بانو بهاتی از نپین

بانو فاطیما باتی با تکبر گفت: «آقای دوشن، مطالبی که آنلاین منتشر می‌کنید را خوانده‌ام، شما سلطه زنان مسلمان را دوست دارید و به دختران هندی علاقه دارید، خب، من اینجا هستم تا زندگی شما را به جهنمی شیرین تبدیل کنم، حالا زانو بزنید.» و این زن مسلمان هندی سلطه‌گر به مرد جوان سیاه‌پوست قدبلند و درشت‌اندامی که روبرویش ایستاده بود، پوزخندی زد. او تازه وارد خانه شده بود، کوله پشتی به دوش، و چهره‌ای متعجب از او نمایان بود.

به نظر می‌رسید محمد دوچن کمی تعجب کرده است، و قطعاً برادر کاملاً زبانش بند آمده بود. بانو باتی بی‌صبرانه زبانش را به هم می‌فشرد و منتظر پاسخ جانشینش بود. او مدتی بود که با او زندگی می‌کرد و او فکر می‌کرد که وقت آن رسیده که او به مقدس‌ترین باشگاه‌ها راه پیدا کند. باشگاه مردان جوان (و گهگاه زنان جوان) که بانو باتی آنها را شایسته خدمت به خود می‌دانست.

محمد دوچن پاسخ داد: «اممم، نمی‌دانم چه بگویم.» و خانم باتی با بدجنسی پوزخندی زد. از همان لحظه‌ای که با مسلمان تازه مسلمان هائیتیایی که اتاقی از او در خانه‌اش در نپین، انتاریو اجاره کرده بود، آشنا شد، صاحبخانه مسلمان جنوب آسیایی و سلطه‌گر آماتور می‌دانست که او هدف آسانی خواهد بود. خانم باتی مدتی بود که در این بازی بود و چیزهایی در مورد طبیعت انسان و جنس مذکر می‌دانست…

«آقای دوشن، شما که می‌دانید، هر چه می‌گویم انجام دهید.» بانو بهاتی گفت و با رضایت لبخند زد، در حالی که جوان تنومند هائیتیایی طبق دستور عمل می‌کرد. محمد دوشن در مقابلش زانو زد و بانو از بالا تا پایین او را بررسی کرد. بانو بهاتی، مانند بسیاری از زنان در سراسر جهان، مردان سیاه‌پوست را بسیار جذاب می‌دانست، اما البته فقط اگر مطیع او بودند. بانو بهاتی در سن پنجاه و یک سالگی از تسلط بر مردان از هر رنگ و نژادی لذت می‌برد و خود را برای تغییر خیلی پیر می‌دانست…

محمد دوچن پاسخ داد: «بله خانم.» و بانو بهاتی پوزخندی زد، سپس صندل‌هایش را درآورد. در حالی که انگشت شست پایش را به لب‌های برادر مسلمان هائیتیایی می‌مالید، با تأکید سر تکان داد. محمد لحظه‌ای مکث کرد، سپس شروع به مکیدن انگشتان پای بانو بهاتی کرد. بانو بهاتی در حالی که به مبل اتاق نشیمن تکیه داده بود، با خوشحالی لبخند زد. این ساب کاملاً امیدوارکننده بود…

بانو بهاتی در طول سال‌ها مردان جوان زیادی را از پیشینه‌های مختلف به عنوان مستاجر/سرباز موقت استخدام کرده بود. اول، او قوانین خانه را فهرست کرد. سیگار کشیدن ممنوع. نوشیدن ممنوع. مهمانی ممنوع. الکل ممنوع. گوشت خوک ممنوع. همچنین، او دوست داشت با تأکید قاطع بر اینکه مهمانان شبانه مجاز نیستند، آنها را از دوستان و خانواده‌شان جدا کند. کسانی که بازی سلطه روانی او را می‌دیدند، مثل برق فرار می‌کردند. کسانی که متوجه این موضوع نمی‌شدند، مانند محمد دوشن در اینجا، سربار او می‌شدند…

بانو بهاتی دستش را از روی شورتش داخل شلوارش کرد و شروع به خودارضایی کرد. این زن هندی مسلمان به آخرین معشوقه‌اش، یک مرد جوان ترک مسلمان به نام مهمت سزر، فکر کرد. مهمت، قدبلند، پوست مرمرین، موهای قهوه‌ای و چشم آبی، خوش‌قیافه بود و خیلی هم بامزه از آب درآمد. مهمت، دانشجوی حقوق جزا در کالج لا سیته، به دنبال جایی برای اقامت در تابستان ۲۰۱۶ می‌گشت. به این ترتیب بود که او در چنگال بانو بهاتی گرفتار شد…

بانو بهاتی در حالی که محمد دوشن را تماشا می‌کرد که با زبانش انگشتان پایش را برق می‌انداخت، گفت: «از این خوشت می‌آید، نه؟» بعد از آن، به او گفت شلوارش را پایین بکشد و از کیرش تعریف کرد. برادر مسلمان هائیتیایی بسیار خوش‌قیافه بود و او کیرش را در دستانش گرفت و نوازش کرد. بانو بهاتی با فکر خوشی که قرار بود با هم داشته باشند لبخند زد…

محمد پاسخ داد: «بله خانم، همینطور است.» و بانو بهاتی با لبخندی از پاسخ مرد مسلمان هائیتیایی خوشحال شد. فاطمه بهاتی در اوایل زندگی‌اش حقیقت را در مورد خودش کشف کرد. اینکه او مانند دیگر زنان مسلمان سنتی مطیع و فروتن از استان کشمیر هند نبود. نه، فاطمه بهاتی رئیس‌مآب، کنترل‌گر، حیله‌گر بود و برای تکمیل ماجرا، این خانم به طرز شادی‌آوری جامعه‌ستیز نیز هست. مردان مسلمان در همه جا مراقب باشند…

خانم بهاتی با قاطعیت گفت: «آقای دوشن، قرار است با هم اوقات خوبی داشته باشیم، زندگی برای همه خیلی بهتر است وقتی زنان مسئول باشند و مردان اطاعت کنند، حتی در خانه‌های مسلمان.» محمد دوشن سر تکان داد و تماشا کرد که چگونه این زن هندیِ مسلمانِ خوش‌قیافه، مو مشکی، پوست برنزه و سلطه‌جو شروع به درآوردن لباس‌هایش کرد و لباس بلند سنتی‌اش را از تن بیرون آورد. واضح بود که او [محمد] منتظر یک مهمانی است…

محمد دوچن، مسحور باسن قهوه‌ای طلایی کلفت بانو بهاتی، در حالی که برمی‌گشت و شیرینی‌هایش را به او نشان می‌داد، زمزمه کرد: «وای.» بانو بهاتی در حالی که محمد هیجان‌زده داشت باسنش را می‌بوسید، پوزخندی زد. برادر مسلمان هائیتیایی واقعاً به آموزش زنان علاقه داشت. او گمان می‌کرد که او ممکن است مانند بسیاری از پسران مسلمان این روزها، توسط یک زن سلطه‌جو بزرگ شده باشد. مطمئناً برای کسی مثل او، این کار لذت‌بخش‌تر است…

بانو بهاتی گفت: «کون کلفت مسلمان هندی‌ام را ببوس.» و گونه‌های کون کلفت و طلایی-قهوه‌ای‌اش را کاملاً باز کرد و محمد دوشن همان کاری را کرد که به او گفته شد. او با رضایت لبخند زد در حالی که محمد زبانش را در کون او فرو می‌کرد و آن را می‌مالید. بانو بهاتی ناله‌های عمیقی سر داد، کس خیسش را مالید و نوک سینه‌هایش را نیشگون گرفت در حالی که محمد کونش را می‌خورد. آنقدر شدید شد که برادر مسلمان هائیتیایی را روی فرش خواباند و روی صورتش نشست و با کونش او را خفه کرد.

محمد دوشن مکثی کرد تا بگوید: «مزه کون شما را دوست دارم، خانم.» و بانو باتی که لبخند می‌زد، او را ساکت کرد و او دوباره به خوردن کون او ادامه داد و زبانش را تا ته کون او فرو برد. برادر مسلمان هائیتیایی، سوراخ کون بانو باتی را طوری می‌خورد که انگار برای این کار به دنیا آمده بود، و زن مسلمان هندی به آرامی ناله می‌کرد، از کاری که او با او می‌کرد لذت می‌برد.

«هوم، محمد دوشن، تو پسر خوبی بودی، حالا بلند شو، شاید یه چیزی برات داشته باشم.» بانو بهاتی گفت و بلند شد و به زیردستش هم اشاره کرد که همین کار را بکند. برادر تنومند مسلمان هائیتیایی که کمی تعجب کرده بود، همانطور که به او گفته شده بود، انجام داد. بانو بهاتی محمد دوشن را به حمام فرستاد و وقتی چند دقیقه بعد، سرحال و تمیز برگشت، آماده‌ی حمام کردنش بود.

محمد دوچن گفت: «وای خدای من.» و بانو بهاتی با لبخندی شیطنت‌آمیز به او نگاه کرد و چیزی را که مشخصاً ماهیتی آلت تناسلی مردانه داشت، یعنی دیلدو بنددار براق آبنوسی‌اش، نوازش کرد. بانو بهاتی از تردید محمد لذت برد و از واکنش او خوشحال شد. با خوشحالی به یاد آورد که مرد جوان مسلمان دیگری را خم کرده و با او به هر قیمتی رفتار کرده است. در واقع، کوس این زن مسلمان هندی با یادآوری کاری که با مهمت کرده بود، حسابی خیس شده بود…

بانو بهاتی به مهمت گفت: «باسن تو مال من است.» و بعد از اینکه دانشجوی مسلمان ترک را شلاق زد و مثل یک توله سگ چهار دست و پا دور خانه‌اش گرداند، خندید. برای اینکه واقعاً مهمت را تحت تأثیر قرار دهد، بانو بهاتی او را خم کرد و قبل از اینکه شمعی در باسنش فرو کند، او را کتک زد. و سپس او را مجبور کرد برایش شام بپزد. بانو بهاتی با یادآوری آن خاطره لبخند زد و چشمانش را به محمد دوشن دوخت…

بانو بهاتی گفت: «در موقعیت مناسب قرار بگیر.» و محمد دوچن، مسلمان تنومند هائیتیایی، با عجله اطاعت کرد. او چهار دست و پا روی زمین نشست و گونه‌های باسنش را برای او باز کرد. بانو بهاتی در حالی که لبخند می‌زد، پشت سر محمد قرار گرفت و باسن او را با کرم آوینو چرب کرد. بدون معطلی بیشتر، بانو بهاتی باسن محمد دوچن را گرفت و به جلو خم شد و دیلدو را به سمت باسن او هل داد. فریادهای برادر مسلمان هائیتیایی برای او مانند موسیقی دلنشینی بود…

محمد دوچن یک ساعت بعد، پس از آنکه این سلطه‌گر زن مسلمان هندیِ جذاب، کون او را کاملاً با استرپ-آن گایید، گفت: «ممنون بانو بهاتی.» بانو بهاتی در حالی که لبخند می‌زد، با خوشحالی سر تکان داد و از اینکه یک مرد مسلمان قدبلند، خوش‌قیافه و مطیع دیگر را به جمع رو به رشد خود اضافه کرده بود، خوشحال بود. هر کسی که فکر می‌کند زنان مسلمان نرم و شیرین هستند، قطعاً نام بانو بهاتی را نشنیده است. نوع سلطه زنانه او، حتی مردترین مردان مسلمان را هم می‌ترساند…

خانم بهاتی با رضایت پاسخ داد: «خواهش می‌کنم، خدمتکار من.» او با تماشای محمد دوچن که سرش را به آرامی خم کرد و سپس به طبقه بالا و اتاقش رفت، گفت: «دانشجوی مسلمان هائیتیایی سخت کار می‌کرد، به قوانین خانه پایبند بود، اجاره‌اش را به موقع پرداخت می‌کرد و از همه مهم‌تر، از دستورات خانمش اطاعت می‌کرد. چه کسی گفته است که مردان مسلمان نمی‌توانند مطیع زنان مسلمان قوی و مسلط باشند؟ خانم بهاتی لبخند زد و از خودش راضی بود. این زن مسلمان هندی مصمم است که سلطه زنانه را به جامعه مسلمانان معرفی کند، یک به یک…

Leave a Comment