«پروردگارا، اگر مرا از این مرحله عبور دهی، قول میدهم که بهتر عمل کنم.» این جمله را فیلیمون لورن در حالی که به آسمان صاف و آبی زمستانی نگاه میکرد، گفت و از جلسه هفتگی الکلیهای گمنام که در زیرزمین مرکز اجتماعی واقع در نزدیکی مرکز خرید ریدو در مرکز شهر اتاوا، انتاریو برگزار میشد، خارج شد. این افسر پلیس سلطنتی کانادا، بیست و نه ساله و متولد هائیتی، باور نمیکرد که چقدر سقوط کرده است، اما مشتاقانه امیدوار بود که رستگار نشده باشد…
«خب، سلام.» صدای زنانهی آشنایی آمد و فیلیمون را از افکار مبهمش بیرون آورد. سلن بلفوی-لوران آنجا ایستاده بود و به کاپوت Rav4 قرمز روشنش تکیه داده بود. این کبکیِ شش فوتی، خوشقیافه و بسیار جذاب، با موهای قهوهای، پوست مرمرین و چشمان سبز، به فیلیمون لورن نگاه کرد و آهی عمیق کشید. مرد جوان با خودش فکر کرد: «امیدوارم سلن اینجا نباشد که تقصیر را گردن دیگری بیندازد.»
زیرا فیلیمون حس میکرد که یک سخنرانی طولانی دیگر در راه است. پس از اینکه او در آخرین مبارزهاش با ترک اعتیاد شکست خورد، همسرش سلن به همراه پسرشان گیلبرت به ملک اجدادی والدینش در خارج از مونترال، کبک، رفتند و این اولین باری بود که او پس از چند هفته او را میدید. سه هفته بود که سلن تماسهای تلفنی، پیامکها، ایمیلها و تلاشهایش برای اسکایپ را نادیده گرفته بود. بله، او دیگر زنده نبود… تا اینکه دیگر زنده نبود.
«سلین، اممم، اینجا چیکار میکنی؟» فیلیمون با تعجب از دیدن همسر سابقش که آنجا ایستاده بود و لبخندی کنایهآمیز بر چهره دوستداشتنیاش نقش بسته بود، پرسید. سلین با سویشرت قرمز روشن تیم ریونز دانشگاه کارلتون که زمانی در دوران سوپراستار بسکتبال دانشگاه میپوشید و شلوار جین تنگ مشکی، تقریباً همان شکلی بود که زمانی در دوران اوجشان در دانشگاه کارلتون داشت. او هنوز هم شبیه دختری بود که به هر بازی میآمد و همیشه او را تشویق میکرد…
سلین پاسخ داد: «گروهبان روآرک به من گفت اینجا پیدایت میکنم.» و فیلیمون لبش را گاز گرفت. او در دوران تحصیلش در آکادمی پلیس با گروهبان مارکوس روآرک آشنا شده بود و این افسر پلیس کانادایی-جامائیکایی قدبلند، تیرهپوست، پنجاه و خوردهای ساله، از همه مربیان دیگر با او سختگیرتر بود. جدای از شوخی، پیرمرد حسابی کلافهاش کرده بود. در آن زمان، فیلیمون واقعاً از آن مرد بدش میآمد، تا اینکه پلیس پیر در روز فارغالتحصیلی به او برخورد کرد و چند نصیحت به او گفت…
گروهبان رورک گفت: «فیلمون، به نظر میرسد مرد جوان شریفی هستی، اگر با تو سختگیر بودم، پسرم، به این خاطر است که به تو ایمان دارم، پلیس سلطنتی کانادا میتواند محیطی سخت برای افسران اقلیت باشد، و تو باید تا الان فهمیده باشی که ما با همان معیارهای سفیدپوستان سنجیده نمیشویم.» و فیلمون سر تکان داد و با مرد مسنتر دست داد. آقای رورک با افتخار به او نگاه کرد و فیلمون با جدیت سر تکان داد.
گروهبان مارکوس روآرک، به عنوان عضوی از اولین نسل مردان سیاهپوستی که به پلیس سواره نظام سلطنتی کانادا پیوستند، جهنمی را تحمل کرده بود که فیلیمون دعا میکرد هرگز تجربه نکرده باشد. فیلیمون داستانهای ترسناکی در مورد اینکه نیروی پلیس فدرال چقدر میتواند با افراد اقلیت و افسران زن سختگیر باشد، شنیده بود. آقای روآرک قطعاً ارزش گوش دادن داشت، این برای فیلیمون کاملاً واضح بود. او از زمانی که مرد مسنتر کارش را به عنوان یک افسر پلیس فدرال آغاز کرد، با او در ارتباط بود و این کار خوبی بود که او انجام داد…
«خدا آن مرد را حفظ کند.» این را فیلیمون گفت و سلین در حالی که اشکهایش را پس میزد، به او نگاه کرد. چون این مردی بود که او دوست داشت، شوهر سابقش و پدر پسرشان. سلین به یاد آورد که وقتی در تابستان ۲۰۱۱ از دانشگاه کارلتون فارغالتحصیل شدند، دست در دست فیلیمون، چه احساسی از غرور داشت. برخلاف همه پیشبینیها، آن زوج عجیب و غریب، آن ورزشکار سیاهپوست قدبلند و خوشقیافه و آن زن سفیدپوستِ خل و چل، واقعاً به آرزویشان رسیدند.
فیلمون مدرک لیسانس خود را در رشته جرمشناسی و سلن مدرک لیسانس خود را در رشته علوم اعصاب گرفت تا برای حرفه پزشکی آماده شود. چند روز پس از فارغالتحصیلی از دانشگاه کارلتون، فیلمون دو سورپرایز برای سلن داشت. اول اینکه، او نامه پذیرش از آکادمی پلیس دریافت کرده بود. دوم اینکه، همانطور که میگویند، بالاخره برایش حلقه درست کرد.
سلین، غرق در شادی، وقتی فیلیمون در رستوران ماریو در شرق شهر از او خواستگاری کرد، خود را در آغوش او انداخت و او را بوسید. پنج سال بعد، آنها ازدواج کردند، صاحب یک پسر و یک خانه شهری زیبا در حومه بارهاون، انتاریو شدند. اوه، و فیل حالا یک پلیس فدرال بود و سلین در خدمات مشاوره بیمارستان سلطنتی اتاوا کار میکرد.
همه چیز خوب بود، تا اینکه فاجعهای در محل کار رخ داد. فیلیمون لورن، افسر پلیس سلطنتی کانادا، شاهد کشته شدن همکارش، لئاندر گریک، توسط یک اراذل و اوباش دو رگه در جریان حمله پلیس در وانیر، انتاریو بود. پلیس بعداً مهاجم، یک احمق به نام پاتریک گوتیه، را به ضرب گلوله کشت. شوک از دست دادن همکارش، فیلیمون را عمیقاً تحت تأثیر قرار داد. صادقانه بگویم، او از آن زمان به بعد دیگر مثل قبل نشد. در واقع، این پلیس جوان که زمانی فداکار بود، به درون یک بطری خزید و هرگز بیرون نیامد…
سلین گفت: «فیل، میخواهم بدانی که من اینجا برای تو هستم، تو یا ازدواجمان را رها نمیکنم.» و فیلیمون با تعجب پلک زد. صبحی را به یاد آورد که همه چیز به اوج خود رسید. بعد از یک شب در بار، در زیرزمین خوابش برده بود. وقتی به هوش آمد، سلین چمدانی بسته بود و سپس، علیرغم اعتراضات فیلیمون، با پسرشان گیلبرت آنجا را ترک کرده بود. علاوه بر همه چیز، پلیس سلطنتی کانادا به فیلیمون دستور داد که مدتی مرخصی بگیرد، تقریباً به مدت سه ماه، و در جلسات مشاوره اجباری شرکت کند…
«ممنون.» فیلیمون به سادگی گفت، و سلین پوزخندی زد، تمام عشقی که نسبت به مرد قدبلند و خوشقیافه، گاهی اخمو و گوشهگیر، کمحرف اما در عین حال فوقالعادهای که دوستش داشت، احساس میکرد، مانند یک قطار باری به سمتش برگشت. او به سمت فیلیمون رفت و او آن بازوهای محکمش را باز کرد و به او خوشامد گفت. آنها در مقابل مرکز اجتماعات قدیمی، در حالی که تماشاگران با حیرت نگاه میکردند، بوسهای پرشور رد و بدل کردند. سلین اهمیتی نداد، زیرا بالاخره به فیل عزیزش پیوست…
سلین گفت: «بریم خونه.» و فیلیمون سر تکان داد. همینطور که از مرکز شهر اتاوا به سمت بارهاون رانندگی میکردند، زن و شوهر کمی با هم گپ زدند. سلین به فیل اطلاع داد که پسرشان به مدرسه رفته و آنها برای چند ساعت خانه را در اختیار دارند. با شنیدن این حرف، فیلیمون پوزخندی زد و دستش را روی ران سلین گذاشت. سلین لبخندی زد و از هیجان بیحد و حصری زد، زیرا مدتها بود که رابطه جنسی نداشته بود. کبکیِ پرشور بیش از آنچه میتوانست بگوید دلش برای شوهرش تنگ شده بود…
«خیلی دلم برات تنگ شده بود.» فیلیمون گفت و سلین پوزخندی زد و به محض رسیدن به خانه، فاق او را گرفت. آنها حتی به اتاق خواب طبقه بالا هم نرسیدند و مجبور شدند به کف اتاق نشیمن بسنده کنند. سلین به فیل نگاه کرد و لبخند زد، در حالی که فیل شلوار و سپس شورتش را از تنش درآورد. سینهبندش را باز کرد و آن را دور انداخت. سلین لبهایش را لیسید، رانهایش را به نشانهی دعوت باز کرد و به شوهرش چشمک زد.
سلین با لبخندی شیطنتآمیز در حالی که انگشتانش را روی کس خیس و پرمویش میمالید، گفت: «ببین چقدر دلت برایم تنگ شده، فیل.» سلین مثل خیلی از زنان فرانسویتبار، زیاد اهل اصلاح نبود و فیل هم کاملاً با این موضوع مشکلی نداشت. دوباره او را بوسید، سپس سینههایش را نوازش کرد. همینطور که از سینههایش تا نافش را لیس میزد و بالاخره روی فضای بین پاهایش نشست، سلین نفسش را در سینه حبس کرد…
فیل گفت: «اینقدر.» و سپس صورتش را بین پاهای کلفت و سفید و کرمی سلین پنهان کرد و شروع به خوردن کسش کرد. سلین با خوشحالی آهی کشید و سرش را روی کت زمستانی دور انداختهاش گذاشت و در حالی که شوهرش کسش را میجوید، آرام گرفت. مدت زیادی بود که فیل به او حمله نکرده بود و او دلش برای لیوان خوشقیافه و آن زبان شیطنتآمیزش تنگ شده بود. برادر هائیتیایی قطعاً میدانست چگونه انگشتان پای سلین را خم کند…
سلین با خجالت گفت: «هوم، میفهمم.» و سینههای بزرگش را به هم مالید، و فیلیمون با ولع کسش را خورد. همانطور که زبانش را روی کلیتوریس او میکشید و با انگشت کسش را لمس میکرد و انگشتانش را درون او به این طرف و آن طرف میچرخاند، سلین نالهی عمیقی کرد. فیلیمون میدانست چگونه بدنش را مثل یک هنرمند ماهر بازی دهد، و بعد هم بیشتر. چقدر دلش برای او تنگ شده بود…
فیلیمون مکثی کرد و گفت: «دلم برای اون باسنت خیلی تنگ شده عزیزم.» و سلین پوزخندی زد و چهار دست و پا روی زمین نشست و گونههای سفید و کرمی باسنش را کاملاً باز کرد. شوهرش فیل، مردی کاملاً بیادب و واقعی بود و این یکی از چیزهایی بود که سلین بیشتر از همه در مورد او دوست داشت. سلین به عنوان زنی قدبلند، تپل، با باسن پهن و پایینتنه بزرگ و پوست رنگپریده، تقریباً در تمام عمرش احساس معذب بودن میکرد. تا اینکه با فیل آشنا شد، مردی که به او یاد داد بدنش را به اندازه خودش دوست داشته باشد…
سلین گفت: «اون کون هم دلت برات تنگ شده بود، سکسی.» و آرام خندید، در حالی که فیلیمون با شیطنت به کونش میزد و سپس گونههایش را باز میکرد. زبانش را داخل کونش برد و شروع به انگشت کردن کس خیسش کرد. سلین ناله میکرد، در حالی که فیلیمون با دو انگشتش داخل کونش میرفت، در حالی که زبانش همچنان به کونش حمله میکرد. خیلی زود سلین متوجه شد که از لذت جیغ میکشد، در حالی که شوهرش او را نوازش میکرد، سوراخهایش را پر میکرد و حواسش را طوری به آتش میکشید که انگار فقط او میتوانست…
«هوم، چه بلایی سر اون کون میارم.» فیلیمون بعد از اینکه کون سلین را با زبانش شست، گفت. در حالی که کیرش را به باسن او میمالید، به خودش لبخند زد. سلین برگشت و یک بطری کوچک لوسیون دست به سمتش پرت کرد و فیلیمون پوزخندی زد، از اینکه چنین زن شگفتانگیزی را به عنوان تنها زنش داشت، هیجانزده بود. او مایع روانکننده را روی کون سلین مالید و کمی هم روی کیر خودش مالید.
سلین با لحنی تند پرسید: «منتظر چی هستی فیل؟» و فیلیمون پوزخندی زد و آلت تناسلیاش را به سوراخ باسن او فشار داد. بدون معطلی بیشتر، شروع به فرو کردن آلت تناسلیاش در باسن او کرد. سلین نالهی عمیقی کرد و باسن فیلیمون را به کشاله ران او چسباند و فیلیمون را بیشتر در خود فرو برد. فیل با دیدن باسن سفت سلین که آلت تناسلیاش را مانند یک گیره گرفته بود، چهره در هم کشید و درست مانند آن، دستانش را روی باسن فیلیمون گذاشت و شروع به گاییدن او کرد.
سلین فریاد زد: «آره، محکمتر بزن، مرد.» و فیلیمون پوزخندی زد و به باسنش کوبید، که باعث ایجاد تاولهای قرمز زیبایی روی پوست سفید و خامهایاش شد، و جیغهای سلین تغییر آهنگ داد. کبکیهای زیبا، آن باسن سفید و خامهای او را تکان میدادند، و فیلیمون تماشا میکرد که باسن بزرگش آلت تناسلی او را میبلعید، و گرما و سفتی که در اطراف آلت تناسلیاش احساس میکرد، او را تهدید به غرق شدن میکرد. باسن سلین بیرحمانه آلت تناسلی فیلیمون را محکمتر در خود گرفت، و خیلی زود او بود که فریاد میزد…
فیلیمون فریاد زد: «لعنتی، زن، داری با اون کونت منو میکشی.» و سلین خندید و همچنان کونش را به او میسایید، تا اینکه فیل فریاد زد که آمادهی ارضا شدن است و رسماً ارضا شد. سلین آهی کشید و لبخند زد، در حالی که فیل از او جدا میشد، سپس آنها کنار هم روی فرش اتاق نشیمن دراز کشیدند، بوی عشقشان از آنها به مشام میرسید، احساس شرارت و سرزندگی میکردند…
سلن بلفوی-لوران در گوش فیلیمون زمزمه کرد: «خوش برگشتی، شوهر.» و سپس فیلیمون گونهاش را بوسید. فیل لبخند زد و به آرامی صورت دوستداشتنی فیلیمون را نوازش کرد. او از بخت خوشش تشکر کرد که چنین زن شگفتانگیزی مانند همسرش و مادر پسرش را پیدا کرده است. سلن زیبا، باهوش، موفق، دوستداشتنی، عجیب و غریب، پرشور، مهربان، دمدمی مزاج، سلطهجو، همه اینها و حتی بیشتر بود. و او مشتاقانه منتظر از سرگیری زندگی مشترکشان بود. خانواده، در واقع مهمترین چیز در جهان برای فیلیمون لورن، افسر پلیس سلطنتی کانادا، بود. برای لحظهای کوتاه، تقریباً فراموش کرده بود که…