ماریان چارلز با لحنی خجالتی گفت: «من از مردان سیاهپوست جوانتر خوشم میآید، رفیق، و تو، رافائل عزیزم، گل سرسبدشان هستی.» او به ژاک اتین نگاه کرد و لبهای پر و شهوانیاش را به طرز وسوسهانگیزی لیسید. زن قدبلند، خوشهیکل و خوشاندام چهل و چند ساله هائیتی-کانادایی، در حالی که به Rav4 قرمز روشنش تکیه داده بود، طوری به ژاک نگاه میکرد که انگار یک آدم گرسنه به فست فود نگاه میکند، و ژاک قطعاً اصلاً از این بابت ناراحت نمیشد. در واقع، از همان مدتی پیش که برای اولین بار از کلیسای هائیتی ادونتیستها در مرکز شهر اتاوا بازدید کرده بود، مدام او را زیر نظر داشت…
ژاک بالاخره پاسخ داد: «خوبه که فهمیدم.» و سپس به سمت ماریان رفت و او را در آغوش گرفت. آن دو بوسهای پرشور به هم زدند و سپس با شور و اشتیاق شروع به عشقبازی کردند. دستان مشتاق ژاک به سمت سینههای ماریان رفت و او بدن خوشفرم خود را به او فشرد و از گرمای او بیزار شد. آنها به طرز خطرناکی نزدیک بودند که این کار را در پارکینگ کلیسا انجام دهند، اما خوشبختانه ماریان عاقلتر از این حرفها بود…
ماریان گفت: «بیا بریم خونهی من، خوشگله، من زیاد دور زندگی نمیکنم.» و ژاک آهی کشید و سر تکان داد. او روی صندلی شاگرد نشست و با دقت ماریان را تماشا کرد که چطور این زن هائیتیاییِ مادرِ جذاب پشت فرمان نشست و از خیابان دو روی ادوارد، یکی از شلوغترین خیابانهای شهر اتاوا، به سمت انتهای شرقی، به سمت منطقهی متنوع و پرماجرای وانیر، حرکت کرد. ژاک لبخند زد، چون عصر شنبهاش واقعاً رو به بالا بود…
ژاک گفت: «تو یه خانم جذابی.» و ماریان به او چشمک زد، سپس روی رانندگیاش تمرکز کرد. ماریان چارلز، با یک ژاکت چرمی مشکی روی یک بلوز سفید و یک دامن پلیسه مشکی تا زانو، خوشهیکل و جذاب به نظر میرسید. ژاک، مثل خیلی از برادران جوان کلیسا، نمیتوانست جلوی خودش را بگیرد و متوجه او نشود. یک زن میانسال هائیتیایی با باسن بزرگ و لبخند خجالتی. با این حال، برخلاف بقیه، ماریان واقعاً متوجه او شد و حالا، او داشت به خانهاش برمیگشت. چقدر جذاب و دلربا بود؟
ژاک به زنان جوانی که در مدرسهاش، کالج آلگونکین، میدید فکر میکرد و اینکه چگونه بیشتر آنها او را بیتفاوت رها میکردند. ژاک در بیست سالگی از دو چیز در این زندگی مطمئن بود. او عاشق تیم هاکی مونترال کانادینز بود، با اینکه در شهر اتاوا، انتاریو زندگی میکرد، و نمیتوانست در برابر جذابیتهای بیحد و حصر زنان سیاهپوست مسنتر و زیبا مقاومت کند. به خصوص زنان درشتاندام و تیرهپوستی مثل ماریان چارلز…
ماریان هنگام رانندگی نگاهی به ژاک انداخت و با دیدن حالت رویایی چهره زیبایش لبخند زد. ماریان در چهل و دو سالگی، الگوی زنان سیاهپوست مطلقه بود. ازدواج او با یک مرد سفیدپوست اهل کبک به نام جولین ترمبلی زمانی به پایان رسید که مرد سفیدپوستی که ماریان سالها پیش برای گرفتن شهروندی کانادا با او ازدواج کرده بود، او را در رختخواب با برادر جوانی به نام لویی آتلیه دید.
ماریان از طریق پسرش میشل، که لویی در ابتدا هنگام تحصیل در دانشگاه اتاوا با او آشنا شده بود، با لویی آتلیه قدبلند، سبزه و خوشقیافه آشنا شد. جولین ترمبلی خشمگین شد و همسر خیانتکارش را از خانه بیرون کرد. طلاق جنجالی از راه رسید، اما ماریان سرانجام از این مخمصه جان سالم به در برد. یک وکیل فاسد نیمی از ثروت چند میلیون دلاری شوهر سابقش را به همراه یک خانه شهری زیبا در حومه وانیر، انتاریو، به دست آورد. زندگی خوب بود…
ماریان گفت: «ژاک، امیدوارم بتونی همونقدر که توی کلیسا با دوستات چرت و پرت میگی، کوس هم بخوری.» و مرد جوان هائیتیایی را از خیالاتش بیرون کشید. ژاک به او نگاه کرد و لبخند زد، سپس با جدیت سر تکان داد. ماریان لبخند زد و ژاک دستش را روی ران کلفتش گذاشت و وقتی نگاهش به نگاه او افتاد، نگاهش را به او دوخت. ماریان لبهایش را لیسید و تقریباً نامحسوس سر تکان داد و سپس روی رانندگی تمرکز کرد.
ژاک پاسخ داد: «به من اعتماد کن، ناامید نخواهی شد.» و ماریان در حالی که دستش را بین رانهایش میلغزاند، لبخند زد. ژاک با فهمیدن اینکه او شورت نپوشیده است، پوزخندی زد. ماریان در حالی که چشمانش به جاده بود، به صندلیاش تکیه داد و ژاک شروع به لمس کسش کرد. زنی که تمرکز کمتری داشت، حواسش پرت میشد، اما ماریان به خودش افتخار میکرد که میتواند چند کار را با هم انجام دهد. مهارتی که او هنگام کار در سازمان درآمد کانادا به عنوان حسابرس به دست آورد.
ماریان گفت: «تو از بازی با آتش خوشت میآید ژاک، من این را دوست دارم.» آنها وارد خیابان کاونتری شدند، جایی که خانهاش در قلب یک محله کارگری پر از هائیتیاییها، عربها و کاناداییهای فرانسوی قرار داشت. این سه گروه قومی بزرگ در منطقه وانیر، انتاریو هستند. ماریان و ژاک از ماشین پیاده شدند و با عجله وارد خانه شدند. آنها حتی به اتاق خواب خانم هم نرسیدند و در واقع مجبور بودند با کف فرش شده کنار بیایند…
ژاک در حالی که لبخند میزد، در حالی که ماریان با عجله لباسهایش را درمیآورد، گفت: «تو خیلی زیبایی.» مرد جوان از زیبایی این زن جذاب هائیتیایی لذت برد. ماریان با قدی حدود ۱.۷۵ متر، اندامی خمیده و جذاب، درست مثل یک خواهر تیرهپوست، داشت از خود بیخود میشد و خودش هم این را میدانست. ژاک نگاهش کرد که چطور سینههای بزرگش را به هم میمالید، سپس برگشت و بالاخره توانست نگاهی دقیق به آن باسن گرد، ضخیم، تیره، آبدار و فوقالعادهاش بیندازد. با خودش فکر کرد: «خدا به دادت برسد.»
ماریان گفت: «ممنون خوشگله، حالا بیا اینجا و یه کم بهم محبت کن.» و سپس چهار دست و پا روی زمین نشست و باسن بزرگش را به سمت ژاک تکان داد. مرد جوان پوزخندی زد و آلت سفتش را که در دستانش فشار میآورد، نوازش کرد. او با دیدن باسن بزرگ و سیاه ماریان خیلی تحریک شد. در حالی که پوزخند میزد، پشت سر او ایستاد و باسنش را بوسید و سپس گونههایش را از هم باز کرد. ژاک دو انگشتش را داخل واژن او فرو برد، زبانش را در واژن خیس ماریان فرو برد و شروع به خوردن او کرد…
ژاک مکثی کرد و گفت: «هوم، قراره با این کون خیلی خوش بگذرونم.» و ماریان خندید و باسن بزرگ و سیاهش را به صورت ژاک چسباند. ژاک کسش را خورد و همزمان، او با انگشتش سوراخ باسن او را لمس کرد. ماریان که از حس کردن زبان ژاک در کسش و چرخاندن انگشتانش به این طرف و آن طرف داخل کونش هیجانزده شده بود، به آرامی ناله کرد و از کاری که ژاک با او میکرد لذت برد. مطمئناً این برادر مهارت داشت.
ماریان جیغ زد: «بفرما.» و ژاک با شیطنت به باسن کلفت و سیاه او سیلی زد، سپس گونههایش را بیشتر باز کرد. این بار زبانش را در کون او فرو برد و شروع به خوردن کونش کرد. آن موقع بود که جیغها و نالههای ماریان تغییر کرد و او شروع به مالیدن کون بزرگش به صورت ژاک کرد. این زن هائیتیایی عاشق این بود که با کونش بازی شود و از پرستش کون ژاک سیر نمیشد. زبان برادر به داخل کون او نفوذ کرد و ماریان جیغ کشید، چون میدانست ژاک او را درست همان جایی که میخواهد، دارد…
ژاک گفت: «اگر این کار را بکنم اشکالی ندارد.» و بعد از اینکه سوراخ باسن ماریان را با زبانش شستشو داد، اجازه داد حالش بهتر شود. آن زن جذاب هائیتیایی، از بالا تا پایین او را نگاه کرد و با چشمانی خیره به قد بلند، پوست تیره، اندام لاغر و ورزشکاری او خیره شد. ژاک اتین برادر خوبی بود و ماریان نقشههای بزرگی برای بدن داغ و آلت تناسلی سفت او داشت. ماریان آلت تناسلی او را گرفت، جلویش زانو زد و بدون اینکه کلمهای بگوید شروع به مکیدن او کرد. ژاک لبخند زد و از کاری که ماریان با او میکرد لذت برد. دیدن اینکه یک دختر گاهی اوقات ابتکار عمل را به دست میگیرد، خوب است…
ماریان مکثی کرد و گفت: «من عاشق طعم کیر هائیتی هستم.» سپس زبانش را روی سر کیر ژاک کشید و به آرامی پوست ختنهگاه او را عقب کشید. پسر جوان هائیتیایی پوزخندی زد و دوباره شروع به مکیدن کیر او کرد، انگار که زندگیاش به آن بستگی داشت. بعد از آن، آنها ارضا شدند و خود را کثیف کردند. ماریان یک کاندوم را روی کیر سفت ژاک پیچاند، سپس روی او بالا رفت. به آرامی او را در آغوش گرفت و کس خیسش را روی کیر سفت ژاک فرو کرد. درست به همین راحتی، آنها شروع به سکس کردند…
ماریان بعد از اینکه یک ساعت تمام با ژاک سکس کرد و حسابی از او لذت برد، گفت: «هوم، میخوام یه چیز دیگه رو امتحان کنم.» پسر جوان هائیتیایی سرش را تکان داد و از او جدا شد. ماریان به ژاک نگاه کرد، در حالی که ژاک آلت تناسلیاش را نوازش میکرد و لبخند میزد، سپس دستش را دراز کرد تا یک بطری کرم آوینو را از روی میز اتاق نشیمن بردارد. ماریان آن را به سمت ژاک پرتاب کرد و با انتظار به او لبخند زد.
ژاک گفت: «به نظر من خوب میاد، خانم دوستداشتنی.» و ماریان روی چهار دست و پا قرار گرفت و گونههای کلفت کونش را کاملاً باز کرد. ژاک لبخند زد و مقداری کرم روی سوراخ کون او مالید و مقداری هم روی کیر پوشیده از کاندوم خودش مالید. پشت کون تماشایی ماریان زانو زد، کیرش را به سوراخ کون او فشار داد و سپس آن را به داخل هل داد. باسن پهن ماریان را گرفت و شروع به گاییدن او از کون کرد…
ماریان زمزمه کرد: «هوم، شروع کن.» و باسن کلفتش را به کشاله ران ژاک فشار داد و کیر او را عمیقتر در کونش فرو برد. ژاک با ضربات آهسته و عمیق او را گایید. کون گرم و تنگ ماریان، کیر او را مثل یک گیره گرفته بود. حتی با کاندوم هم میتوانست گرما و سفتی او را حس کند و کاملاً عاشقش بود. ژاک کون شیرین و تنگ ماریان را گایید تا اینکه آن زن هائیتیایی فریاد زد و بالاخره ارضا شد. دوران باشکوهی بود…
ماریان پس از دوش گرفتن طولانی با هم، در حالی که لباس میپوشیدند به ژاک گفت: «باید یه وقتی دوباره این کار رو بکنیم.» ژاک به او لبخند زد و سرش را تکان داد. او احساس میکرد که خیلی خوشحال است. در مورد ماریان، این زن جذاب هائیتیایی، مثل همیشه، میدرخشید، همانطور که یک زن پس از یک رابطه جنسی خوب، تمایل به درخشیدن دارد. ژاک بوسهای سریع به لبهایش زد و او را در آغوش گرفت، سپس از خانهی دوستداشتنی خارج شد و از جمع دوستداشتنی ماریان جدا شد. بله، بعدازظهر واقعاً فوقالعاده بود، اما او باید کمی استراحت میکرد زیرا امشب در شیفت شب در انبار والمارت کار میکرد.