افسانه سلمان از عربستان سعودی

افسانه سلمان با عصبانیت و نگاه خیره به آرون وینسنت گفت: «هی رفیق، فقط به خاطر اینکه من اهل عربستان سعودی هستم در مورد من حدس و گمان نزن.» و این محقق جوان هائیتیاییِ درشت اندام، قدبلند، تنومند و تیره پوست، تقریباً در صندلی‌اش، در فاصله‌ی حدود یک متری او، جا خورد. با اینکه افسانه فقط ۱.۷۵ متر قد داشت، این زن مسلمان جوان عربستانیِ تپل، با پوست برنزه، شور و شوقی داشت که غیرقابل توصیف بود. اصلاً ماجرای او چیست؟

آرون با عصبانیت گفت: «قصد نداشتم تو را ناراحت کنم، افسانه، فقط همه ما می‌دانیم که خانم‌های عربستان سعودی اجازه رانندگی یا خروج از خانه بدون همراه مرد را ندارند.» و افسانه چشمانش را چرخاند و آهی کشید. این اولین بار نبود که آرزو می‌کرد کاش آنقدر قدبلند بود که می‌توانست این احمق را از خود بیخود کند. رفتار آن جوان هائیتیایی او را آزار می‌داد. افسانه به برخورد با سفیدپوستانی که اعراب، به خصوص سعودی‌هایی مثل خودش را کلیشه‌ای می‌دانستند، عادت داشت، اما دیدن یک مرد رنگین‌پوست که این کار را می‌کند، او را بیشتر آزار می‌داد. قرار بود آرون بهتر بداند…

افسانه با عصبانیت جواب داد: «آرون، اگر به تو بگویم چون اهل هائیتی هستی، قرار است به وودو و چیزهای عجیب و غریب جادوگری علاقه داشته باشی، اینها کلیشه‌هایی در مورد هائیتی هستند، اینطور نیست؟» و آرون با نگاهی خشمگین به او خیره شد. در چشمان قهوه‌ای‌اش شور و شوقی بود که قبلاً وجود نداشت. افسانه با لبخندی شیطانی فکر کرد: «انگار خیلی عصبانی شدم.»

آرون گفت: «خانم، این حرف‌ها جالب نیست.» و افسانه می‌خواست جوابش را بدهد که پروفسور جو داوسون به بحث کوچکشان پایان داد. او از دیدن چنین بحث‌های داغی در وسط یک جلسه مدرسه تابستانی شگفت‌زده شد. مرد میانسال و هیکلی ریش خاکستری‌اش را خاراند و نگاهش را از آرون به افسانه دوخت و سپس با احتیاط بین آنها قرار گرفت. در بیشتر نیم ساعتی که به بحث‌های گروهی درون کلاسی اختصاص داده شده بود، این دو بی‌وقفه بحث می‌کردند.

پروفسور جو داوسون گفت: «وای، آرون، افسانه، خواهش می‌کنم، فکر کنم همین‌جا تمامش کنیم.» و آرون آهی کشید در حالی که افسانه چشمانش را چرخاند. استاد سرش را تکان داد، گلویش را صاف کرد و سپس به حدود بیست دانشجوی دیگر که در سالن سخنرانی وسیع پراکنده بودند نگاه کرد. پروفسور جو داوسون با لبخندی کنایه‌آمیز با خود فکر کرد: «فقط یک روز دیگر در دانشگاه اتاوا.»

افسانه چند دقیقه بعد، هنگام خروج از کلاس حقوق بین‌الملل با خودش گفت: «چه احمقی!» زن جوان با عجله از اتاق خارج شد، در حالی که هنوز از اظهارات آزاردهنده آرون عصبانی بود. افسانه در طول زندگی‌اش با احمق‌های زیادی سر و کار داشت، اما این یکی قطعاً از همه بهتر بود. چطور یک مرد جوان سیاه‌پوست باهوش که در اتاوا زندگی می‌کند، می‌توانست اینقدر مشتاق باشد که کلیشه‌های مربوط به مردم آن سوی دنیا را باور کند؟

افسانه در شهر دمام عربستان سعودی، از پدری مسلمان اهل عربستان سعودی، یوسف سلمان، و مادری ایرانی، لیلا جاهدی، متولد شد. افسانه که در شهر دمام بزرگ شد، به شنیدن این حرف‌ها عادت داشت که مردم به خاطر میراث ایرانی و مذهب شیعه مادرش، او را یک سعودی واقعی یا حتی یک مسلمان سنی واقعی نمی‌دانند.

برای افسانه، پادشاهی عربستان سعودی جایی بود که احساسات قوی، چه مثبت و چه منفی، را برمی‌انگیزد. ذهنیت قبیله‌ای که اجداد سعودی‌های مدرن در قرن‌های گذشته از آن حمایت می‌کردند، همچنان بر بسیاری از چیزها در زندگی روزمره در سراسر پادشاهی حاکم بود. در این کشور محافظه‌کار، که بسیاری آن را قلب اسلام می‌دانند، افسانه هرگز واقعاً احساس تعلق نمی‌کرد. با اینکه والدینش ثروتمند بودند، افسانه آرزوی زندگی متفاوتی را داشت. زندگی‌ای بسیار متفاوت از آنچه در آن به دنیا آمده بود.

به همین دلیل است که افسانه، وقتی دولت عربستان سعودی شروع به ارائه بورسیه تحصیلی به زنان جوان واجد شرایط برای تحصیل در خارج از کشور کرد، از فرصت تحصیل در یک دانشگاه کانادایی استقبال کرد. در ابتدا، افسانه سلمان از کانادا و تمام شگفتی‌های آن شگفت‌زده شد. مقایسه زندگی در شهر اتاوا، انتاریو، با زندگی در شهر دمام، عربستان سعودی، مانند مقایسه شب و روز بود. افسانه عاشق شهر اتاوا شد و فرهنگ پر جنب و جوش، تنوع و مردم سرزنده آن را پذیرفت… تا اینکه برخی از آنها شروع به عصبانی کردن او کردند.

درست زمانی که زن جوان عربستان سعودی به سمت سالن پاستور می‌رفت، صدایی آمد و افسانه را از افکارش بیرون کشید. افسانه در حالی که دور خودش می‌چرخید، با دیدن کسی که او را صدا زده بود، از تعجب نفسش بند آمد. آرون وینسنت، دانشجوی جوان و بی‌ادب هائیتیایی، با چهره‌ای خشک و بی‌احساس آنجا ایستاده بود. افسانه ابرویی بالا انداخت و دستان کوچکش را مشت کرد. این احمق حالا دیگر چه می‌خواست؟

افسانه با دندان‌های قفل‌شده پرسید: «چی می‌خوای آرون؟ کافی نیست که سر کلاس تحقیرم می‌کنی و به وطنم توهین می‌کنی، یه چیز دیگه هم می‌خوای اضافه کنی؟» آرون پنج متر دورتر ایستاده بود و در حالی که دستانش را به سمت آسمان بلند می‌کرد، لبخند کمرنگی زد. آه عمیقی کشید، سرش را به آرامی خم کرد و لب‌هایش را جمع کرد، کاملاً پشیمان به نظر می‌رسید. جدی می‌گویم، او از او چه می‌خواست؟

آرون با التماس گفت: «افسانه، اممم، می‌خواستم عذرخواهی کنم.» و با احترام سر تکان داد. افسانه با ابروهای درهم کشیده از تعجب به او نگاه کرد. افسانه با نگاه به چشمان قهوه‌ای آرون، دید که به نظر می‌رسد او صادق است. اگرچه حرف‌های آرون در کلاس هنوز او را می‌ترساند، اما زن جوان حاضر بود اگر آرون جدی بود، گذشته‌ها را فراموش کند، همانطور که آمریکایی‌های شمالی می‌گویند…

افسانه با کلماتی روان، بی‌مقدمه و بی‌قید و بند گفت: «نمی‌دانم آرون، حرفت واقعاً من را ناراحت کرد، خیلی از سفیدپوستان فکر می‌کنند جامعه عربستان سعودی وحشی و عقب‌مانده است، من حرف‌هایشان را رد می‌کنم چون جک، چیزی فراتر از آمریکای شمالی یا جهان غرب نمی‌دانند، من و تو هر دو از جوامعی هستیم که قبل از اینکه همدیگر را بشناسیم، در موردشان قضاوت می‌کنند، فکر کردم کسی مثل تو می‌تواند من را به عنوان یک انسان ببیند، نه یک کلیشه.»

«افسانه، منو ببخش، کاملاً حق با توئه، خیلی از سفیدپوست‌ها فقط می‌دونن که جمهوری هائیتی چند سال پیش زلزله اومده، و فکر می‌کنن فرهنگ ما رو می‌شناسن چون چند تا فیلم علمی تخیلی و ترسناک دیدن.» آرون گفت و بعد خندید. افسانه کمی لبخند زد و به دلایلی که نمی‌تونست توضیح بده، قلبش به تپش افتاد. افسانه با خودش فکر کرد، برادر هائیتیایی لبخند قشنگی داره. افکار خودش هم غافلگیرش کرد…

افسانه گفت: «می‌بخشمت آرون، حالا بیا دوباره امتحان کنیم، من افسانه هستم، از آشنایی با تو خوشبختم.» و سپس دست کوچکش را دراز کرد که آرون پس از کمی تردید آن را فشرد. افسانه، مانند بسیاری از زنان مسلمان، اهل دست دادن نبود، اما این بار، استثنا قائل شد. افسانه تقریباً انتظار داشت آرون با دست بزرگش او را له کند، اما آرون به طرز شگفت‌آوری مهربان بود. افسانه در حالی که به او لبخند می‌زد، به آرامی سر تکان داد و سرش را به رسم مردمش خم کرد…

«افسانه، از آشنایی با شما خوشبختم، من آرون هستم، اهل هائیتی، و امیدوارم برداشت بدی از مردمم در شما ایجاد نکرده باشم.» این را زن جوان هائیتیایی با لبخندی کمرنگ گفت و افسانه لبخندی زد و سرش را تکان داد. زن جوان با خود فکر کرد که آرون قطعاً چیز دیگری است. آنها آنجا ایستاده بودند و به یکدیگر خیره شده بودند. هنوز مشغول کار بودند که یک فروشنده هات داگ، چرخ دستی‌اش را چرخاند و با لبخندی بزرگ بر لب به آنها نزدیک شد.

فروشنده هات داگ، یک مرد فرانسوی هیکلی که سویشرت، شلوار جین آبی و پیشبند سبز کثیفی پوشیده بود، گفت: «سلام، مرد جوان، می‌خواهی برای دوست خانم دوست‌داشتنی‌ات هات داگ بخری؟» افسانه به او و سپس به آرون نگاه کرد و سرخ شد. زن جوان سرش را تکان داد و شروع به زیر لب جواب دادن کرد، اما آرون لبخند زد و دستش را بالا برد. آرون با تکان دادن سر به فروشنده، کیف پولش را از جیبش بیرون آورد و به مواد غذایی نگاه کرد.

آرون پرسید: «مرسی، آقا، هات داگ حلال دارید؟» و به فروشنده و سپس به افسانه لبخند زد. زن جوان نگاهش را از همکلاسی پرحرف (اما جذاب) خود به فروشنده خندان دوخت و لبخندی زد و سپس شانه‌هایش را بالا انداخت. افسانه با اشاره به یک هات داگ ضخیم که خوشبختانه حلال بود، به آرون لبخند زد. آرون دو تا از آنها را سفارش داد و سپس پول را به فروشنده پرداخت کرد. فروشنده هات داگ‌ها را به آنها داد و برایشان روز خوبی آرزو کرد.

افسانه به آرون گفت: «شُکران، در عربی به معنی «متشکرم» است.» و مرد جوان سر تکان داد و پوزخندی زد. آرون به او لبخند زد و گاز کوچکی به هات داگش زد. افسانه نیز همین کار را کرد و به او نگاه کرد، به دلایلی که نمی‌توانست توضیح دهد، کمی احساس ترس و وحشت داشت و به نظر می‌رسید آرون نیز همین احساس را دارد.

آرون با لبخند کمرنگی گفت: «عربی زبان دوست‌داشتنی‌ای است، زبانی که دوست دارم روزی یاد بگیرم، اما باید به کتابخانه بروم و تکلیف کلاس حقوق‌مان را شروع کنم، در استناددهی افتضاحم.» افسانه سر تکان داد و دوباره از او برای هات‌داگ تشکر کرد. آرون برایش روز خوبی آرزو کرد و سپس شروع به رفتن کرد. همین‌طور که جوان هائیتیایی به سمت کتابخانه قدیمی و محترم دانشگاه اتاوا می‌رفت، افسانه با خودش لبخند زد. با خودش فکر کرد، چه بامزه.

افسانه فریاد زد: «هی، آرون، اگر در مورد تقدیرنامه‌ها سؤالی داری، به من پیام بده.» و آرون با نگاهی گیج و مبهوت که در چهره زیبایش نمایان بود، برگشت. جوان هائیتیایی مکثی کرد و افسانه به او لبخند زد، به این امید که منظورش را گرفته باشد. آرون با لبخندی کمرنگ به سمت او رفت و تلفن همراهش را بیرون آورد. افسانه در حالی که لب‌هایش را لیس می‌زد، توانست چهره‌ای جدی داشته باشد و شماره تلفن همراهش را به او دیکته کند.

آرون گفت: «ممنون خواهر، از این بابت ممنونم، باهات تماس می‌گیرم.» و افسانه سر تکان داد و برایش روز خوبی آرزو کرد. آرون برایش دست تکان داد و سپس دور شد و در گوشه‌ای ناپدید شد. افسانه با شنیدن صدای بوق تلفن همراهش پوزخندی زد و فهمید که از یک محقق جوان هائیتیایی قدبلند و خوش‌قیافه، پرحرف اما جذاب، پیامکی دریافت کرده است. افسانه با رضایت از خودش فکر کرد: «بذار بازی‌ها شروع بشن.»

آن شب، افسانه پس از دوش گرفتن، درآوردن حجاب و لباس بلندش و رفتن به رختخواب، روی تختش دراز کشیده بود و متوجه شد که نمی‌تواند بخوابد. زن جوان سعودی که به دلیل گرمای شدید تابستان برهنه روی تختش دراز کشیده بود، افکارش به سمت وقایع روز رفت. افسانه با فکر کردن به آرون، محقق جوان خوش‌قیافه و رک‌گو اهل هائیتی، لبخندی بر لب داشت…

افسانه در تاریکی زمزمه کرد: «چه دختر نازی.» و لبخندی زد و به آرون و آن باسن بامزه‌اش فکر کرد. بعد از رسیدن به خانه، به او پیامک داد و قرار گذاشتند که روز بعد همدیگر را ببینند. یک جستجوی سرسری در پروفایل فیسبوکش نشان داد که آرون مجرد است و کاملاً به تحصیلات حقوقی خود در دانشگاه اتاوا متعهد است. با این حال، تعداد عکس‌های سلما هایک، بازیگر هالیوود، در پروفایلش نشان می‌داد که او علاقه‌ای فراتر از یک علاقه‌ی گذرا به زنان عرب دارد…

افسانه در حالی که لب‌هایش را لیس می‌زد و سینه‌هایش را به هم می‌مالید، با خود فکر کرد: «کارهایی که اگر مال من بودی با تو می‌کردم.» در ذهنش، آرون، آن دانشمند رک‌گو را تصور کرد، با این تفاوت که او به طرز باشکوهی برهنه بود، مردی تیره‌پوست و مردانه که افسانه با اشتیاق فراوان و بدون مقاومت به سمتش رفت. آرون لبخند زد و افسانه را در آغوش گرفت و سپس با شور و اشتیاق افسانه را بوسید…

آرون با صدای بم مخصوص خودش پاسخ داد: «نشانم بده.» و افسانه را برداشت و او را به رختخوابش برد. مرد هائیتیایی در حالی که او با خجالت لباس‌هایش را درمی‌آورد، تماشا می‌کرد و آرون از بدن خوش‌فرم او تعریف می‌کرد. افسانه وقتی آرون به او گفت که چقدر زیباست، لرزید، سپس شروع به پرستش بدنش کرد. سینه‌هایش را نوازش کرد، هاله‌هایش را لیسید و دستش را بین ران‌های کلفتش گذاشت.

افسانه ناله کرد: «آه» و آرون لبخندزنان انگشتانش را داخل کس او کرد و سپس شروع به ارضای او کرد. آرون افسانه را بوسید و از لب‌هایش تا سینه‌هایش لیسید، شکم کوچک و گرد او را نوازش کرد و سرانجام صورت زیبایش را بین پاهایش پنهان کرد. افسانه به آرامی ناله می‌کرد و با خشم خودارضایی می‌کرد، در حالی که تصور می‌کرد آرون هر طور که می‌خواهد با او رفتار می‌کند…

آرون گفت: «تو مال منی.» و زبانش را داخل کس افسانه کرد که باعث شد او به شدت بلرزد. مرد هائیتیایی با ولع کس افسانه را لیسید، اما او با لذت او را ارضا کرد. افسانه فریاد زد، از کاری که آرون با او می‌کرد لذت می‌برد. آرون احساس می‌کرد آماده است از دیوارها بالا برود. آرون او را خورد تا اینکه افسانه التماس کرد که به او رحم کند و سپس او را رها کرد. افسانه در اوج لذت جنسی، نامش را فریاد زد…

افسانه گفت: «می‌خواهم تو در من باشی، شاهزاده هائیتی من.» و روی آرون که روی تخت دراز کشیده بود، رفت. در حالی که افسانه روی او نشسته بود، آرون دستش را دراز کرد و با ملایمت صورتش را نوازش کرد و به او گفت که چقدر دوست‌داشتنی است. افسانه به برادر خوش‌قیافه لبخند زد و سپس آلت تناسلی‌اش را که بلند، ضخیم و تیره بود، گرفت. افسانه با نوازش طول آرون، آن را به کسش مالید. آرون باسنش را بالا آورد و به او فشار آورد. افسانه با خوشحالی آهی کشید، زیرا بالاخره آنها یکی شده بودند.

آرون در حالی که دستان قوی‌اش باسن افسانه را گرفته بود، گفت: «برام سوار شو.» و زن جوان سر تکان داد و خودش را به آلت تناسلی او فرو کرد. آرون به باسن ضخیم او ضربه زد و افسانه با لذت از جسارت او لذت برد. او محکم و سریع به او فشار آورد و افسانه از لذت فریاد زد، از حس کردن آلت مردانه‌اش در درون آرون لذت برد. افسانه با محبت بازوهایش را دور آرون حلقه کرد و با بی‌خیالی وحشیانه‌ای او را به سختی راند و فریاد زد. آنها آنقدر به راه خود ادامه دادند تا اینکه خستگی آنها را فرا گرفت…

افسانه جیغ زد: «ای وای، لعنت.» چشمانش می‌لرزید و انگشتان پایش را جمع می‌کرد، در حالی که با خشونت به یاد آرون وینسنت می‌افتاد که آلتش را در شکمش فرو می‌کرد. برای لحظه‌ای، زن جوان سعودی در تاریکی به اطراف نگاه کرد، مطمئن نبود کجاست. کم‌کم آرام شد و لبخند زد. او در آپارتمانش بود، نه چندان دور از مرکز اجتماعی، در فاصله پیاده‌روی از دانشگاه اتاوا. همه چیز یک خواب بود…

افسانه در حالی که لحاف را روی بدن عرق کرده و خوش‌فرمش می‌کشید، با لبخند به خودش گفت: «آرون، تو مال منی.» زن جوان سعودی هر چقدر هم که تلاش می‌کرد، نمی‌توانست بخوابد. افکار شیطانی درباره یک محقق هائیتیایی قدبلند، سبزه و خوش‌قیافه در ذهنش می‌چرخید. مشتاقانه منتظر ملاقات با او در فردا بود. افسانه با لبخندی شیطانی با خودش فکر کرد، وقتی کارم با تو تمام شود، سلما هایک را فراموش خواهی کرد. آرون نمی‌دانست چه اتفاقی برایش افتاده است…

Leave a Comment