مریم فهد با پوزخندی گفت: «من یک زن مسلمان عربستان سعودی هستم که عاشق مردان سیاهپوست هستم و بابت این کار عذرخواهی نمیکنم.» و به زن جوان زولو با هیکل درشت، قدبلند، پوست تیره و ظاهری خشن که روبرویش ایستاده بود نگاه کرد. ابراهیم کوانله به او نگاه کرد و سرش را تکان داد. این دختر مسلمان محجبه از قلب اسلام، مطمئناً آن چیزی نبود که او انتظار داشت.
ابراهیم با خودش فکر کرد، چه زن جذابی، در حالی که مریم برگشت و از نزدیک باسن بزرگ و گرد او را دید که انگار آمادهی بیرون زدن از شلوار یوگایش بود. دانشجوی بینالمللی اهل ژوهانسبورگ، آفریقای جنوبی، در حالی که به پشتی مبل تکیه داده بود، نگاهی تحسینآمیز به زن مسلمان جذاب و خوشاندام انداخت که بیباکانه از میان چشمان قهوهای دوستداشتنیاش به او نگاه میکرد. قرار بود امشب شب طولانیای باشد…
ابراهیم گفت: «زیبا، حالا بیا اینجا.» و مریم خندان به سمتش رفت. ابراهیم او را در آغوش گرفت و عمیقاً مریم را بوسید. زن جوان سعودی پوزخندی زد و ابراهیم سیلی محکمی به باسن بزرگ و گرد او زد. ابراهیم بالاخره داشت از شر خجالتی بودن خلاص میشد و به او نشان میداد که از چه چیزی ساخته شده است. مریم این را بسیار هیجانانگیز یافت…
از همان لحظهای که مریم فهد برای اولین بار در طول جلسه توجیهی دانشجویان بینالمللی در دانشگاه کارلتون، ابراهیم کوانله را دید، این زن جوان مسلمان عربستان سعودی تصمیم گرفت او را به همسری خود درآورد. ابراهیم کوانله با قدی حدود ۱۸۰ سانتیمتر، لاغر و ورزشکاری، با پوستی صاف و شکلاتی و سری تراشیده، آنقدر جذاب بود که فقط یک پسر مغرور آفریقا میتوانست باشد.
مریم فهد پس از نقل مکان از دمام، عربستان سعودی به اتاوا، انتاریو، به سرعت متوجه تفاوت بزرگی بین مردان غربی و مردان سایر نقاط جهان شد. بسیاری از مردان در شهر با غرور، صدای بلند صحبت میکردند و رفتار خشنی داشتند، اما ابراهیم کوانله اصلاً شبیه آنها نبود. برادر اهل ژوهانسبورگ با اعتماد به نفس طبیعی خود را نشان میداد. زنان میتوانستند تفاوت را تشخیص دهند و مریم فهد نیز از این قاعده مستثنی نبود…
به همین دلیل بود که مریم فهد چندین بار، البته بیگناه، در نقاط مختلف دانشگاه، به طور تصادفی به ابراهیم کوانله برخورد کرد، تا اینکه آن دختر خوشقیافه زولو متوجه شد و شماره تلفن او را خواست. همه چیز از همین جا شروع شد. مریم فهد برای تحصیل در رشته مهندسی مکانیک به دانشگاه کارلتون در شهر اتاوا، انتاریو آمد… و همچنین برای خوشگذرانی. با وجود والدین و خواهر و برادرهای محافظهکارش که در دمام، عربستان سعودی زندگی میکردند، مریم فهد بالاخره توانست کاری را که میخواست انجام دهد.
مریم فهد، به لطف بورسیه سخاوتمندانه وزارت آموزش و پرورش عربستان سعودی، با جیبی پر از پول، مانند یک ملکه در شهر اتاوا، انتاریو زندگی میکرد. دولت عربستان سعودی شهریه دانشگاه کارلتون و همچنین هزینه خوابگاه و غذا را برای او پرداخت میکرد. علاوه بر این، ماهانه هفتصد دلار نیز به او حقوق میداد. اصلاً بد نیست.
با توجه به اینکه هزینه مدرسه، اجاره خانه و مواد غذایی مریم فهد از قبل پرداخت شده بود، این هفتصد دلار اضافی، پول اضافی زیادی بود. تا زمانی که مریم ولخرجی نمیکرد، میتوانست اوقات خوشی داشته باشد. زندگی برای مریم در پایتخت کانادا خوب بود. بالاخره، این زن جوان مسلمان عربستان سعودی، بدون وجود افراد نژادپرست، زنستیز و بیگانهستیزِ فرهنگش که او را مهار میکردند، توانست علاقهاش به مردان آفریقایی را کشف کند.
مریم در حالی که روی زانوهای ابراهیم نشسته بود، زمزمه کرد: «میخوای با من چیکار کنی؟» ابراهیم از روی تاپش سینههای مریم را نوازش کرد و به چشمان مریم نگاه کرد. ابراهیم بدون هیچ حرف دیگری، زیپ تاپ مریم را باز کرد و سینههایش را از زندان فلانلشان آزاد کرد. به آرامی نوک سینههایش را نوازش کرد و زبانش را روی آنها کشید. مریم با خوشحالی آهی کشید و ابراهیم را تشویق کرد که ادامه دهد.
ابراهیم بالاخره جواب داد: «من بیشتر از حرف زدن، اهل نمایش هستم.» و مریم را روی مبل نشاند و شروع به کوتاه کردنش کرد. شلوار و کفشهایش را درآورد تا اینکه فقط شورتش باقی ماند. ابراهیم با لبخندی مغرورانه، شورت بنفش مریم را پایین کشید و به نقطهی حساسش نگاه کرد. مریم فهد، مثل بسیاری از زنان جهان عرب، خیلی به تراشیدن موهای زیر بغل اعتقاد نداشت. این مدل کاملاً به ابراهیم میآمد، چون قرار نبود به خاطر کمی مو، از تراشیدن موهای زیر واژن خودداری کند. کدام مردی این کار را میکند؟
مریم گفت: «نشانم بده.» و ابراهیم پاهایش را بوسید و انگشتان پایش را مکید، سپس شروع به لیسیدن کرد. ابراهیم رانهای کلفت مریم را کاملاً باز کرد و عطر زنانهی منحصر به فردش را استنشاق کرد. در حالی که مریم لبخندزنان نگاه میکرد، ابراهیم شروع به خوردن کسش کرد. مرد زولو با زبانش کلیتوریس مریم را نوازش میکرد و انگشتان چابکش در خیسی او فرو میرفتند. مریم به پشتی مبل تکیه داد و رانهایش را بیشتر باز کرد، از کاری که ابراهیم با او میکرد لذت میبرد… ابراهیم گفت: «آن کون را به من بده، زن.» و مریم را روی چهار دست و پا نشاند و از کون گرد و کلفت سعودیاش تعریف کرد. زنان در سرزمین عمیقاً مذهبی و فوق محافظهکارش به خاطر زیباییشان شناخته میشدند، و انحناها و باسنهای بزرگی که زیر برقع پنهان میکردند، رویای بسیاری از مردان غیر سعودی را در سر میپروراند. بالاخره ابراهیم فهمید که این همه جنجال برای چیست…
مریم با شیطنت گفت: «از کون کلفت سعودی من خوشت میاد، آقای آفریقای جنوبی؟» و ابراهیم پوزخندی زد و سپس باسن کلفت مریم را بوسید. وقتی ابراهیم شروع به لیسیدن کون خیس مریم و انگشت کردن در آن کرد، مریم با رضایت خرخر کرد. ابراهیم در حالی که گونههای کلفت کون مریم را کاملاً باز کرده بود، زبانش را در سوراخ باسن مریم فرو کرد. ابراهیم با بازیگوشی کون مریم را میمالید و تماشا میکرد که مریم گونههایش را تکان میدهد، که این باعث لذت او شد.
ابراهیم مدتها بعد، پس از اینکه با زبانش سوراخ تنگ باسن مریم را مالید، گفت: «کارهایی که قرار است با آن کون بکنم.» او آماده بود تا او را گایید، اما مریم نقشههای دیگری داشت. مریم از روی مبل بلند شد، جلوی ابراهیم زانو زد و کیر او را گرفت و سپس شروع به مکیدن آن کرد. ابراهیم در حالی که مریم کیر او را تا ته گلویش میکشید، لبخند زد. وقتی زن اغواگر عربستان سعودی او را حسابی ارضا کرد، چهار دست و پا شد و کونش را به سمت او تکان داد…
مریم در حالی که لبهایش را لیس میزد و به ابراهیم چشمک میزد، گفت: «نشونم بده که فقط حرف نمیزنی.» مرد زولو باسن مریم را گرفت و کیرش را به باسن او مالید. مریم گونههای کلفت کونش را باز کرد و یک هدف کاملاً مشخص را نشان داد. ابراهیم در حالی که پوزخند میزد، کمی لوسیون برداشت و آن را روی کون مریم مالید، سپس کیرش را به داخل فرو کرد. نالهی تیزی از لبهای مریم خارج شد، وقتی کیر ابراهیم وارد کون مریم شد. درست به همین سادگی، مرد زولو شروع به گاییدن باسن تنگ و سعودی مریم کرد…
ابراهیم در حالی که کیرش را در کون مریم فرو میکرد، گفت: «اون کون رو بده به من.» زن جوان سعودی که صورتش رو به پایین و کونش رو به بالا بود، با نالهی عمیقی گفت وقتی کیر کلفت زولو ابراهیم به سوراخ کونش رسید. مریم کون چاقش را به کشاله ران ابراهیم مالید و از ابراهیم در درون خود استقبال کرد. ابراهیم با ضربات آهسته و عمیق، کون مریم را پر کرد و تا وقتی که او آمد، خیلی خیلی دیرتر، دست از این کار نکشید. دو مرغ عشق، کنار هم روی زمین فرش شده دراز کشیده بودند، تا جایی که میتوانستند خوشحال بودند. تا اینکه راند دوم شروع شد…