زندگیاش، آشنا شد…
احمد در حالی که صدای بمش نانا را از سفر کوتاهش در خاطراتش بیرون میکشید، پاسخ داد: «مگر من نمیدانم؟» و سپس دست ظریف نانا را گرفت و به لبهایش نزدیک کرد. احمد سالها بود که پوسترهای شن یون را در سراسر شهر اتاوا میدید. در مراکز خرید، خیابان و حتی در دانشگاه، حرفهای مردم را در مورد این نمایش هنری افسانهای چینی میشنید. بالاخره برای خودش و نانا دو بلیط خرید. چون میخواست معشوقش بهترین چیزهایی را که اتاوا ارائه میداد، تجربه کند…
ننه زمزمه کرد: «امشب فوقالعاده بود احمد، ممنون که من را به NAC آوردی.» و لبخندی زد، نور ساختمانهای اطراف روی صورت گرد و نازش میتابید. احمد لبخند زد و با تکان دادن سر موافقت کرد، اما در غیر این صورت ساکت ماند. ننه به این مرد جوان قدبلند و فوقالعاده، یک برادر مسلمان از آن سوی دنیا، نگاه کرد و با تعجب سرش را تکان داد. آیا واقعاً فقط یک سال از ورود احمد به زندگیاش گذشته بود؟
احمد گاساما، فرزند امام محمد گاساما و همسرش آیت، در شهر بروفوت، گامبیا متولد شد و در شهر اتاوا، انتاریو بزرگ شد. والدین او چند ماه پس از اینکه او برای اولین بار نور روز را دید، به دلیل تنش بین جمهوری گامبیا و همسایه ترسناک و قدرتمندش سنگال، از وطن خود گریختند و به پایتخت کانادا نقل مکان کردند.
کانادا تنها چیزی بود که احمد میشناخت و او چیزی از زادگاهش به یاد نمیآورد. با این وجود، احمد یک مسلمان مغرور بود و یکی از احکام اسلام این بود که مسلمانان در زمان نیاز به همنوعان مسلمان خود کمک کنند. به همین دلیل بود که او به سمت دختر مسلمان کوتاه قد، خوشاندام، محجبه و پوست روشنی که در وسط محوطه دانشگاه اتاوا ایستاده بود و کاملاً درمانده به نظر میرسید، جذب شد. او نمیدانست که قرار است با یک زن بسیار منحصر به فرد ملاقات کند…
احمد به ننه که لبخندی بر لب داشت گفت: «ممنون که در زندگی من هستی.» هر دو از پلههایی که از پارک یخزده و متروک به پل منتهی میشد، بالا رفتند. از پل مکنزی کینگ بالا رفتند و وقتی به آنجا رسیدند، سوار اتوبوس خط ۹۵ شدند که به سمت حومه دوردست اورلئان، انتاریو میرفت. احمد و ننه روی صندلیهای چرخان، در وسط، نشستند. ننه در حالی که روی پای مردش نشسته بود، به چشمان قهوهای طلایی احمد نگاه کرد.
ننه در گوش احمد زمزمه کرد: «کارهایی که وقتی به خانه رسیدیم با تو خواهم کرد.» و احمد پوزخندی زد و او را بوسید. نزدیک نیمهشب بود و اتوبوس تقریباً خالی بود، که کاملاً مناسب احمد و ننه بود. این زوج شهوتران در طول مسیر از فرصت استفاده کردند و با هم معاشقه کردند و حتی متوجه نشدند که اتوبوس بالاخره در ایستگاه میدان اورلئان توقف کرد…
ننه در حالی که راننده اتوبوس، مردی سفیدپوست، تپل و کچل، حدوداً چهل ساله، با صدای بلند گلویش را صاف میکرد، گفت: «ای وای، ببخشید.» ننه احمد را که ظاهراً خوابش برده بود، تکان داد و جوان مسلمان غرب آفریقا لبخند زد و سر تکان داد، در حالی که چشمانش هنوز خوابآلود بود. ننه او را تا نیمه از اتوبوس بیرون کشید و آنها از ایستگاه اتوبوس خارج شدند و از بزرگراه عبور کردند. با رسیدن به پیادهرو پوشیده از برف، نیم مایل را با زحمت تا آپارتمان اجارهای خود در منطقه فارست ویو طی کردند.
احمد با وجود اینکه به خودش قول داده بود به محض اینکه دانشکده حقوق را تمام کند، ماشین بخرد، برای این پیادهرویها با ننه آمده بود. در حال حاضر، هر سنتی که از کار در مرکز تماس یک بانک محلی به دست میآورد، صرف پرداخت اجاره، شهریه و خرید مواد غذایی میشد. با این حال، امشب با بردن ننه برای یک شب گردش در شهر، فداکاری کرد و پشیمان نشد.
نازنین فریدون، با لباس شب تمام قد به رنگ قرمز روشن، در حالی که موهای فر و تیرهاش نه با حجاب، بلکه با کلاهی شیک و زرشکی پنهان شده بود و شالی بر شانههایش انداخته بود، واقعاً تصویری از زیبایی بود. این دختر زیبای ایرانی با قد ۱.۷۵ متر، با وقار یک ملکه رفتار میکرد. همه نگاهها به او و احمد دوخته شده بود، آنها وارد مرکز ملی هنر شدند، تنها یک زوج خوشپوش دیگر که به سمت صندلیهای دلخواه خود در یکی از بهترین مکانهای اتاوا میرفتند.
احمد وقتی بالاخره به خانهشان، یک آپارتمان دو خوابه در یک محله آرام و طبقه متوسط، رسیدند، گفت: «لعنتی، چه شبی بود.» ننه سر تکان داد و هر دو روی کاناپه اتاق نشیمن ولو شدند. به اتاق خواب نرسیدند، آنقدر تنبل و شهوتی بودند که نمیتوانستند از اتاق نشیمن فراتر بروند. البته هیچکدامشان اهمیتی نمیدادند…
ننه در حالی که روی او بالا میرفت گفت: «اوه، اوضاع بهتر خواهد شد.» و احمد لبخند زد. این خانم کوچک ایرانی که ظاهراً پرهیزگار، خجالتی و کمحرف، اما ذاتاً عجیب و غریب و تا سر حد شهوترانی بود، پر از شگفتی بود. دستان احمد به سمت باسن ننه رفت و سپس آن باسن کلفت و گرد او را نوازش کرد. وقتی ننه شروع به مالیدن خود روی او کرد، احساس کرد که سفت شده است…
احمد گفت: «موافقم.» و ننه را در آغوش گرفت و بوسید. ننه او را عمیقاً بوسید و شروع به درآوردن لباسهای یکدیگر کردند. احمد از زیبایی و انحنای بدن ننه لذت برد. دختر پوست برنزه، موی زاغی و چشم قهوهای، در حالی که خود را برای معشوقش آشکار میکرد، دستانش را گرفت و روی سینههایش گذاشت. احمد به آرامی آنها را نوازش کرد و ننه لبهایش را لیسید…
ننه زمزمه کرد: «تمام شب همین را میخواستم.» و دستش را بین پاهایش برد، آلت تناسلیاش را لمس کرد، چینهای زنانهاش را فرو برد و سپس انگشتانش را به لبهای احمد نزدیک کرد. احمد انگشتانش را مکید و مزه کسش را چشید. احمد ننه را روی فرش خواباند، معشوقش را غرق بوسه کرد و سپس به او نشان داد که بعضی چیزها واقعاً ارزش صبر کردن را دارند…
احمد پاسخ داد: «منم همینطور.» و سپس لبهای شیرین ننه را بوسید، سپس سینههایش را مکید که باعث خندهی او شد. همزمان، رانهای کلفت ننه را باز کرد و از کس پرمویش لذت برد. ننه مثل بسیاری از زنان همنسل خودش، زیاد اهل اصلاح نبود. احمد اصلاً ناراحت نشد. در حالی که لبخند میزد، صورتش را بین پاهای ننه پنهان کرد و شروع به خوردنش کرد…
ننه در حالی که احمد مشغول خوردن کسش بود، به آرامی سر او را نوازش میکرد و با ملایمت زمزمه میکرد: «تو مرد عجیب و غریب و شگفتانگیزی.» این زن جوان ایرانی در زمان خودش معشوقههای زیادی نداشت، چون در شهر قم ایران زندگی منزویای داشت، اما هیچکدام از آنها هرگز او را مانند احمد تحریک نکرده بودند. این مرد گامبیایی قطعاً راه و چاه بدن زنان را میدانست، این را ننه از همان اولین برخورد جنسیشان، مدتها پیش، کاملاً میدانست…
احمد گفت: «میخواهم آن کس را از پشت بخورم، و تا تو داری این کار را میکنی، آن باسن گنده ایرانی را برای من بکن.» و ننه با پوزخند روی چهار دست و پا رفت و باسن بزرگش را برایش تکان داد و از دیدن نگاه ستایشآمیز روی صورت زیبای احمد لذت برد. احمد باسن ننه را بوسید و سپس شروع به خوردن کسش از پشت کرد، و مثل آن مرد شیطون، برای اینکه حسابی ارضا شود، انگشتش را در سوراخ باسن او فرو کرد…
ننه جیغ زد: «هوم، اوه آره، همینطوری.» و احمد به باسن بزرگش سیلی زد و در حالی که از پشت کسش را میخورد، تکان خوردنش را تماشا کرد. احمد بعد از لیسیدن، اذیت کردن، کندوکاو کردن و اساساً بلعیدن کس ننه، کاملاً آماده بود تا از بانویش لذت دهانی شایستهای دریافت کند. ننه او را روی مبل نشاند، جلویش زانو زد و کیر بلند و سفتش را گرفت. ننه به احمد چشمک زد و او را در دهانش گذاشت.
احمد گفت: «لعنتی، زن، داری یه برادر رو میکشی.» و ننه به او نگاه کرد و چشمکی زد، سپس زبانش را روی سر آلت او کشید. احمد با خوشحالی آهی کشید و ننه دوباره شروع به مکیدن او کرد. خیلی زود، زن اغواگر ایرانی او را سختتر از جبر چینی به خود مشغول کرد. احمد کاندوم را روی آلت سفت خود پیچاند، ننه را روی چهار دست و پا قرار داد، به باسن بزرگش سیلی زد و سپس به آرامی وارد او شد…
ننه با آن لحن آمرانه که احمد آن را خیلی جذاب یافت، هیس کرد: «خفه شو و کارت را بکن.» احمد باسن پهن او را گرفت و به او فشار آورد. ننه آن باسن را، همانطور که میگویند، بالا آورد و باسنش را به کشاله ران احمد مالید. نتیجه اجتنابناپذیر این کار، فرو رفتن بیشتر کیر احمد در کسش بود، دقیقاً همان چیزی که ننه میخواست. عضلات واژنش کیر احمد را به شدت فشار دادند و آنقدر شدید شد که احمد فریاد زد و باعث شد ننه پیروزمندانه غرغر کند…
احمد و ننه ساعتها مشغول بودند و تا نزدیکهای صبح دست از این کار نکشیدند. وقتی سپیده دمید، آنها را در حالی که بدنهایشان خسته و فرسوده شده بود و بوی شهد عشقشان از آنها به مشام میرسید، روی کف فرششدهی اتاق نشیمن آپارتمانشان ولو شده بودند. سر دوستداشتنی ننه روی سینهی پرموی احمد قرار داشت و احمد دستانش را به نشانهی محافظت دور بدن خوشفرم او حلقه کرده بود. آنها بعد از یکی از بهترین شبهای زندگیشان، آرام خوابیدند. شور و اشتیاق، دنیای آنها را به گردش در میآورد…