مرد مسلمان دوجنسگرا جامائیکایی

ناصر الحریث در حالی که بلند می‌شد و آخرین نگاه را به کارما آرمسترانگ، دوست دختر سابقش، می‌انداخت، با خود می‌گفت: «آه، چه فراز و نشیب‌هایی در زندگی یک مرد سیاه‌پوست دوجنس‌گرا.» زن جوان جامائیکایی با قدی حدود ۱۸۰ سانتی‌متر و اندامی خوش‌فرم، آنجا نشسته بود، چشمانش را در هم کشیده بود و نگاهی جسورانه در چشمان قهوه‌ای و پراحساسش موج می‌زد. ناصر آهی کشید و به خودش لعنت فرستاد که فکر کرده یک همجنس‌گراستیز سرسخت و دیوانه‌ی مذهبی مثل کارما می‌تواند او را همانطور که هست و هست بپذیرد….

کارما با تلخی گفت: «من یک زن جامائیکایی هستم، نمی‌توانم تختم را با هیچ مرد احمقی شریک شوم.» و چشمانش از خشم برق می‌زد. ناصر جوابی نداد، شانه بالا انداخت و سپس رفت. دیگر بس است، صداقت بهترین سیاست است، نه؟ ناصر با گام‌های سریع و آسان به پله برقی رسید و به سمت طبقه پایین مرکز خرید بیشور رفت. دور و برش، مردم مشغول خرید و صحبت و خوشگذرانی بودند. دنیای من تازه تمام شده بود، اما این فقط یک روز دیگر در شهر اتاوا بود، با تلخی فکر کرد.

هفت سال پیش، نقل مکان از زادگاهش، اوچو ریوس، جامائیکا، به منطقه پایتخت کانادا آسان نبود. در آن روزها، ناصر الحریث هنوز با نام اصلی خود، ناتانیل هاوکینز، زندگی می‌کرد. ناصر آن روزهای پرشور و روشن را به یاد می‌آورد، قبل از اینکه زندگی دو بار او را تحت فشار قرار دهد. اولاً، او از دوجنس‌گرایی خود آگاه شد. ثانیاً، یک بیداری معنوی او را به ترک مذهب کاتولیک رومی و گرویدن به اسلام سوق داد و نام خود را به طور قانونی تغییر داد تا منعکس کننده هویت جدیدش به عنوان یک مسلمان باشد.

او که در آن زمان بیست ساله بود، برای تحصیل در رشته مهندسی عمران در دانشگاه کارلتون به اتاوا آمد. چند سال بعد، او با نمرات عالی از رشته‌اش فارغ‌التحصیل شد و حالا به عنوان پیمانکار برای شرکت مهندسی ون کار می‌کرد. در واقع، او در میدان پلاس د لا سیته، کارهای آنها را انجام می‌داد. این روزها، ناصر الحریث شغل خوبی داشت و در یک خانه شهری اجاره‌ای در منطقه جوک‌ویل در بارهیون، انتاریو زندگی می‌کرد. با این حال، اگر کسی نبود که موفقیت را با او تقسیم کند، چرا باید از این همه مزایا و تجملات موفقیت برخوردار باشد؟

ناصر مدت‌ها فکر می‌کرد که شاید کسی کارما آرمسترانگ باشد. او این خواهر شش فوت قد، اندامی خوش‌فرم، پوستی تیره و زیبا، موهای بافته شده و باسنی کلفت را هنگام خرید کت و شلوار جدید در مرکز خرید سنت لوران ملاقات کرد. همانطور که معلوم شد، کارما آنجا بود تا برای برادرش لارنس که از کالج آلگونکین فارغ‌التحصیل می‌شد، کت و شلوار بخرد. از همان لحظه‌ای که ناصر برای اولین بار کارما را دید، فهمید که او خاص است…

ناصر بعد از اینکه کارما انگشتانش را به او داد، به او که لبخند می‌زد گفت: «حس خوبی نسبت به تو دارم.» همه چیز به هم گره خورد و بعد از قرارهای قهوه، سینما، رستوران و پیاده‌روی‌های طولانی در مراکز خرید، ناصر و کارما رسماً تبدیل به یک زوج شدند. ناصر عاشق کارما، خواهر نترس جامائیکایی با دهانی گستاخ، شد و به نظر می‌رسید که کارما هم همین حس را نسبت به او دارد. به نظر می‌رسید همه چیز دارد سر جای خودش قرار می‌گیرد…

اولین باری که با ناصر رابطه جنسی داشتند، کارما به او گفت: «تو یه چیز دیگه‌ای، برادر من.» ناصر او را به خانه‌اش، یک آپارتمان دنج در منطقه ساوث کیز پلازا، برد و کارما به خوشایندترین شکل ممکن به او یادآوری کرد که چرا زنان سیاه‌پوست اهل جزیره جامائیکا به طرز منحصر به فردی شهوانی هستند. ناصر بعد از اینکه کارما او را مورد آزار جنسی قرار داد، به سختی نفس می‌کشید…

ناصر جواب داد: «خوبه که بدونم.» و لب‌های پر و زیبای کارما را بوسید، سپس نگاه دیگری به او انداخت. الهه آفریقایی-کارائیبی که در آغوشش آرمیده بود، با سینه‌های پر و دوست‌داشتنی‌اش، بدن منحنی‌اش، آن ران‌های کلفتش و آن باسن بزرگ و گرد که احتمالاً می‌توانست یک میز صبحانه را روی آن بگذارد، فراتر از حد جذاب بود. جدای از شوخی، باسن کارما آنقدر بزرگ بود و ناصر از آن سیر نمی‌شد…

کارما در حالی که چهار دست و پا روی زمین می‌نشست و کون بزرگ و تیره و زیبایش را به سمت او تکان می‌داد، گفت: «این کون رو بخور مرد گنده.» ناصر پوزخندی زد و سپس کاری را که به او گفته شده بود انجام داد. گونه‌های کون کلفت کارما را از هم باز کرد و شروع به خوردن کون او کرد، عاشق بو و طعم آن بود. همزمان، ناصر با انگشتش کس کارما را لمس کرد که باعث شد از لذت ناله کند. ناصر هیچ چیز را بیشتر از هیکل زنانه سیاه دوست نداشت، و بدن بسیار شهوت‌انگیز و شهوت‌انگیز کارما واقعاً برای مردن بود…

ناصر مکثی کرد و گفت: «من می‌توانم تمام روز این کار را انجام دهم، خانم سکسی.» و در حالی که به خوردن کارما ادامه می‌داد، به باسن او سیلی زد. بعد از آن، کاندومی را روی آلت تناسلی بلند، ضخیم و تیره خود پیچید و آن را به آرامی وارد کس کارما کرد. ناصر آلت تناسلی بلند کارما را گرفت، سر کارما را به عقب کشید و در حالی که آلت تناسلی خود را به کس او می‌کوبید، به باسن ضخیم او سیلی زد. او در حالی که باسن کارما را کاملاً می‌مالید، جیغ او را درآورد و کارما مانند جارچی که رسماً اعلام می‌کند، نام او را فریاد زد…

کارما خیلی بعد، در حالی که به ناصر تکیه داده بود، گفت: «واقعاً می‌تونی اون کس رو بزنی، مرد جذاب.» بدن زیبایش از عرق می‌درخشید و ظاهر، بو و طعمش کاملاً فوق‌العاده بود. ناصر دانه‌های عرق را از پیشانی کارما لیس زد و سپس او را بوسید. مطلقاً هیچ کاری نبود که برای این زن انجام ندهد، و او این را خوب می‌دانست. ناصر عاشق کارما بود، و به نظر می‌رسید که کارما هم عاشق او بود. در آن روزها، ناصر صادقانه فکر می‌کرد همین کافی است…

اگرچه ناصر از کشش جنسی خود به مردان و زنان کاملاً آگاه بود، اما به کارما وفادار ماند. ناصر که با او در اتاوا قدم می‌زد و دست او را در دست داشت و همه جا با هم می‌رفتند، می‌دانست که زن خاصی در زندگی‌اش دارد. و به نظر می‌رسید کارما نیز از او قدردانی می‌کند. این دختر جذاب جامائیکایی اغلب از همه برادران خوش‌قیافه با مدرک دانشگاهی که چپ و راست با زنان سفیدپوست زندگی می‌کردند، ابراز تاسف می‌کرد.

یک شب، در سفرشان به مونترال در روز ولنتاین، کارما به ناصر گفت: «تو خیلی جذابی ناصر، یک برادر خوب که هنوز هم خواهرها را دوست دارد.» ناصر به کارما نگاه کرد و با عشق او را بوسید. او از داشتن چنین زن شگفت‌انگیزی در زندگی‌اش سپاسگزار بود. آنها در هتل هایت ریجنسی در مرکز شهر مونترال اقامت کردند و طی چند روز بعد، خرید کردند، غذای خوب خوردند، فیلم تماشا کردند، در سراسر استان لا بل قدم زدند و عشق‌بازی کردند… همه جا.

ناصر همین‌طور که به پارکینگ می‌رسید و پشت فرمان Rav4 قرمز روشن ۲۰۱۶ خود می‌نشست، با خودش گفت: «چطور ممکن است آخرش این‌طور شود؟» ناصر همین‌طور که مسیر طولانی برگشت به بارهاون، انتاریو را شروع می‌کرد، سعی کرد کارما را فراموش کند، اما نمی‌توانست. همین‌قدر از آینده‌ای که برای هر دویشان برنامه‌ریزی کرده بود. کارما زنی بود که ناصر خودش را در حال تشکیل خانواده و پیر شدن با او می‌دید. خب، خب. ظاهراً سرنوشت نقشه‌های دیگری داشت…

چند روز بعد، ناصر به جلسه ماهانه گروه حمایت از آشکارسازی گرایش جنسی دوجنسگرایان رفت که در محلی خاص در بازار بای وارد تشکیل می‌شد. آن بعدازظهر، ناصر متوجه شد که آنجا کمی شلوغ‌تر از همیشه است. هسته اصلی گروه از حدود یازده مرد و چهار یا پنج زن تشکیل شده بود. ناصر معمولاً تنها فرد سیاه‌پوست بود و تنها اقلیت‌های دیگر یک زن آسیایی و یک مرد جوان لاتین بودند.

«سلام علیکم برادر، اینجا سالن اجتماعات است؟» صدای زنانه‌ای آمد که ناصر را هنگام خروج از دستشویی مردانه از جا پراند. مرد جامائیکایی هیکلی و قدبلند با تعجب پلک زد وقتی دید به یک زن جوان خاورمیانه‌ای قدبلند و خوش‌اندام با لباس بلند تیره و حجاب نگاه می‌کند. ناصر الحریث، ساکن اتاوا و عضو فعال جامعه مسلمانان محلی، مطمئناً زنان مسلمان محجبه زیادی را دیده بود. او اصلاً انتظار نداشت یکی از آنها را اینجا ببیند.

ناصر مودبانه پاسخ داد: «والایکُم سلام، خواهر، بله، همینطور است.» و زن جوان مسلمان سر تکان داد و لبخند زد. آنها با هم وارد سالن شدند و ناصر با دیدن حدود بیست و پنج تا سی نفر که از قبل نشسته بودند، شگفت‌زده شد. یک نفر پشت تریبون ایستاده بود، یک زن سفیدپوست با موهای کوتاه، خالکوبی شده و ظاهری مردانه که ناصر او را به عنوان راشل، عضو نسبتاً فعال COABSG، شناخت.

ریچل با شور و حرارت گفت: «دوجنسگرا بودن وقتی یک زن بوچ هستی، سخت‌تر هم می‌شود. لزبین‌ها وقتی به آنها می‌گویم که من هم از مردها خوشم می‌آید، احساس خیانت می‌کنند و بر اساس ظاهرم در مورد من حدس‌هایی می‌زنند.» ناصر هم تقریباً همه افراد حاضر در سالن جلسه را تایید کرد. در کمال تعجب، زن جوان مسلمان کنارش نشسته بود و با دقت به صحبت‌های ریچل در مورد سختی‌هایی که به عنوان یک زن بوچ دوجنسگرا در حلقه‌های LGBT تجربه کرده بود، گوش می‌داد.

ناصر نگاهی به زن جوان مسلمان انداخت که عصبی به نظر می‌رسید و با لبخندی اطمینان‌بخش به او نگاه کرد. به اولین ملاقاتش، چند ماه پیش، فکر کرد و به یاد آورد که چقدر عصبی بوده است. اول از همه، در آن روز شوم، ناصر یکی از تنها دو اقلیت آنجا بود. اقلیت دیگر، یک مرد سومالیایی به نام یاسین اسماعیل بود که معلوم شد دردسرش خیلی بیشتر از ارزشش است…

یاسین با لبخندی گفت: «از دیدن یک برادر دیگر اینجا خوشحالم.» در حالی که کنار ناصرِ بسیار عصبی نشسته بود. در آن زمان، ناصر از دیدن یک مسلمان دیگر و یک مرد سیاه‌پوست دیگر در گروه حمایت از آشکارسازی گرایش جنسی دوجنسگرایان، بسیار شگفت‌زده شد. آن دو مرد بعداً برای نوشیدن رفتند و پس از چندین دور صحبت در بارِ Honest Lawyer، ناصر فکر کرد که ایده خوبی است که به خانه یاسین برود و کمی استراحت کند. اشتباه بزرگی بود…

ناصر در حالی که برهنه جلوی یاسین ایستاده بود، با نگرانی گفت: «مدتی است که این کار را نکرده‌ام.» مرد قدبلند و خوش‌قیافه سومالیایی پوزخندی زد و سپس به سمت ناصر رفت و او را بوسید. به همین سادگی، آنها در اتاق نشیمن آپارتمان یاسین مشغول به کار شدند. یاسین، ناصر را روی مبلش نشاند و سپس به سراغش رفت. او بهتر از آنچه مرد مسلمان جامائیکایی انتظار داشت، از ناصر مراقبت کرد…

یاسین گفت: «کمکت می‌کنم تا به خودت برسی.» و روی زانوهایش نشست و کیر بلند، کلفت و تیره‌ی ناصر را گرفت. ناصر در حالی که نگاه می‌کرد، شروع به مکیدن کیرش کرد، اول آرام و ملایم، بعد با لذت. ناصر با خوشحالی آهی کشید در حالی که یاسین داشت او را می‌مکید. یاسین در حالی که داشت روی ناصر می‌خوابید، با انگشتش کونش را لمس کرد و ناصر به جای اینکه اعتراض کند یا رفتار خنده‌داری از خود نشان دهد، در واقع لبخند زد. یاسین با پوزخندی فکر کرد، «مردِ تهِی». در حالی که به مکیدن کیرِ بزرگِ جامائیکاییِ ناصر ادامه می‌داد…

ناصر با لبخندی عصبی گفت: «نوبت منه.» و کیر بلند و کلفت سومالیایی یاسین را گرفت و نوازش کرد، سپس شروع به مکیدن آن کرد. یاسین در حالی که ناصر او را می‌مکید، پوزخندی زد. مرد مسلمان جامائیکایی آشکارا از تمرین خارج شده بود، اما یاسین زیاد اهمیتی نمی‌داد. چیزی که یاسین بیش از همه می‌خواست، تکه‌ای از کون ناز جامائیکایی ناصر الحریث بود. یاسین بر اساس نژاد، قومیت یا جنسیت تبعیض قائل نمی‌شد، اما از آن پسرهای کارائیبی خوشش می‌آمد…

یاسین، یک دوجنسگرای آشکار، در سراسر شهر اتاوا فتوحات زیادی داشت. از دختران سومالیاییِ ظاهراً پرهیزگار و پاکدامن که وقتی شوهرانشان سر کار بودند با آنها سکس می‌کرد تا دختران سفید کنجکاو که در مراکز خرید و کافی‌شاپ‌ها پیدا می‌کرد، و گهگاه مردان هائیتیایی و ترینیدادی که به دنبال تجربیات جنسی بودند، یاسین انواع باسن را دوست داشت. با این حال، قسمت مورد علاقه‌ی باسن او متعلق به مردان جامائیکاییِ به‌شدت رک و راست بود…

یاسین با پوزخندی گفت: «هوم، من از کون جامائیکایی خوشم میاد، چه مرد چه زن.» و ناصر را روی چهار دست و پا نشاند و از کون کلفتش تعریف کرد. بعد از اینکه کون ناصر را چرب کرد، کاندوم گذاشت و کیر سفتش را به در پشتی برادر مسلمان جامائیکایی فشار داد. با یک فشار سریع، یاسین کون ناصر را سوراخ کرد و مرد مسلمان جامائیکایی قدبلند و بزرگ وحشیانه تکان خورد و فریاد زد. یاسین خندید و باسن ناصر را گرفت و کیرش را بیشتر داخل کونش فرو کرد. آقای جامائیکا هنوز چیزی حس نکرده بود…

ناصر فریاد زد: «اوه، بله، منو بکن.» و یاسین کیرش را در کون مرد گنده جامائیکایی فرو کرد. ناصر را به پشت خواباند و پاهایش را در هوا بالا برد و کیرش را محکم به کون تنگ ناصر کوبید. وقتی در بار بودند، ناصر به یاسین گفت که با دوست دخترش که به خاطر دوجنسگرایی‌اش او را ترک کرده مشکل داشته و یاسین می‌خواهد او را با یک سوراخ کون دردناک به خانمش برگرداند. و همین کار را هم کرد. یاسین کیرش را در کون ناصر فرو کرد و تا وقتی که آقای جامائیکا التماس نکرد، دست بردار نبود…

صدایی آمد: «من سمیرا ملک‌زاده هستم، اسمت چیه برادر؟» و ناصر الحارث با تعجب پلک زد و از سفر شهوت‌انگیزش در خاطراتش بیرون آمد. زن جوان مسلمانی که کنارش نشسته بود با آرنج به او زد و ناصر به او نگاه کرد. زن به او لبخند زد و ناصر بعد از اینکه یادش آمد کجاست، به شکلی که امیدوار بود خوشایند باشد به او لبخند زد و به نامه‌اش پاسخ داد.

ناصر پاسخ داد: «از آشنایی با شما خوشبختم خواهر، من ناصر الحریث هستم، این اولین بار است که اینجا هستید، قبول؟» و زن جوان با اشتیاق سر تکان داد. ناصر مودبانه به او لبخند زد. پس از اینکه صحبت‌های راشل، زن قصاب، تمام شد، هماهنگ‌کننده پرسید که آیا کسی چیزی برای به اشتراک گذاشتن دارد یا خیر. وقتی هیچ کس داوطلب نشد، ناصر می‌خواست بلند شود، اما کسی زودتر از او این کار را کرد.

سمیرا گفت: «برایم آرزوی موفقیت کنید.» و ناصر تقریباً نفسش بند آمد وقتی زن جوان مسلمان بلند شد و سپس به جلو رفت. همه چشم‌ها به او بود، دختر محجبه‌ای که در این اتاق پر از آدم‌هایی از اقشار مختلف، بی‌نظم به نظر می‌رسید. ناصر سمیرا را تماشا می‌کرد که بی‌باکانه به سمت تریبون رفت، با وقار به هماهنگ‌کنندگان سر تکان داد و سپس رو به همه ایستاد.

زن جوان مسلمان با شور و شوق گفت: «سلام، از اینکه در جمع شما هستم متشکرم، من سمیرا هستم و اصالتاً اهل شهر تبریز در ایران هستم و امروز بالاخره می‌توانم بگویم که هم زنان و هم مردان را دوست دارم.» و ناصر با حیرت به او نگاه می‌کرد، در حالی که او شروع به تعریف داستانش برای حضار کرد. ناصر مانند هر کس دیگری مجذوب داستان او شده بود…

سمیرا با شجاعت گفت: «من قبلاً در مونترال زندگی می‌کردم و تازه به اتاوا نقل مکان کردم تا تحصیلات دانشگاهی‌ام را ادامه دهم و از والدینم دور شوم. آنها مرا به خاطر آنچه که هستم طرد کردند، اما برایم مهم نیست، باید خودم باشم.» ناصر سرش را تکان داد. فکر اینکه به والدین جامائیکایی محافظه‌کار و کلیسارویش بگوید که دوجنس‌گرا است، او را از ترس پر کرده بود. آنها پس از گرویدن او به اسلام، دیگر با او صحبت نکرده بودند…

ناصر با خودش گفت: «زن جوان شجاع.» مثل بقیه، وقتی سمیرا داستانش را تمام کرد، او هم بلند شد و دست زد. بعد از آن، زن جوان ایرانی به صندلی‌اش برگشت. ناصر با تحسین به او نگاه کرد. سمیرا به او لبخند زد و شانه‌هایش را بالا انداخت، انگار می‌خواست بگوید کاری که او کرده چیز مهمی نبوده. جلسه ادامه پیدا کرد و چند سخنران دیگر هم بودند، سپس جلسه تمام شد و مردم شروع به بیرون رفتن کردند…

ناصر گفت: «شما زن بی‌نظیری هستید، خواهر سمیرا، خوشحالم که با شما آشنا شدم.» و سمیرا با مهربانی سر تکان داد. ناصر که نمی‌دانست چه بگوید، کارت ویزیتی از کیف پولش بیرون آورد و به او داد. جوان ایرانی لبخندی زد و نگاهی به آن انداخت، ابروهایش را بالا انداخت و سپس آن را در جیبش گذاشت. ناصر آهی کشید و می‌خواست چیزی بگوید، زیرا سوالات زیادی از سمیرا داشت، اما نمی‌دانست چگونه ادامه دهد…

سمیرا با لحنی شیطنت‌آمیز گفت: «خوشحالم که با شما آشنا شدم، برادر ناصر، ممنون بابت کارت، به نظرم ما مسلمانان دوجنس‌گرا باید با هم باشیم.» و سپس مشتش را مشت کرد و آن را جلوی او گرفت. ناصر با تعجب پلک زد، سپس لبخند زد و به آرامی مشتش را به مشت خودش فشرد. زن جوان پوزخندی زد و سپس وسایلش را جمع کرد و عصر خوبی برایش آرزو کرد، سپس رفت. ناصر بلند شد و سمیرا را تماشا کرد که مسحور شده دور می‌شد. دوجنس‌گرای نترس با حجاب و باسنی بزرگ، آیا شگفتی‌ها هرگز متوقف نخواهند شد؟

چند روز بعد، ناصر در حال قدم زدن در میدان دو لا سیت و بررسی کارهای انجام شده توسط کارگران ساختمانی بود که با شنیدن صدای زنگ تلفنش غافلگیر شد. این روزها به ندرت تماسی دریافت می‌کرد. بسیاری از دوستانش او را ترک کرده بودند، که عمدتاً به لطف دوست دختر سابقش کارما بود که با کینه به دوستان و خانواده‌اش گفته بود که او یک دزد است. ناصر به جای دفاع از خود، صفحات توییتر و فیسبوک خود را غیرفعال کرد و سکوت اختیار کرد…

صدای زنانه‌ی گرمی آمد: «سلام علیکم، برادر ناصر.» و ناصر لبش را گزید، چون صدای پشت تلفن آشنا به نظر می‌رسید، هرچند نمی‌توانست آن را به خاطر بیاورد. وقتی پرسید چه کسی است، خانم آن طرف خط آهی کشید، خندید و بعد فهمید. واقعاً سمیرا بود. ناصر لبخندی زد و از شنیدن صدای زن جوان ایرانی شگفت‌زده شد. بعد از آن ملاقات در COAB.SG مطمئن نبود که دیگر خبری از او خواهد داشت…

ناصر در حالی که شروع به قدم زدن در سرسرای ساختمان کرد، گفت: «والایکم سلام سمیرا، از شنیدن خبرت خوشحالم.» کارگران و پیمانکاران CRA که مشغول کارهای روزمره خود بودند، هنگام عبور از کنارش به او نگاه می‌کردند. ناصر با پیراهن ابریشمی آبی، شلوار ابریشمی مشکی، چکمه‌های مشکی پنجه فولادی و کلاه ایمنی سفید شیکش، می‌دانست که ترکیبی از یک متخصص و یک کارگر روزمزد است. کارت شناسایی کاری که با بندی به گردنش آویزان بود، ظاهراً «اشراف شهری» شاغل در مرکز شهر اتاوا را گیج کرده بود. و او ذره‌ای اهمیت نمی‌داد…

سمیرا با خوشرویی گفت: «من هم ناصر، من امروز خیلی خوبم، من به عنوان دانشجوی پرستاری در دانشگاه اتاوا پذیرفته شدم و فکر کردم شما را آقای جذاب صدا کنم.» و ناصر به آرامی خندید. اول، او به زن جوان به خاطر آخرین موفقیتش تبریک گفت و بعد مردد شد. سمیرا بامزه و منحصر به فرد بود و او قطعاً می‌خواست دوباره او را ببیند. سوال این است که او چگونه این کار را انجام می‌دهد؟

ناصر که متوجه تلاش آشکار سمیرا برای لاس زدن شده بود، گفت: «دوباره تبریک می‌گویم، سمیرا، ما قطعاً در این دنیا به پرستاران بیشتری نیاز داریم، این را به عنوان مردی از یک کشور جهان سوم می‌گویم که در آن به متخصصان مراقبت‌های بهداشتی بیشتری نیاز داریم، مثلاً باید اجازه بدهی برایت قهوه بخرم تا جشن بگیریم.» سمیرا ساکت شد و نفسش را حبس کرد. ناصر در سکوت خودش را به خاطر گستاخی‌اش لعنت کرد. لعنت بهت، او همین الان با این زن آشنا شد. آیا خیلی سریع داشت پیش می‌رفت؟

سمیرا با امیدواری پاسخ داد: «قهوه خوب است، استارباکس خیابان متکالف چطور است؟ من زمان زیادی را در کتابخانه همین گوشه خیابان می‌گذرانم.» و ناصر به سختی جلوی خودش را گرفت که از خوشحالی بالا و پایین نپرد. سمیرا با خونسردی حرف او را پذیرفت و قرار گذاشتند که روز بعد برای قهوه همدیگر را ملاقات کنند. استارباکس در چند قدمی میدان دو لا سیت بود و ناصر مشتری همیشگی آنجا بود. در واقع، او هفته پیش با آقای فاکس، یکی از بنیانگذاران شرکت مهندسی فون، به آنجا رفته بود…

ناصر پاسخ داد: «سمیرا، به نظر خوب میاد، اونجا می‌بینمت خواهر.» و سمیرا برایش روز خوبی آرزو کرد و سپس گوشی را قطع کرد. ناصر در حالی که به سمت آسانسورها می‌رفت، لبخند بر لب داشت. ماموران اداره مالیات که در رفت و آمد بودند، به او نگاه می‌کردند و لبخندهای تصنعی‌ای که از امثال آنها انتظار داشت را به او نشان می‌دادند. ناصر آنها را نادیده گرفت، چون امروز، احساس خوبی نسبت به خودش داشت.

نگاه‌های خیره‌ی کارکنان اداره مالیات کانادا (CRA) واقعاً چیز جدیدی نبود. حضور مردان سیاه‌پوست همیشه باعث می‌شد که افراد خل و چل احساس ناامنی کنند. درست است که ناصر مدرک مهندسی عمران خود را از دانشگاه کارلتون گرفته بود و چند سال پیش سوگند شهروندی خورده بود و شهروند جدید کانادا محسوب می‌شد، اما این کارگران بی‌هدف با لبخندهای تصنعی و رفتارهای منفعلانه و پرخاشگرانه که در مرکز شهر اتاوا فعالیت می‌کنند، هرگز او را به عنوان یک انسان برابر نمی‌بینند…

ناصر در حالی که روبروی سمیرا، پشت میزی در انتهای استارباکس نشسته بود، گفت: «دوست‌داشتنی به نظر می‌رسی.» و زن جوان ایرانی با مهربانی سر تکان داد. سمیرا که یک کت چرمی مشکی روی یک پیراهن یقه اسکی بنفش، شلوار چرمی مشکی و چکمه‌های کابویی مشکی پوشیده بود و موهای تیره‌اش را زیر حجابی به رنگ آبنوس جمع کرده بود، شیک، پرهیزگار و جذاب به نظر می‌رسید. ناصر با قدردانی سر تکان داد…

سمیرا با لبخند پاسخ داد: «شکرانه، ممنون داداش، سرخ نشو.» ناصر پوزخندی زد و قهوه‌اش را مزه مزه کرد. زن جوانی که روبرویش نشسته بود، بسیار دلربا بود، اما خیلی زود فهمید که او چیزی فراتر از آنچه به چشم می‌آید، است. وقتی سمیرا از زندگی‌اش در تبریز، ایران و مونترال، کبک برایش تعریف کرد، ناصر متوجه شد که با یک اسب شاخدار قرار ملاقات دارد. چیزی که قرار نبود وجود داشته باشد. یک زن بدحجاب…

سمیرا پرسید: «از کی فهمیدی دوجنسگرا هستی؟» و ناصر با ناراحتی روی صندلی‌اش جابه‌جا شد. لبش را گاز گرفت، آهی کشید و سپس به پشتی صندلی‌اش تکیه داد. سمیرا به نظرش آدم صادق و بی‌تکلفی می‌آمد و او هم می‌دانست که نباید چرت و پرت بگوید. برای دومین بار در زندگی‌اش، زنی که ناصر او را جذاب می‌دانست، داشت از او در مورد هویت جنسی‌اش سوال می‌کرد…

ناصر با لحنی جدی گفت: «خب، من همیشه می‌دانستم که هم از پسرها و هم از دخترها خوشم می‌آید، من باسن گنده سرنا ویلیامز، اسطوره تنیس، و عضلات شکم لبران جیمز، اسطوره NBA، را تحسین می‌کنم.» زن جوان ایرانی لب‌هایش را لیسید و سر تکان داد، سپس لبخند زد. این حرف ناصر را شگفت‌زده کرد. او واکنش کارما را به یاد آورد وقتی به او گفت که دوجنس‌گرا است. با اینکه ناصر هرگز به او خیانت نکرد، کارما مثل خبرهای دیروز او را کنار گذاشت…

Leave a Comment