زن مسلمان چچنی سیاه‌پوست می‌شود

زندگی یک بیوه هرگز آسان نیست، چه فقیر باشد، چه ثروتمند یا چیزی بین این دو. سرنوشت چنین زنانی از سپیده دم زمان همین بوده است. میلانا آماگوف، ساکن مونترال-نورد، این را بهتر از هر کسی می‌داند. پس از مرگ همسرش اصلان آماگوف یک سال و نیم پیش، زندگی برای این زن مسلمان چچنی چهل و نه ساله جهنم محض بوده است. تنهایی میلانا را از زمانی که تنها پسرش سعید تصمیم گرفت برای بودن با دوست دخترش، یک دختر لبنانی به نام نادیا خازن، به واشنگتن دی سی نقل مکان کند، آزار داد.

میلانا در حالی که از ورودی خواهران مسجد خارج می‌شد، گفت: «اصلان، شوهر عزیزم، دلم خیلی برایت تنگ شده، واقعاً امیدوارم که خداوند متعال بهشت ​​برین را به تو عطا کند.» این مسجد خاص، یکی از قدیمی‌ترین مساجد شهر مونترال، کبک، مدت‌ها مورد علاقه خانواده آماگوف بود. در واقع، مراسم تشییع جنازه اصلان در آنجا برگزار شده بود و پسر این زوج، سعید، جزو تابوت‌بردارانی بود که تابوت پیرمرد را حمل می‌کردند.

میلانا با فکر کردن به آن روز نه چندان دور، پلک‌هایش را به عقب زد و لرزید، و این به خاطر زمستان کانادا نبود. صبح جمعه یخبندانی بود و طبق معمول، میلانا دوست داشت به مسجد بیاید، نمازش را بخواند و خیلی قبل از اینکه مسجد حوالی ظهر پر از جمعیت نمازگزار شود، به کارهای روزمره‌اش برسد. میلانا برای آرامش و سکوتش ترجیح می‌داد در سکوت نماز بخواند، خیلی ممنون.

میلانا به روزهای گذشته در شهر شالی، در منطقه شالینسکی جمهوری چچن، فکر کرد. اگرچه با استانداردهای کلان‌شهرهای جهان غرب، شهر شالی با جمعیتی تقریباً پنجاه هزار نفر کوچک در نظر گرفته می‌شود، اما یکی از بزرگترین سکونتگاه‌های جمهوری چچن محسوب می‌شود. میلانا در حالی که خاطرات زادگاهش را مرور می‌کرد، لبخندی بر لبانش نقش بست. مطمئناً مدت زیادی بود که آنجا را ندیده بود.

میلانا و همسر مرحومش اصلان در یک محله در شهر شالی متولد و بزرگ شدند. آنها در آنجا با هم آشنا شدند، عاشق هم شدند و ازدواج کردند. در واقع، اگر وقایع جنگ اول چچن نبود، که در طی آن هواپیماهای جت روسی بارها شهر را بمباران کردند، آنها تمام عمر خود را در آنجا می‌گذراندند. بدین ترتیب مهاجرت میلانا و اصلان از چچن آغاز شد و آنها قبل از اینکه سرانجام در منطقه کبک کانادا ساکن شوند، در سراسر اروپا سرگردان شدند.

سعید، پسر میلانا و اصلان، در شهر مونترال، کبک متولد شد و از والدینش کانادایی‌تر بود. او هرگز به چچن نرفته بود، زیرا والدینش قبل از شهروند کانادا شدن، تابعیت روسی خود را لغو کرده بودند. سعید آماگوف، به عبارت دیگر، پسر واقعی دنیای جدید است. این مسلمان جوان چچنی-کانادایی، قدبلند و خوش‌قیافه بود، با موهای تیره مادرش، چهره روشن پدرش و چشمان زمردی مادرش. سعید آماگوف در دانشگاه مونترال علوم سیاسی خواند و بعداً برای کار در یک اندیشکده معتبر آمریکایی با علاقه به امور اروپای شرقی به واشنگتن دی سی نقل مکان کرد.

آخرین باری که با میلانا از طریق اسکایپ صحبت کردند، سعید برای او توضیح داد: «مادر، می‌دانم که شهر مونترال برای تو و بابا عزیز است، اما زندگی من در واشنگتن دی سی با نادیا است.» میلانا به پسرش و دوست دختر لبنانی-آمریکایی‌اش نادیا نگاه کرد، زنی جوان، تپل، با موهای پرکلاغی و پوست برنزه که بی‌هدف به صفحه نمایش نگاه می‌کرد. میلانا ترجیح می‌داد تنها پسرش سعید با یک دختر جوان و زیبای چچنی ازدواج کند، اما سرنوشت نقشه‌های دیگری داشت.

میلانا در سکوت به خودش یادآوری کرد: «زندگی در حالی می‌گذرد که ما برنامه‌ریزی می‌کنیم.» او می‌خواست پسرش سعید را بیشتر ببیند، اما می‌دانست که او مرد جوانی بیست و چند ساله است که علاوه بر پیشرفت شغلی، به امور قلبی نیز اهمیت می‌دهد. میلانا می‌دانست اگر پسرش را سالی چند بار ببیند، خوش‌شانس خواهد بود، زیرا او آشکارا به زندگی جدیدش در واشنگتن دی سی و دوست دختر عرب آمریکایی‌اش وابسته شده بود.

میلانا با لبخندی کمرنگ گفت: «می‌فهمم پسرم، خداوند متعال تو و نادیا را رحمت کند.» و سپس برای سعید و نادیا آرزوی خداحافظی کرد. میلانا با خودش گفت که باید از پسرش خوشحال باشد، زیرا بسیاری از جوانان دیگر جامعه‌شان حال و روز خوبی نداشتند. از زمان آن وقایع وحشتناک در شهر بوستون، زندگی با مسلمانان چچنی تبارِ مهاجر مهربان نبوده است. دنیا، حداقل، با سوءظن به جوامع مهاجر چچنی نگاه می‌کرد.

همین چند ماه پیش، میلانا کاری کاملاً خلاف شخصیتش انجام داده بود. او به شهر اتاوا، انتاریو، رفته بود تا به اعتراضی در مقابل سفارت روسیه بپیوندد. گروهی از مردان جوان مسلمان چچنی، دانشجویان دانشگاه، در کلوپی در مسکو، روسیه، مشغول خوشگذرانی بودند که چند مرد محلی خشن به آنها حمله کردند و در نهایت آنها را مورد ضرب و شتم قرار دادند.

این حادثه به اخبار بین‌المللی تبدیل شد و سازمان‌های مختلف حقوق بشری در بریتانیا، کانادا و ایالات متحده آمریکا به شدت از دولت روسیه به دلیل امتناع سرسختانه‌اش از پیگرد قانونی اراذل و اوباش روسی که سه مرد جوان مسلمان چچنی را به شدت مورد انتقاد قرار دادند. اگرچه روسیه خود را یک ملت دموکراتیک معرفی می‌کرد، میلانا قطعاً بهتر می‌دانست. نفرت مردم روسیه از مسلمانان چچن هرگز به طور کامل از بین نخواهد رفت.

همانطور که انتظار می‌رفت، دولت روسیه در مورد این حادثه سکوت کرد و در نهایت، رسانه‌های خبری به سراغ داستان بزرگ بعدی رفتند. این حادثه میلانا را تحت تأثیر قرار داد زیرا آن مردان جوان مسلمان چچنی همسن پسر عزیزش سعید بودند. میلانا با عصبانیت فکر کرد، ممکن است پسر من باشد. چقدر از تعصب و فریب روس‌ها متنفر بود…

میلانا در شهر مونترال احساس تنهایی و طرد شدن می‌کرد، در حالی که همسر و پسرش مدت‌ها پیش رفته بودند. خوشبختانه، سرنوشت به شکلی کاملاً غیرمنتظره او را نجات داد. یک شب، میلانا در حال بیرون آمدن از مسجد بود که مرد سیاه‌پوست جوانی را دید که به سمت حیاط مسجد می‌دوید. مرد جوان به سمت در رفت و میلانا کنار رفت تا او وارد شود.

میلانا به مرد جوان سیاه‌پوست که نفس‌زنان و عصبی آنجا ایستاده بود، گفت: «برادر، این ورودی خواهر مسجد است.» اما قبل از اینکه مرد جوان بتواند جوابی بدهد، در زده شد. مرد جوان بی‌صدا سرش را تکان داد و با التماس به میلانا نگاه کرد. میلانا سرش را تکان داد و رفت تا در را باز کند.

پلیس کبکی، مردی هیکلی با موهای قرمز و چهره‌ای روشن، گفت: «سلام خانم، ما دنبال یک مرد جوان سیاه‌پوست حدوداً شش فوت قد داریم که ژاکت قرمز پوشیده باشد.» در کنار او افسر پلیس دیگری ایستاده بود، یک مرد جوان سیاه‌پوست قدبلند، ورزشکار و با چهره‌ای عبوس. میلانا از یک افسر به افسر بعدی نگاه کرد و سرش را تکان داد.

میلانا با صداقت گفت: «افسران، اینجا ورودی خواهران مسجد است، هیچ مردی نمی‌تواند وارد اینجا شود.» و دو پلیس نگاهی رد و بدل کردند، سپس عذرخواهی کردند و رفتند. میلانا تماشا کرد که دو پلیس به ماشینشان که در گوشه خیابان بود برگشتند و پس از مدتی، آنها دور شدند. میلانا آهی کشید و به مرد جوان سیاه‌پوست که وحشت‌زده به نظر می‌رسید، نگاه کرد.

میلانا گفت: «ببین، من نمی‌دانم تو کی هستی یا چه کار کردی، اما پلیس رفته، پیشنهاد می‌کنم کمی صبر کنی، بعد بروی.» و مرد جوان سیاه‌پوست سر تکان داد. همین‌طور که به او نگاه می‌کرد، متوجه شد که از دهانش خون می‌آید و به نظر می‌رسید که می‌خواهد گریه کند. میلانا با خودش فکر کرد: «این یکی نمی‌تواند بیشتر از بیست سال داشته باشد.» نمی‌دانست باید به حالش ترحم کند یا از انتخاب‌های زندگی‌اش عصبانی شود.

مرد جوان سیاه‌پوست گفت: «ممنون خانم، من کلود هستم، جنایتکار نیستم، فقط داشتم راه می‌رفتم که آنها به من نزدیک شدند و شروع به کتک زدنم کردند، بنابراین فرار کردم.» و میلانا به او نگاه کرد، سپس سرش را تکان داد. مرد صادق به نظر می‌رسید، اما او نمی‌دانست حرفش را باور کند یا نه. او برنامه‌ی Dateline NBC را آنلاین تماشا می‌کرد و می‌دانست که بسیاری از جنایتکاران می‌توانند هنگام دروغ گفتن صادق به نظر برسند.

میلانا با لحنی آرام گفت: «خب، کلود، انگار باید برای خودت وکیل بگیری، مسجد خالی است، پس خودت را خوش‌شانس بدان، می‌توانی چند دقیقه صبر کنی تا در را ببندم.» او داوطلب شده بود تا مسجد را تمیز کند و آخرین نفری بود که به عنوان هماهنگ‌کننده داوطلبان آنجا را ترک کرد. برخلاف تصور رایج، زنان مسلمان برای سرپا نگه داشتن مساجد خیلی بیشتر از آنچه اکثر مردم، از جمله دیگر مسلمانان، تصور می‌کردند، تلاش کردند. میلانا با افتخار فکر کرد که زن مسلمان ستون فقرات اسلام است.

کلود گفت: «ممنون خانم.» و بعد از مدتی رفت. میلانا رفتنش را تماشا کرد و با خودش فکر کرد که چه مجرم باشد چه نباشد، وضعیت خوبی ندارد. اگر مجرم بود، پلیس باید او را دستگیر می‌کرد، نه اینکه مثل پلیس‌های سرکش در یک قسمت بد از سریال «نظم و قانون» با او بدرفتاری کند. میلانا بعد از قفل کردن ورودی‌های مسجد، سوار ماشینش شد و رفت.

چند روز بعد، میلانا روی مبلش نشست و گزارش ویژه‌ای با عنوان نژادپرستی پلیس در مونترال را تماشا کرد. جولی دوشن، خبرنگار CTV Montreal News، دختری زیبا با موهای بلوند و کت و شلواری شیک، با مرد جوان سیاه‌پوستی اهل هائیتی به نام سالومون کلود، دانشجوی سال دوم دانشگاه مک‌گیل، مصاحبه کرد که ادعا می‌کرد هنگام خروج از فروشگاه مواد غذایی توسط اعضای پلیس مونترال مورد آزار و اذیت نژادی قرار گرفته است.

میلانا در حالی که گزارش خبری تلویزیون را تماشا می‌کرد با خودش گفت: «وای، این پسر راست می‌گفت.» وقتی چند رهگذر این صحنه را ضبط کردند، غوغایی به پا شد. آنها فیلم سالومون کلود را گرفتند که از فروشگاه مواد غذایی متعلق به چینی‌ها با اقلامی که به طور قانونی خریداری کرده بود، بیرون می‌آمد، سپس دو پلیس یونیفرم‌پوش، یکی سیاه‌پوست و دیگری سفیدپوست، به او حمله کردند و به نظر می‌رسید که آنها بی‌هیچ دلیلی او را مورد ضرب و شتم قرار دادند تا اینکه به نحوی خود را آزاد کرد و از دست آنها فرار کرد. میلانا با عصبانیت فکر کرد: «شرم‌آور است.»

صبح جمعه‌ی بعد، میلانا صبح زود به مسجد رفت، اما این بار غافلگیری در انتظارش بود. او وقتی به مسجد آمد، امام سمیر عبدالله، مرد مسلمان سومالیایی قدبلند و مسن‌تری را دید که بیرون مسجد ایستاده بود و داشت با مرد سیاه‌پوست جوان قدبلند و خوش‌پوشی که خیلی آشنا به نظر می‌رسید، عمیقاً صحبت می‌کرد.

امام سمیر با لبخند گفت: «سلام خواهر میلانا، من سالومون کلود هستم، همانی که این هفته در اخبار بود، آمده تا از ما و شما به خاطر نجات جانش تشکر کند.» واعظ پیر مسلمان با سر به میلانا که سرش را به آرامی خم کرده بود، اشاره کرد و به سالومون کلود نگاه کرد که به او لبخند می‌زد. او با کت و شلوار خاکستری تیره، پیراهن ابریشمی آبی، کراوات مشکی، شلوار ابریشمی خاکستری تیره و چکمه‌های تیمبرلند مشکی خوش‌تیپ به نظر می‌رسید. میلانا به یاد آورد که به نظر می‌رسد برادر دارد به کلیسا می‌رود.

سالومون در حالی که سرش را به آرامی خم می‌کرد، گفت: «خواهر میلانا، تو آن روز جان مرا نجات دادی و حتی مرا نمی‌شناختی، من از یک خانواده کاتولیک هستم و به عنوان یک مسلمان، تو هیچ بدهی به من نداشتی، اما به من کمک کردی، من اینجا هستم تا از تو تشکر کنم.» میلانا وقتی نگاه سپاسگزار و تحسین صادقانه را در چهره سالومون دید، سرخ شد و سرش را تکان داد و سپس لبخند کمرنگی زد.

میلانا پاسخ داد: «نگران نباش، سلیمان، من پسری دارم که فقط کمی از تو بزرگتر است، من کاری را کردم که هر کسی انجام می‌داد، یا باید انجام می‌داد.» و سالومون و امام سمیر هر دو با قدردانی سر تکان دادند. هر سه لبخند رد و بدل کردند و سر تکان دادند. میلانا نمی‌توانست بداند، اما زندگی‌اش در شرف تغییر بود. در آن روز شوم، بیوه تنها و مرد جوان سرکش با هم دوست شدند که به زودی همه چیز را برای آنها تغییر داد…

سالومون کلود، فرزند افتخارآفرین مهاجران هائیتیایی، در شهر مونترال، کبک متولد و بزرگ شد. این دانشجوی جوان مک‌گیل در مدرسه با مسلمانان زیادی آشنا شده بود، اما اطلاعات زیادی در مورد دین آنها نداشت. میلانا او را مجذوب خود کرده بود و به نظر می‌رسید این احساس دو طرفه است. سالومون می‌خواست درباره اسلام بیشتر بداند و این بیوه مسلمان چچنی کانادایی با کمال میل به او آموزش می‌داد.

«پس پیامبران کتاب مقدس همان پیامبران کتاب مقدس اسلام هستند؟ ابراهیم همان ابراهیم است، سلیمان همان سلیمان است و داوود همان داوود است، من این را نمی‌دانستم، باید بگویم، این واقعاً جالب است.» سالومون در حالی که چانه‌ی بزی‌اش را نوازش می‌کرد، گفت. میلانا به او لبخند زد و با دیدن طلوع فهم در چهره‌ی زیبای سالومون، سر تکان داد. میلانا با قدردانی فکر کرد: «این پسر قطعاً در حال یادگیری است.»

میلانا گفت: «بله، سالومون، مثلاً اسم تو در عربی به معنی سلیمان است و اسم زیبایی است.» و سالومون پوزخندی زد. می‌توانست قسم بخورد که آن جوان خوش‌قیافه و تیره‌پوست هائیتیایی واقعاً سرخ شد. هر دوی آنها در رستوران Chez Thony، یک رستوران عجیب و غریب هائیتیایی واقع در جاده Cote-Des-Neiges، نشستند. سالومون اصرار داشت که میلانا را با غذاهای هائیتی آشنا کند و او قطعاً از آن خوشش آمد.

سالومون گفت: «میلانا هم اسم قشنگی است.» و همینطور که حرف می‌زد، به چشمان میلانا نگاه کرد و باعث شد که رعشه ای نه چندان ناخوشایند تمام بدنش را فرا بگیرد. میلانا سرخ شد و با خجالت لبخند سالومون را پاسخ داد. دست از سرخ شدن مثل یک دختر دانشگاهی بردار و به خودت مسلط باش، تو به اندازه کافی بزرگ شده‌ای که مادر این برادر باشی، میلانا در سکوت خودش را سرزنش کرد. مطمئناً نمی‌توانست افکاری را که در سر داشت باور کند.

میلانا با لحنی آرام پاسخ داد: «شُکران، سلیمان، در عربی به معنی «متشکرم» است.» و امیدوار بود که او موضوع صحبت را عوض کند. آنها یک غذای خوشمزه هائیتی شامل برنج سفید، سس لوبیا قهوه‌ای، موز سرخ‌شده و گوشت بز که طعمی جادویی داشت، صرف کردند. میلانا آنجا نشسته بود، غذا می‌خورد و با سلیمان گپ می‌زد. او متوجه شد که حالش از مدت‌ها پیش بهتر شده است و این موضوع هم او را هیجان‌زده و هم متعجب کرد.

سالومون گفت: «خوشحالم که با تو آشنا شدم، میلانا، فکر می‌کنم تو فوق‌العاده‌ای، و می‌خواهم درباره اسلام بیشتر بدانم، فکر می‌کنم سرنوشت آن روز مرا به مسجد هدایت کرد.» و صداقت محضی که میلانا در چشمانش دید، واقعاً او را شگفت‌زده کرد. سالومون به او نگاه کرد و میلانا بار دیگر سرخ شد. چشمان مرد جوان از بالا تا پایین بدنش چرخید و باعث شد لرزی را احساس کند که هیچ ارتباطی با سرمای بیرون نداشت…

میلانا پاسخ داد: «من هم از ملاقات شما خوشحالم.» حتی در حالی که احساسات متناقضی در درونش در حال جنگ بودند. سالومون کلود آنجا نشسته بود، ظاهری خوب و بویی حتی بهتر. وقتی میلانا به چشمان مرد جوان‌تر نگاه کرد، تردید، بی‌تجربگی یا شهوت تصادفی ندید، بلکه شور و اشتیاقی سوزان و اعتماد به نفسی را دید که با سن و سال او همخوانی نداشت. او شیوه‌ی سنجیده، آرام و در عین حال پرشور صحبت کردن او در تلویزیون را به یاد آورد و متوجه شد که شبی که با هم آشنا شدند، متزلزل شده بود. حالا او به خودِ همیشگی‌اش بازگشته بود…

سالومون با اطمینان گفت: «من به سرنوشت اعتقاد دارم، میلانا، و سرنوشت تو را سر راه من قرار داده تا اسلام و زندگی را به من بیاموزی.» و میلانا سر تکان داد. بعد از شام، آنها برای قدم زدن در اطراف کوت-ده-نیژ رفتند و به نحوی به پارک زیبای ون هورن، یکی از بهترین پارک‌های شهر مونترال، رسیدند. پوشیده از برف بود و زیبا به نظر می‌رسید، و ظاهراً خالی بود.

میلانا در حالی که جلوی یک درخت کریسمس پوشیده از برف ایستاده بودند، از او پرسید: «سالومون، می‌دانم که تو از من خوشت می‌آید، و من هم از تو خوشم می‌آید، اما من برای تو خیلی پیر هستم، زنی به سن و سال من چه چیزی می‌تواند به کسی مثل تو ارائه دهد؟» سالومون به طرز وحشتناکی به میلانا نزدیک ایستاده بود، نزدیک‌تر از آنچه که از نظر اجتماعی بین افراد نامحرم قابل قبول بود، و او میلانا را عصبی کرد، اما نه به شکلی ناخوشایند…

سالومون در حالی که به او نزدیک‌تر می‌شد، گفت: «میلانا، تو زیبا و سرشار از شور و اشتیاقی، و کاش این را نشان می‌دادی.» او به او نگاه کرد، به این زن کوچک اندام و خوش‌اندام که سرشار از شور و اشتیاق و زیبایی بود، اما به نظر نمی‌رسید که خودش هم بداند. میلانا با قدی حدود ۱.۷۵ متر، تپل، پوستی مرمرین، موهای بلند، فر و تیره و چشمانی زمردی، از نظر سالومون زیباتر از اکثر زنان جوانی بود که هر روز در محوطه دانشگاه مک‌گیل می‌دید.

میلانا در حالی که به چشمان سالومون نگاه می‌کرد، پرسید: «واقعاً من را می‌خواهی؟» و سالومون به جای اینکه با کلمات جوابش را بدهد، او را در آغوش گرفت و بوسید. میلانا مکثی کرد، سپس به آرامی و حتی با شور و اشتیاق، سالومون را بوسید. مثل چیزی از رمان‌های مورد علاقه‌اش، میلانا خود را در حال معاشقه در این پارک برفی با مرد خوش‌قیافه‌ای یافت که به اندازه پسرش جوان بود، و برایش مهم نبود که دیگران در مورد او چه فکری می‌کنند…

سالومون به میلانا که لبخند کمرنگی بر لب داشت گفت: «من تو را می‌خواهم.» و سپس با اوبر به خانه او برگشتند. کمی بعد، سالومون از دکوراسیون زیبای ملک خانوادگی آماگوف، یک خانه شهری دو طبقه و چهار خوابه واقع در منطقه «خوب» مونترال-نورد، دیدن کرد، اما در آن لحظه، او به آرامی از میان آن عبور کرد، زیرا به محض اینکه او و میلانا وارد شدند، زیاد صحبت نکردند… یا گشتی نزدند.

میلانا در حالی که صورت سالومون را گرفته بود و به چشمان بلوطی‌اش نگاه می‌کرد، گفت: «از وقتی اصلان مرده، با هیچ مردی نبوده‌ام، با من مهربان باش.» مرد جوان سر تکان داد و سپس او را بوسید. هر دو به اتاق نشیمن دویدند و شروع به درآوردن لباس‌های یکدیگر کردند. سالومون به میلانا نگاه کرد، زن زیبایی که او را نجات داده بود، همان زنی که از همان اولین باری که او را دید، آرزویش را داشت. سالومون با تعجب فکر کرد، چه زیبایی کمیابی.

سالومون مثل یک جنتلمن واقعی پاسخ داد: «خانم دوست‌داشتنی، قول می‌دهم هیچ اتفاقی که نمی‌خواهید نمی‌افتد.» میلانا را در آغوش گرفت، او را روی مبل نشاند و سپس شروع به ماساژ او کرد. به آرامی ران‌هایش را باز کرد و شورتش را پایین کشید و تپه پرمویش را نمایان کرد. سالومون لبخندی زد و سپس صورتش را بین ران‌های میلانا پنهان کرد و به قول معروف دنبال طلا رفت.

میلانا آهی کشید و گفت: «هوم، خیلی وقته گذشته.» سالومون شروع به مکیدن کلیتوریس او کرد و برادر انگشتان چابکش را وارد واژن او کرد و به آرامی قسمت‌هایی از واژن او را که بیش از یک سال بود لمس مردانه‌ای را تجربه نکرده بود، بررسی کرد. میلانا به مبل تکیه داد و در حالی که سالومون او را می‌خورد و مانند یک مرد گرسنه، واژن شیرینش را می‌جوید، احساس کرد که نوک سینه‌هایش سفت شده‌اند و به آرامی آنها را ماساژ داد.

سالومون مکثی کرد و در حالی که به میلانا نگاه می‌کرد، گفت: «عزیزم، نگران نباش، دستت تو دست آدم‌های خوبیه.» میلانا با خودش فکر کرد: «سالومون با زبانش که چند سانتی‌متر از کلیتوریس او آویزان بود و صورت خوش‌قیافه‌اش با آب‌های زنانه‌ی او آغشته شده بود، قطعاً چهره‌ای خنده‌دار و در عین حال شهوانی از خود نشان می‌داد.» برادر هائیتیایی دوباره شروع به خوردن او کرد، که باعث خوشحالی میلانا شد، زیرا او از حرکات زبانش سیر نمی‌شد.

میلانا زمزمه کرد: «هوم، به مکیدن کلیتوریس من ادامه بده.» و سالومون دقیقاً همین کار را کرد، کلیتوریس او را مثل نی می‌مکید و با دو انگشت، سپس سه انگشت، داخل کسش می‌کرد. میلانا مثل گودال خیس بود و آرام ناله می‌کرد، در حالی که سالومون کار خودش را می‌کرد، و برادر با زبان جادویی تا وقتی که جیغی از اوج لذت نکشید، آرام نگرفت. درست جایی که می‌خواستم گیرت آوردم، سالومون با خودش فکر کرد، در حالی که دریچه‌های آب میلانا باز شد و مایع منی داغ دخترانه از او بیرون ریخت و روی صورتش ریخت…

سالومون و میلانا نفسی تازه کردند و از اتاق نشیمن خارج شدند و به خوشگذرانی خود در آشپزخانه ادامه دادند. میلانا به مرد جوان قدبلند، تیره‌پوست و زمخت و خوش‌قیافه‌ای که چنین لذتی را برایش به ارمغان می‌آورد، نگاه کرد و از مهارت‌ها و شهوت‌رانی او شگفت‌زده شد. میلانا با خود فکر کرد: «می‌خواهم طعمش را بچشم.» او هنوز از کاری که سالومون با او کرده بود، در پوست خود نمی‌گنجید و می‌خواست کار برادر را به نوعی جبران کند.

سالومون خود را در حالی که میلانا در مقابلش زانو زده بود و به قول معروف در محراب او مشغول عبادت بود، به دیوار آشپزخانه تکیه داد. سالومون ناله می‌کرد در حالی که میلانا آلت تناسلی بلند، سفت (و ختنه نشده) او را در دهان نرم و گرم خود فرو می‌برد و به آرامی بیضه‌هایش را ماساژ می‌داد. سالومون با خود فکر کرد: «این زن بیضه‌های مرا گرفته و من عاشق این کار هستم.» این جمله‌ای بود که سالومون گفت، در حالی که میلانا با خشونتی که او را شگفت‌زده کرد، او را ارضا می‌کرد.

حرکت زبان میلانا، سالومون را در کمترین زمان مثل سنگ سفت کرد و آنها همانجا در آشپزخانه به اوج لذت رسیدند. او سالومون را روی چهار دست و پا نشاند و از بدن خوش‌فرم و آن باسن بزرگ و گرد او تعریف کرد. میلانا وقتی کیر سفت سالومون را روی باسنش حس کرد، مثل بچه گربه خرخر کرد و برگشت و لبخندی خجالتی به او زد.

سالومون با پوزخندی گفت: «اون کون گنده و قشنگ رو به من بده.» و میلانا پوزخندی زد و کونش رو به کشاله ران سالومون فشار داد. سالومون کیر سفتش رو به داخل خودش فرو کرد و میلانا با خوشحالی آهی کشید و از ورود او به درون خودش استقبال کرد. بیش از یک سال بود که با او عشق‌بازی نشده بود، لمس مردانه را تجربه نکرده بود و خودارضایی و اسباب‌بازی‌های جنسی هم برایش کافی نبودند. در درون میلانا، شور و اشتیاق مثل رودخانه‌ای جاری بود و به جایی برای رفتن نیاز داشت، و اینجا بود که سالومون وارد شد…

میلانا ناله کرد: «اوتلپایته مویو زادنیتسو، یبت منیا، کونمو بزن و بکن.» و سالومون دقیقاً همین کار را کرد، باسن او را گرفت و کیرش را به او کوبید. میلانا در حالی که سالومون با خشونت و بدون هیچ ملاحظه‌ای او را می‌گاید و واقعاً با او بدرفتاری می‌کرد، به روسی و انگلیسی فحش می‌داد. میلانا در حالی که با معشوقش درگیر بود، تا جایی که می‌توانست تلاش کرد و از حس کیر کلفت و سفت سالومون در درون خود لذت برد.

Leave a Comment