معتاد به خانم‌های سومالیایی

سکس مقعدی طبق مقدس‌ترین قوانین اسلام حرام است، اما نمی‌توانم جلوی لذت بردنم را بگیرم وقتی دوست پسرم مارکوس کلود میله‌اش را تا ته سوراخ باسنم فرو می‌کند. من روی کاناپه دراز کشیده بودم، برهنه به جز حجابم، پاهایم باز و فکم شل بود و مارکوس همچنان از مقعد من می‌لیسید. اگر می‌خواهید بدانید این کیست، باید بگویم که اسم من آبشیرو وحید است و من یک زن جوان سومالیایی هستم که در شهر لندن، انگلستان زندگی می‌کنم.

من در سومالی‌لند متولد شدم، اما هجده سال از بیست و سه سال زندگی‌ام را در بریتانیا گذراندم. من تا جایی که می‌توانم غربی شده‌ام، که این موضوع باعث ناراحتی والدینم، علی و آمال وحید، شده است. من عاشق سکس مقعدی هستم و یک زن مسلمان هستم که اهمیتی نمی‌دهد وقتی به گناهان جنسی حال و آینده‌ام اعتراف می‌کنم، غرور چه کسی جریحه‌دار می‌شود. دوست ندارید؟ حیف است، چون این بدن من است و اگر بخواهم، با او سکس می‌کنم!

مارکوس در حالی که به سوراخ کردن باسنم ادامه می‌داد، ناله می‌کرد. در حالی که او مرا می‌مالید، به آرامی دستانم را در موهای سینه‌اش فرو بردم. پسر جذاب هائیتیایی من خم شد و صورتش را بین سینه‌هایم پنهان کرد و من از لذت ناله کردم. دستانم را دور او حلقه کردم و از او خواستم که محکم‌تر مرا گایید. مارکوس خندید و به من گفت که عاشق حس کون تنگ سومالیایی من دور کیر بزرگ هائیتیایی‌اش است. از او سیر نمی‌شوم و می‌خواهم او هم این را بداند. ما در خوابگاه دانشگاه کمبریج وقتی این کار را انجام می‌دهیم، واقعاً پر سر و صدا هستیم و اهمیتی نمی‌دهیم.

گذشته از این، چه آفریقایی باشیم چه آفریقایی-کارائیبی، مسیحی باشیم چه مسلمان، ما سیاه‌پوستان به پر سر و صدا و پرشور بودن شهرت داریم. به نظرم این در خون ماست. فکر می‌کنم هم‌خانه‌هایم در کمبریج از من انتظار دارند که پر سر و صدا باشم، و هر وقت دوست پسرم به خانه‌مان می‌آید، مطمئناً آنها را ناامید نمی‌کنیم.

همینطور که مارکوس به گاییدن کونم ادامه می‌داد، من به آرامی لب‌های کسم را می‌مالیدم. هیچ چیز مثل حس کردن یک کیر بزرگ در کونش، موتور جنسی یک زن را روشن نمی‌کند. کسم آنقدر خیس است که حتی خنده‌دار هم نیست. دو انگشتم را داخل کس خیسم فرو کردم در حالی که کیر مارکوس همچنان حفره مقعدم را کش می‌داد. به خدا قسم، این مرد مثل یک خرگوش انرژی‌زای سوزان، همینطور ادامه می‌داد! چشمانم را بستم و به سادگی رهایش کردم، در حالی که او به سمتم هجوم می‌آورد و او با چوب جادویی‌اش شروع به پاره کردن کونم کرد.

مارکوس یک ماه و نیم پیش من را با سکس مقعدی آشنا کرد، و با اینکه دفعه اول خیلی تمایلی به امتحان کردنش نداشتم، حالا دیگر از آن سیر نمی‌شوم. فکر نمی‌کردم زنان هم به سکس مقعدی معتاد شوند. فکر می‌کردم این فقط کاری است که مردان همجنسگرا انجام می‌دهند. مارکوس اشتباه من را به من نشان داد، و حالا خوشحالم که بگویم من یک فاحشه سومالیایی عاشق سکس مقعدی هستم. درست مثل خیلی از خواهران سومالیایی‌ام قبل از من، بدون شک، فقط در مورد آن صریح‌تر هستم.

بعد از اینکه حدود یک ساعت کونم را می‌مالیدم، مارکوس کیرش را از من بیرون آورد. اخم کردم، چون حتی با وجود روان‌کننده، کیرش در کونم خیلی بزرگ به نظر می‌رسید. مارکوس به من لبخند زد و پرسید که حالم خوب است. داشتم جوابش را می‌دادم که اتفاقی، خب، ناخواسته، افتاد. بدون هیچ هشداری، عضلات کونم شل شدند، ناگهان به خاطر کیر مارکوس که داشت مقعدم را خالی می‌کرد، احساس خالی بودن کردم… و یک گوز آبکی و بلند بیرون دادم که حتی متوجه نشده بودم که نگه داشته‌ام.

لعنت. آیا چیزی شرم‌آورتر از این می‌تواند اتفاق بیفتد؟ با خجالت به مارکوس نگاه کردم و وقتی عذرخواهی کردم، احساس کردم که دارم کوچک می‌شوم. مارکوس خندید و سپس خودش یک گوز آبکی و بلند بیرون داد. چشم‌هایم را به سمتش چرخاندم و با شیطنت به سینه‌اش زدم. مارکوس خندید و از من پرسید که چرا این کار را می‌کنم. پوزخندی زدم و به او گفتم که برخلاف گوزهای او، گوزهای من بو نمی‌دهند. و این را با قیافه‌ای جدی هم گفتم.

من و مارکوس نفس راحتی کشیدیم و او به اتاق خواب رفت تا کاندوم و روان‌کننده بیشتری بیاورد. من همانجا روی مبل دراز کشیدم و کسم را لمس کردم. راستش را بخواهید، کونم درد می‌کرد و با اینکه از داشتن کیر مارکوس در سوراخ کونم لذت می‌بردم، فکر کنم برای یک روز به اندازه کافی کیرم را در کونم فرو کرده بودم. دیلدو را که معمولاً زیر مبل پنهان می‌کردم، بیرون آوردم و به آرامی از ظرف پلاستیکی‌اش بیرون آوردم. من از هر نظر یک دختر کثیف هستم، به جز وقتی که صحبت از بهداشت جنسی می‌شود.

به عبارت دیگر، من بعد از رابطه جنسی اسباب‌بازی‌هایم را تمیز می‌کنم تا اتفاق بدی نیفتد. این دیلدو سبز براق یکی از مورد علاقه‌های من است. سال‌هاست که آن را دارم. سرش را به لب‌های کسم مالیدم و به آرامی شروع به گاییدن کسم با آن کردم. اعتراف می‌کنم که احتمالاً رابطه مقعدی را بیشتر از دختر بعدی دوست دارم، اما لذت بردن از کسم هم برای من مهم است. مارکوس یک عاشق فوق‌العاده و یک پسر فوق‌العاده است. من خیلی به او اهمیت می‌دهم و او در اتاق خواب عالی است. با این حال، گاهی اوقات فکر می‌کنم او باسن من را بیشتر از کسم دوست دارد. من ترجیح می‌دهم دوست پسرم تمام وجودم را دوست داشته باشد، می‌دانی؟

وقتی مارکوس با کاندوم و روان‌کننده برگشت، حداقل می‌توانم بگویم که من را در موقعیتی خطرناک یافت. او فقط آنجا ایستاد و در حالی که تماشای گاییدن کسم با دیلدو را می‌کرد، خودارضایی کرد. من چشمانم را بسته بودم و تا وقتی که ناله لذت‌بخش او را هنگام نزدیک شدنش نشنیدم، آنها را باز نکردم. من دیوانه شده بودم و آن احمق نمی‌توانست بفهمد چرا. از جا پریدم و به سمتش هجوم بردم.

مارکوس واقعاً از من فاصله گرفت. به انعکاس تصویرمان در آینه دیواری نگاه کردم. چه تضاد شدیدی بین ما وجود داشت! مرد هائیتیایی با قد ۱.۸۵ متر، پوست تیره و عضلانی، با ظاهری بسیار برهنه، در مقابل زن سومالیایی با قد ۱.۷۵ متر، اندامی خوش‌فرم و پوست روشن، با لباس تولد و حجاب، فاصله می‌گرفت. ها! کی گفته ما زن‌ها از مردها قوی‌تر نیستیم؟

مارکوس با حالتی عصبی خندید و از من پرسید چه خبر است. با نگاهی آمرانه به او خیره شدم و گفتم که حق ندارد بدون اجازه‌ی صریح من، در حالی که دارد من را در حال گاییدن خودش تماشا می‌کند، خودارضایی کند. او لبخندی خجالت‌زده به من زد و عذرخواهی کرد. من پوزخندی زدم و به او گفتم که به عنوان مجازات، تا اطلاع ثانوی از دادن باسنم به او خودداری می‌کنم. چشمان مارکوس گرد شد و من همان موقع فهمیدم که هر کاری از من بخواهد انجام می‌دهد، چون این مرد عاشق باسن قهوه‌ای بزرگ من است. او یک کون‌پرست درجه یک است. کون‌پرستی نوبیایی، کار اصلی اوست.

مارکوس واقعاً زانو زد و التماسم کرد که با او سکس مقعدی داشته باشم. در حالی که داشتم به او نگاه می‌کردم که چطور التماس می‌کند، لبخند زدم و یک فکر شیطانی به ذهن حیله‌گر و منحرفم خطور کرد. رفیق، سکس مقعدی می‌خوای؟ حتماً. تا من قلاده‌ی دیلدو بنددارم را می‌آورم، خودت را چرب کن!

مارکوس وقتی دید که جدی هستم، چشمانش مثل نعلبکی گشاد شد. دیلدو را جلوی صورتش تکان دادم و به او گفتم که اگر دوباره می‌خواهد به من نزدیک شود، باید خودش را ثابت کند… با اینکه بگذارد من او را بکنم. مارکوس با چشمانی مثل توله سگ به من نگاه کرد و تسلیم شد. لبخند زدم و او را مجبور کردم که این موقعیت را به خود بگیرد.

گونه‌های کونش را کاملاً باز کردم، به مقعدش روان‌کننده زدم و سپس دیلدو بنددارم را روی سوراخ باسنش فشار دادم. به انعکاس تصویرمان در آینه خیره شدم. یک مرد هیکلی اهل هائیتی روی چهار دست و پا، کاملاً برهنه، و داشت توسط دوست دختر سومالیاییِ فوق‌العاده برهنه و محجبه‌اش که بند کاندوم به کمر داشت، گاییده می‌شد. جذاب!

دیلدو را چرب کردم، سپس آن را داخل کون مارکوس فرو کردم. مرد هیکلی هائیتیایی وقتی به او دخول کردم، ناله‌ای کرد. دیلدو را تا ته داخل کونش فرو بردم و مارکوس شروع به ناله کردن کرد. به کونش زدم و دستور دادم ساکت باشد. منظورم این است که کیر بیست سانتی‌متری و ختنه نشده‌اش را بیشتر از آن چیزی که بتوانم بشمارم، داخل کونم برده‌ام و به این ترتیب کلی خوش گذراندیم. مطمئناً وقتی از کون گاییدمش، نصف ناله‌های او را هم نکردم.

وقتی مارکوس داشت کونمو گایید، مثل یه قهرمان قبول کردم. لب‌هام رو بسته بودم و به زور ناله می‌کردم. مارکوس ظاهراً می‌تونست ارضاش کنه اما برای تحملش مشکل داشت، چون وقتی با دیلدویم بهش تجاوز کردم، زوزه کشید. جیغ‌هاش و حس قدرت فوق‌العاده‌ای که بهش داشتم، جسورم کرده بود و دیلدویم رو محکم کوبیدم تو کونش و کیر سکسی هائیتیایی‌ام رو گاییدم تا اینکه التماس کرد رحم کنه. دیلدویم رو از کون کثیفش بیرون کشیدم و مارکوس روی زمین افتاد. چمباتمه زدم رو صورتش و بهش دستور دادم کسمو لیس بزنه. مکث کرد و من به صورتش سیلی زدم. مارکوس مطیعانه کسمو لیس زد. لبخند زدم و کاملاً بر مرد، ذهن، بدن و روحم مسلط شدم.

آن روز، اوضاع برای همیشه بین من و مارکوس تغییر کرد. ما دری جذاب، شهوانی و بالقوه خطرناک را باز کرده بودیم و من می‌دانستم که رابطه‌مان پس از آن هرگز مثل قبل نخواهد شد. من یک دختر سومالیایی آرام و پرهیزگار، با لباس‌های محافظه‌کارانه و حجاب هستم که زندگی ظاهراً آرامی دارم، اما پشت درهای بسته تبدیل به یک گردباد جنسی می‌شوم. من عاشق سکس با مرد خودم هستم و عاشق این هستم که او را در درون خود داشته باشم، اما در عین حال آرزوی تسلط بر دیگران را هم دارم.

من ذاتاً آدم سلطه‌گری هستم، و امروز فهمیدیم که مارکوس، اون مرد سیاه‌پوستِ کون‌درشت با کیر بزرگ، ذاتاً خیلی مطیع و فرمانبرداره. همینطور که داشتیم می‌رفتیم دوش، به دوست پسرم لبخند زدم. موقع شام حتماً یه گپی با هم می‌زدیم. تغییر چیز خوبیه، نه؟

Leave a Comment